X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 5 آبان 1389 @ 09:45 ق.ظ

هــــی هـــــی هـــــی!

انقدر هوا امروز لطیف و قشنگ شده که دلم می خواد میز کار و کامپیوترم رو بردارم و برم پشت بوم اداره بشینم کار کنم؛ لعنت به این اتاق بدون پنجره! آخه وقتی هوا ایــــــــــــــــــــــــــــــــنقدر زیبا و لطیفه، من چه جور می تونم تمرکز و کار کنم با این هوای گرفته ی اینجا؟  

اون روز وقتی داشتم برای خدا می خوندم من از اون آسمون ابری (خودم میدنم اصلش آبیه) می خوام، من از اون وقتای بیتابی میخوام، یادم رفت ازش بخوام یک کاری هم بکنه که من بتونم از وجود چنین هوایی استفاده کنم و لذتش رو ببرم؛ آخه چه فایده داره هوا اونجور باشه که من دوست دارم ولی نتونم ازش استفاده کنم تا شب هاین؟ درست الان و در این لحظه دلم هوس دیدن فیلم «ماهی ها عاشق می شوند» و «خاطرات بریجیت جونز1» و کلا هر فیلمی که حال و هوای ابری و بارونی داره رو کرده حسابی... ای خدا

دیشب وقتی رفتم خونه، سریع یه بسته مرغ رو از فریزر درآودم و گذاشتم دیفراست بشه، چند تا پیمونه برنج خیس کردم، یه پیمونه از اون زرشکی که برادر محمد برامون سوغاتی آورده رو خیس کردم، مرغ و سرخ کرده و با یه عالمه پیاز و فلفل دلمه ای گذاشتم با حرارت خیلی ملایم بپزه و بعد، با محمد رفتیم پیاده روی، همینجوری راه سرپایینی رو قل خوردیم سمت شهرکتاب میدون نور (پارازیت... آخه من نمی خواستم برم پیاده روی ولی محمد عین پدری که داره سر بچه اش رو با وعده و وعید گول میماله، گفت بیا تا شهرکتاب پیاده بریم و بعد تو هرچند تا کتاب خواستی بخر؛ از در خونه که زدیم بیرون بارون هم شروع کرد به نم نم باریدن و هوا هم محشر... تا به شهرکتاب برسیم ساعت شده بود 8:40. یه عالمه تغییر دکوراسیون داده بودند اونجا سریع رفتیم طبقه بالا که ببینم کتابی چیزی می تونم بخرم یا نه که متأسفانه هیچی نتونستم پیدا کنم که به دردم بخوره، پس دست از پا درازتر برگشتیم خونهجاتون خالی از در خونه که وارد شدیم بوی خوش مرغ پخته شده با عطر فلفل دلمه ای به استقبالمون اومد، اون غذا و اون ساعات یکی از زیباترین و موندگارترین لحظات برام شدند در سال 89