X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
چهارشنبه 3 شهریور 1389 @ 01:40 ب.ظ

کلام آخر

تا همین چند دقیقه پیش، زل زده بودم به صفحه ی سفید رنگ روبرویم و داشتم با خودم فکر می کردم چطوره برای یک مدت دست از نوشتن بکشم... حس کردم هیچ حرفی برای زدن ندارم و از روزانه نویسی هم زیاد خوشم نمی آید یعنی سوژه ای ندارم که هر روز بخواهم در موردش صحبت کنم؛ پس تایپ کردم==> برای مدت نامعلومی نیستم. بعد به خودم گفتم مطمئنی دیگر نخواهی بود؟ باز مثل آندفعه ها نکنی که آمدی نوشتی نیستی ولی دو روز بعدش یادت افتاد هنوز حرف داری و باز هم میخواهی که باشی؟ منِ درونم جواب داد که نه، اینبار دیگر مطمئنم... فعلا تا یک مدت اصلا رو مود این نیستم که چیزی بنویسم، اصلا حرفم نمی آید و اصلا هم دلم نمی خواهد به خودم زحمت بدهم که چیزی به یادم بی آید... پس با خیال راحت تایپ کن: فعلا رفتم تا کی باشه که برگردم. بعد میدانی چه شد؟ هنوز این جمله را کامل تایپ نکرده بودم که یکباره حس کردم حرف دارم... آنهم نه یک ذره دو ذره ها؛ خیلی حرف دارم... یکهو حال فردی را پیدا کردم که در حال احتضارست و دارد نفسهای آخر را می کشد و بدو می گویند آخرین آرزویت را بکن و او تمام آرزوهای محقق نشده اش را پیش رو می آورد و در دل، همه ی آنها را فریاد می کند؛ یا همانند شناگری که وسط دریا در حال شنا کردنست و ناگهان عضلات پایش می گیرند و او می رود که غرق شود، پس با تمام قوا سعی می کند سرش را بالا بگیرد بلکه بتواند نفسهای آخر را بکشد، حس می کنم کوهی از حرف به سینه ام فشار می آورند؛ یکهو یاد این جوک قدیمی می افتم که: 

فردی را می خواستند اعدام کنند؛ قاضی می گوید آخرین حرفهایت را بزن و هرچه می خواهی بگو.  

متهم کمی فکر می کند و میگوید: هیچ حرفی ندارم. 

قاضی دستور می دهد طناب دار را به گردنش بیاویزند. همین کار را می کنند و صندلی را از زیر پای مرد برمیدارند، یکهو مرده به دست و پا زدن و تقلا میفته که صبر کنید من حرف دارم؛ دوباره صندلی را میگذارند زیر پایش و می گویند خوب بگو؛ می گوید: بابا صندلی را چرا برداشتید داشتم خفه می شدم!

پس من هم به خودم گفتم صبر کن صبر کن؛ هنوز حرف دارم... البته درست نمی دانم حرفم چیست ولی مهم اینست که حرف دارم و می خواهم بزنمشان؛ اگر تو هولم نکنی و کمی مجالم دهی، حتما به یاد می آورم که می خواستم چه بگویم... فقط تو کمی صبر کن...  اینگونه می شود که اینبار هم مثل دفعه قبل آبروی خودم را می برم و اینبار بدتر از بار قبل، باز دفعه ی پیش یک چند روزی طول کشید تا دوباره بنویسم؛ اینبار که حتی نگذاشت به پابلیش برسد و همان دم پشیمان شد! امان از این منِ درون... ولی زیاد دلتان را صابون نزنید شاید هم حرفهایم تمام شدند واقعاپس این می تونه تا مدتی آخرین حرفم باشه می تونه هم نباشه... still working on it!