X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دوشنبه 1 شهریور 1389 @ 10:15 ق.ظ

زندگی

 این نوشته مال خیلی وقت پیشه  از اون یکی وبلاگم؛ دوست داشتم اینجا هم بذارمش: 

 زندگی چیز پیچیده ییست، پر از فراز و نشیب و پستی بلندی، زمانی در اوج آسمانها قرارت می دهد و و زمانی از آن بالا پرتت می کند پایین ...مادامی که آن بالا هستی، خوب، دنیا زیر پایتست، روی قله ای و حس میکنی از مکان تو رفیعتر ممکن نیست جایی در دنیا وجود داشته باشد، به خودت مرحبا می گویی و باز به خودت اطمینان میدهی که خیالت راحت، از اینجایی که تو هستی محال ممکنست کسی بتواند بالاتر رود؛ فاتح قله فقط تو هستی و بس! حالا هم که رسیده ای آن بالا دیگر امکان ندارد پایین بیایی؛ بعد از مدتی ولی، زمانی میر سد که تو، حالا یا بخاطر لغزش پایت، یا بخاطر باد شدیدی که آن بالا می وزد، تعادلت را ازدست میدهی و ==> گروپی ... از نوک قله سقوط آزاد میکنی ته دره...  

شرایط روحیت اینبار به هم  می ریزد و برعکس آن موقع که بالا بودی، فکر می کنی دیگر از اینجایی که تو هستی محال است کسی پایینتر باشد... بعد، به خود می گویی دیگر توان و تحمل ادامه دادن و پیشروی نداری، نه، تا همینجا بس است، دیگر نمی توانم؛ بعد، تو، توی نازک نارنجی، دوستانت را می بینی که در حال بالا رفتن از کوه زندگی هستند، اما تو پشتت را می کنی به آنها، دستانت را  می گذاری زیر بغلت و با لجبازی تمام سعی می کنی بهشان فکر نکنی، ولی مگر می شود؟ نه! لعنتی؛ هرچه میکنی نمی شود که بی خیالشان شوی... دلت طاقت نمی آورد؛ زیر چشمی نگاهشان می کنی: بسختی ولی با شادی دست یکدیگر را گرفته اند و در حال بالا رفتن از کوه هستند، حالا، قلقلکت می آید... وسوسه شده ای تو هم دست یکی را بگیری و بروی بالا... ولی نه خیلی هاشون تنهایی دارند حرکت می کنند؛ خوب پس تنهایی هم می شود؛ می چرخی به سمتشان و بسمه الله... سه، دو، یک، حرکت==> میروی بالا، بالا، بالاتر، انقدر میروی و میروی که یک وقت به خودت می آیی می بینی دوباره آن بالایی... رو نوک قله، دوباره دنیا زیر پایتست... ولی اینبار دیگر مواظبی لغزش پایی یا وزش بادی تعادلت را به هم نزند... از آن بالا پایین را  نگاه می کنی و باورت نمی شود...این تو هستی؟ همان آدم؟ این فردی که با افتخار قله ئ به این بلندی را فتح کرده همان فردیست که زمانی فکر می کرد دیگر محالست بتواند قدم از قدم بردارد؟ تو همانی هستی که فکر می کرد دیگر باید دیدن چنین منظره ئ زیبایی را تو خواب ببیند؟ بله...تو همانی...


عجب انسان موجود عجیبیست، چقد پیچیده و ناشناخته است، در اوج ناتوانی قدرتمندتر از هر قدرتمندیست، دیگر از زندگی خشنتر، سنگدلتر، دشوارتر، خطرناکتر، مرموزتر، دست نیافتنی تر و از طرفی قابل دسترستر و خلاصه هرچی تر است، چیست...ولی تو روی زندگی را کم کردی و شکستش دادی... مرحبا... دستمریزاد...
و تو! تویی که آن بالایی، در آسمانها و این مسابقه و نبرد تنگاتنگ بنده و زندگی را با هم می بینی و لذت می بری، تویی که هر بار بنده ات بر زندگی غلبه کند گل از گلت می شکفد و لبخند گرمی پهنای صورتت را می پوشاند و با هر بار شکست بنده ات اشک در چشمات جمع می شود... هزار آفرین نثار تو... آفرین به تو که چنین موجود ترد و شکننده و توأمان سخت و مقاومی را آفریدی... و راست گفتی واقعا که فتبارک الله احسن الخالقین...

نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد              حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد
فطرت آشفت که از خاک جهان مجبور                  خودگری، خودشکنی، خودنگری پیدا شد
خبری رفت ز گردون به شبستان ازل               
     حذر ای پردگیان! پرده دری پیدا شد
آرزو بی خبر از خویش به اغوش حیات                 چشم وا کرد و جهان دگری پیدا شد
زندگی گفت که در خاک تپیدیم همه عمر             تا از این گنبد دیرینه دری پیدا شد