X
تبلیغات
نماشا
رایتل
چهارشنبه 7 مهر 1389 @ 08:24 ق.ظ

which one do you choose

میدونی همه چیز از یک انتخاب ساده شروع می شود. اینکه تو در آینده می خواهی چه کاره شوی؛ کدام رشته ی تحصیلی را انتخاب کنی، کدام دانشگاه درس بخوانی، دوستانت چه کسانی باشند، در کدام اداره مشغول به کار بشوی، به کدام خواستگار جواب مثبت بدهی یا با کدام دختر ازدواج کنی، آیا در آینده فرزندی خواهی داشت یا نه، قصد داری تا آخر عمر در این شهر یا کشور زندگی کنی؟ از انتخابهایی که انجام داده ای راضی هستی یا نه؟ قصد تجدید نظر و انتخاب گزینه ای دیگر را داری یا خیر...  

همیشه قبل از شروع به انجام کاری، بسته به موقعیتی که تو درش متوقفی، سؤالات بالا به ذهنت رخنه می کنند و معمولا بعد از گذشت مدتی که خوب به این قضیه فکر کردی، با اطمینان کامل و در بعضی مواقع از سر ناچاری، یک کدام از راههای پیش رویت را انتخاب می کنی و به راهت ادامه می دهی، غافل از اینکه انتخاب هرکدام از این راهها می تواند سرنوشت تو را تغییر دهد، انتخاب یک رشته ی تحصیلی، می تواند تو را با محیطی جدید، دوستانی جدید در دانشگاه و به تبع آن در محل کار آینده ات که مرتبط با رشته ی تحصیلی ات است، آشنا کند درصورتی که اگر رشته ی دیگری را انتخاب میکردی، لاجرم با افراد دیگری دوست و همکار می شدی که خوب معلومست یکایک این افراد بعدها می توانستند در زندگی تو نقش مؤثری را ایفا کنند.  

مثلا من زمانی که شغل تدریس را انتخاب کرده بودم، یاد گرفته بودم که فقط باید کار کرد و کار کرد و سر برج انتظار دریافت پول آنچنانی را نباید می داشت، از قدیم الایام درآمد تدریس پایین بوده و هست. در عوض، در آن محیط با افراد زیادی دوست و همکار شدم و خاطرات زیبا و به یاد ماندنی زیادی نیز از آن افراد و آن دوران برایم باقی ماند ولی دریغ از یک ریال پس انداز! پس، دچار تردید و تشکیک شدم، آیا قرارست من 30 سال تمام بروم سر کلاس و برگردم خانه و تازه بیمه ی کامل هم برایم رد نشود؟ آیا قرارست نه گذر بهار را حس کنم نه تابستان، نه پاییز و نه حتی زمستان را؟ سهم من از زندگی روزی 12 ساعت کار کردن و 12ساعت استراحت و خواب است و بس؟ نه قرارست که من از زندگی لذت ببرم، مسافرتی روم، در جمع خانوادگی شرکت کنم، وقتی برای علایقم داشته باشم؟ (در آموزشگاه سیمین یک معلم به هیچ عنوان حق مرخصی رفتن ندارد مگر اینکه فردی را پیدا کند که به جایش برود سر کلاسها و آن فردی که تو به هزار بدبختی پیدا میکنی (و در بعضی مواقع هیچ کس را پیدا نمی کنی و نهایتا مسافرتت را کنسل می کنی) به ازای هر جلسه، پول یک جلسه و نصفی تو را صاحب می شود) من در آن 4 سال و نیمی که تدریس می کردم، روی هم رفته دو هفته هم مسافرت نرفتم؛ هرچند تعطیلی بین ترمها بود ولی معمولا در زمان به دردبخوری نبود و تو نمی توانستی به نحو احسن از وقتت استفاده کنی مثلا وقتی کل دوستان و اقوامت تصمیم گرفته اند هفته ی اول تیر مسافرت دسته جمعی بروند و تو نمی توانی، دیگر مسافرت تک نفره ی تو در آخر شهریور به چه دردت می خورد؟ در نتیجه به فکر تعویض کار افتادم و بین زدن یک آموزشگاه زبان و کارمندی، بعد از کلنجار رفتن فراوان با خودم و اطرافیانم مجبور به انتخاب شغل کارمندی شدم (دبیران محترم فامیل نقش موثری در زدن رأی خانواده ی من برای حمایتم در تاسیس یک آموزشگاه زبان را ایفا کردند!) ولی حالا که سه سال و نیمست که کارمند شده ام، نمی گویم خیلی وقت آزاد دارم و خیلی کارها را می توانم انجام دهم و خیلی پول دارم، نه ولی هرچه هست 4 ساعت کمتر از شغل قبلی کار میکنم و تازه کارم هزار برابر راحت تر از شغل قبلیست، هم اتاقی شدن با بعضی افراد باعث شد شوق سفر در من هم زنده شود و دلم بخواهد جاهای دیدنی زیادی را ببینم، نوع نگرشم به زندگی تغییر کرد، دوستان جدیدی پیدا کردم و حداقل حالا توانسته ام مبلغی را به عنوان پس انداز برای خودم در نظر بگیرم، حقوقم از حقوق بخور و نمیری شغل قبلی، خیلی بیشتر است و من همه ی اینها را مدیون جسارتی هستم که به خرج دادم و شغل مورد علاقه و محبوبم را عوض کردم؛ چه اگر نکرده بودم این کار را، همچنان باید از 8 صبح تا 8 شب مدام صحبت می کردم و با افراد مختلف از بچه ی 5 ساله بگیر تا آدم 50 ساله سر و کله می زدم! 

