X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دوشنبه 5 مهر 1389 @ 10:42 ق.ظ

تصور کن و یادت باشد...

دنیا رو تصور کن بدون جنگ و خونریزی، بدون دشمنی و عداوت، بدون بی احترامی مردمان به هم، بدون دروغ، بدون خیانت...

دنیا رو تصور کن پر از زیبایی، پر از صفا و صمیمیت، پر از آرامش، پر از عشق...

دنیا رو تصور کن بدون مرز، بدون تبعیض نژادی، بدون غرور و خودخواهی مردمان، بدون تحقیر... خوب دنیایی می شد مگه نه؟ حالا خودت رو تصور کن بدون خشم، بدون کینه و نفرت، بدون تزویر و ریا، بدون جفاکاری، بدون حسد... درعوض خودت رو تصور کن پر از عشق، پر از دوست داشتن، لبریز از گذشت، لبریز از آرامش، پر از صفا و صمیمیت... برای دنیا که کاری نمی تونی بکنی ولی برای خودت چرا، تو خوب باش، تو زیبا باش، تو خوش رفتار باش اونوقت دنیا هم برات رفته رفته زیبا و دلنشین میشه درست همونجور که می خوای و دوست داری.  

دیدی بعضی از آدما که شانس این رو دارند بدونن کی می میرند (مریض سرطانی مثلا)، چقدر مهربون و با محبت می شوند؟ دیدی صورتشون رو که چقدر پر از آرامشه؟ هیچ خبری از استرس و نگرانی تو وجودشون نیست... حالا که خیالشون راحت شده که فقط چند ماه دیگه زنده هستند، از خطاهای دیگرون براحتی می گذرند، دیگه به چیزهای کوچک و پیش پا افتاده توجهی نمی کنند، تا جاییکه بلدند و می تونند با مردم با احترام رفتار می کنند؛ حالا که می دونند فقط چند ماه وقت دارند در این کره ی خاکی زندگی کنند، دلشون می خواد همه ی دنیا رو بگردند یا حتی اینم نه، دوست دارند از کوچکترین لحظات و دقایق استفاده کنند؛ شده حتی تو بالکن اتاقشون بشینند و طلوع و غروب خورشید رو نگاه کنند، نهایت سعیشون رو می کننند تا از زیبایی طبیعت لذت ببرند. به فقرا کمک می کنند و دست و دلباز می شوند؛ آدمی که در زمان سلامتی کفر مردم رو درمیاورد و انقدر حرصشان میداد تا از روی عصبانیت عین گوجه فرنگی قرمز شوند و مثل اسفند روی آتیش هی بالا و پایین بپرند، حالا چنان مهربون شده که جیگر همگان را کباب کرده و هیچکس راضی به مردنش نیست... خوب چی میشد اگه این آدم این رفتار رو در زمون سلامتیش داشت؟ چی میشد به حق دیگرون احترام میگذاشت، با غرور و تکبر با مردم صحبت نمی کرد، مثل ریگ دروغ نمی گفت، تهمت نمی زد، چی می شد اگه دست محبتی می کشید رو سر آدم نیازمند محبت، دست فقیری رو می گرفت، بجای بدخواهی، خیر مردم رو می خواست؟ چی می شد آخه؟ هیچی... اینجوری فقط دنیا گلستان می شد... همین!  

مدتیه دارم سعی میکنم جوری رفتار کنم که انگار قراره همین فردا بمیرم... نمی خوام با کمترین انرژی برم پیش خدا... می خوام اینقدر خوبی کنم که سطح انرژیم هی بالا و بالاتر بره و بتونم با نیرویی مثبت و پرتوان به دیدن خدا برم؛ پس مدام به خودم یادآوری می کنم که: 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
و تنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر  

و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت، ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم
و برای سیاهی‌ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه، درس خروش بگیرم
و از آسمان، درس پاک زیستن
یادم باشد سنگ، خیلی تنهاست
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن بدنیا آمدم؛

نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هرگاه ارزش زندگی یادم رفت
در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی
قربانگاه می‌رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می‌توان  

باگوش سپردن به آوازِشبانه ی دوره‌گردی که از سازش عشق می‌بارد؛
به اسرار عشق پی برد و زنده شد 

یادم باشد