X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
یکشنبه 2 آبان 1389 @ 12:44 ب.ظ

روزمره

در پی سرماخوردگی هفته ی پیش، چهارشنبه پیش و شنبه این هفته رو مرخصی گرفتم و موندم خونه و د بخواب؛ البته چهارشنبه همچین د بخواب د بخوابم نبود، افتادم به جون خونه و د بساب و د تمیز کن؛ خونه رو کردم عین یه دسته گلجمعه عروسی سرکار خانم دوشیزه ی مکرمه ی محترمه ممو خانم با جناب آقای ابوشه خان بید که با محمد رفتیم و جای همگی خالی خیلی خوش گذشت. دوستم خیلی ناز و خوشگل شده بوددیروز با اینکه مرخصی داشتم ولی می خواستم ساعت 10 بیام اداره ولی از شما چه پنهون ساعت 10 صبح بیدار شدن همانا و ساعت 1 بعدازظهر بیدار شدن هم همانا! ظاهرا بدنم به اینهمه خواب نیاز داشته شدید چون عوض اینکه ناراحت بشم، برعکس خیلیم خوشم اومدبعد که دیدم اینجوریه و این دیر بیدار شدن بدجور داره بهم میچسبه، تصمیم گرفتم اصلا از جام تکون نخورم و در عوض یکی از اون رمانهای خونده نشده ی رو پاتختی رو بردارم و همونجور خوابیده شروع کنم به خوندن. اولین کتاب، کتاب «تمنای دل» بود که الان اسم نویسنده اش یادم نیست، نکته ی جالب این کتاب این بود که نویسنده ی عزیز به هزار کلک، یه صیغه محرمیت بین قهرمانای داستانش جاری کرده بود و دیگه بعدش تا دلش خواسته بود وقایع بی ناموسی (البته خیلی خیلی خفیف) گنجونده بود تو داستان، انقدر خندم گرفته بود از این کارش که نگو بعد یه سوتی خیلی گنده هم داده بود شایدم تایپیست انتشاراتی اشتباه کرده بود نمی دونم ولی هرچی بود؛ «وسایل» را تا اوخر کتاب «وسایلها»! نوشته بود؛ نمی دونم نمی دونسته که وسایل خودش جمع مکسر وسیله است یا می دونسته و یک اشتباه لپی!!! اتفاق افتاده بیده. بعد کتاب «حصار سکوت» رو خوندم از عاطفه خوانساری موضوعش به نظرم تکراری بود، خوشم نیومد ازش برای ناهار هم زنگ زدم از بوف برام مرغ سوخاری آوردند با سالاد و یه دونه اورنجینا شد 11 هزار و دویست تومن!!! نمیدونم چرا اینقدر گرونه غذاهاش تازه کیفیت غذاش هم تعریفی نداره، دیگر ازش غذا نمی گیرم! 

محمد طفلکی هم اومد خونه ولی از غذا خبری نبود! براش پوره ی سیب زمینی درست کردم (خیلی این غذا رو دوست داره؛ یکی به نفع مننیشخند) بعدشم ساعت 9:30 نکست پرشین استار و دیدیم و بعدشم پیش پیش لالا. 

از دیروز تا حالا همچنان دارم لذت می برم از این هوای زیبا و محشر پاییزی... انگار که دوباره بچه محصل شدم و بجز درس و مشق هیچ کار دیگه ای ندارم؛ دوباره می تونم تا هر وقت که دلم خواست بخوابم و کسی کاری به کارم نداشته باشه (البته روزایی که مامان اداره بودا اگه خونه بود که عمرا میذاشت تا ساعت 8 بخوابم)... روزایی که تمام عشق و علاقه ی موجود در داستانها رو باور می کردم و فکر می کردم تو واقعیت هم همینجوره، روزایی که هر روز، منتظر یه خبر جالب و شادی بخش بودم... دیروز انگار 17-18 ساله شده بودم و تمام حس و حالاتی که برات گفتم تو وجودم زنده شده بود. 

خلاصه که به نظرم دیروز خیلی روز خوبی بود حتی امروز هم به نظرم روز خیلی خوبیه... تازه تو خبرا اومده که از سه روز آینده هوا سردتر میشه، در نتیجه من حالم بهتر و بهتر تر می شهنیشخند