همینطور در زمینه ازدواج و خیلی چیزهای دیگر، کلمه ی انتخاب نقش بسیار حیاتی و پر رنگی را برای آدمی ایفا می کند. 

حالا... بعد از سی و یک سال زندگی، دوباره سر دو راهی قرار گرفته ام و فکرم بدجور درگیر انتخاب راه درست است... مدام به خود می گویم دقت کن بهار، کدام راه؟ تغییر نحوه ی زندگی و کلا همه چیز به قیمت داشتن آینده ای بهتر و مطمئن تر، یا نه ادامه ی همین روند زندگی به قیمت نپذیرفتن هیچ ریسکی؟! اگر راه اول را بروی ممکنست نه تنها زندگی خودت را تغییر دهی که ممکنست حتی در تغییر جهت زندگی یکایک اطرافیانت و حتی فرزندان آینده ات مؤثر باشی... اگر راه دوم را انتخاب کنی ممکنست سالهای سال زندگی معمولی و شایدم خوبی را داشته باشی ولی بدون آرامش، بدون لذت و بدون امنیت... حال انتخاب با خودتست! 

دلم میخواست مثل خواندن کتابهای داستانم که اول، آخرش را می خوانم و وقتی مطمئن می شوم که خوبست آنوقت از اول می خوانمش، اینبار هم می توانستم اول آخرش را ببینم و بعد از اطمینان، کار را آغاز کنم! ای کاش اینگونه می شد...   

مخلص کلام اینکه این روزها بدجوری به to be or not to be افتاده ام...  

اضافه می شود: 

ده دقیقه هم از پابلیش این متن نگذشته که هراسون بهم زنگ میزنه: 

بهاره فوری این پست آخریت رو حذفش کن! همین الان!!! 

من:چرا؟ چی شده مگه؟ 

محمد: دیگه چی می خواستی بشه؟ اینجور که تو نوشتی الان همه فکر میکنن ما با هم مشکل داریم و می خواهیم طلاق بگیریم! اصلا چرا اینقدر گنگ نوشتی؟! همین الان پاکش کن!!!  

من: عمرا پاک کنم، فقط یه توضیحات بهش اضافه میکنم. 

اون: هر کار میکنی بکن، فقط زود!

دوستان بنده همینجا اعلام میکنم که کاری که می خواهیم انجام بدیم اصلا کار منفی و ناراحت کننده ای نیست... برعکس اگه بشه که انجام بشه خیلی کار خوب و مثبتیه فقط متاسفانه تا کارم نهایی نشه نمیتونم بگم که چیه؛ فقط همینقدر بدونید که خیره... خیلیم خیره