X
تبلیغات
نماشا
رایتل
جمعه 22 مرداد 1389 @ 02:26 ب.ظ

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

به نظرت من که از خداوند عالم سی و یک سال عمر گرفته ام و از 28 سالگی رسما از پدر و مادرم جدا شده ام و با همسرم زندگی میکنم، چند سال را با آنها زندگی کرده ام و در کنارشان بوده ام؟ چند سال از عمر من با مادر و پدر و خانواده ام گذشت؟ چند سال با دوستان؟ با پدر و مادرم 28 سال؟ با دوستان حدود بیست سال و شایدم کمتر؟ با محمد سال 1383 نامزد کردم و سال 1386 رسما ازدواج کردم، با او چند ساله که زندگی می کنم؟ 3 سال؟ 5؟ سال؟ 

این سوالات امروز کلی از وقتم را به خودشان اختصاص داده بودند؛ با محاسبه ی اینکه پدر و مادر من هر دو کارمند بودند و صبح ها می رفتند سر کار و حدود ساعت 5 عصر بر می گشتند خانه، من فقط از ساعت 5 عصر تا 10 شب فرصت با آنها بودن را داشتم تازه آنهم در کودکی نیم بیشتر وقت مامان در خانه صرف پختن شام ما و ناهار فردای خودش و بابا می شد و نیمی دیگر صرف تمیز کردن خانه و رسیدن به کار ما بچه ها؛ از کلاس اول راهنمایی من یک ساعت و نیم از با پدر و مادر بودن را از دست دادم چون بعدازظهری بودم و ساعت 6:30 می رسیدم خانه. دانشگاه که رفتم، از ساعات با خانواده بودن کمتر شد، بعضی روزها که از صبح کلاس داشتم تا عصر، نزدیکای 9 شب می رسیدم خانه، بعضی روزها هم که می رفتم قزوین از این ساعتم دیرتر می رسیدم؛ بعد که رفتم سر کار از ساعت 8 صبح کلاس داشتم تا 8:30 شب، 5 سال از عمر نازنین من در آموزشگاههای مختلف گذشت بدون اینکه وقتی پیدا کنم که به خودم برسم حتی دیگر چه رسد به دیگران! واقعا می گویم من آن 5 سال از بهترین سالهای عمر را نفهمیدم چطور گذراندم. بعد از آن هم که درست وقتی در این اداره مشغول به کار شدم، رفتم سر خانه و زندگی خودم، از آن زمان تا کنون من فقط می رسم گهگداری (تو فکر کن یک یا دو روز در هفته) پدر و مادر و برادرانم را ببینم و بس. حالا با توجه به مطالبی که برایت تعریف کردم، فکر میکنی من بیشتر از 12-10 سال را با خانواده ام طی کرده ام؟ با محمد طفلکی چند سال؟ بیشتر از دو سال؟ گمان نکنم. حتی حالا که زیر یک سقف زندگی میکنیم رسما از ساعت 6 بعد از ظهر به بعد را با همیم و اگر محمد برود کارخانه، از ساعت 8:30- 9 شب به بعد.

هر وقت این فکرها به یادم می آیند، دلم می خواهد کار و بار و زندگی را رها کنم به حال خودشان و با تمام سرعتی که در توان دارم بدوم سمت خانه پدری و از آنجا تکان نخورم، من هنوز سیر از وجود مادر نشده ام، من هنوز گرمای دستان پدر را به قدر کافی حس نکرده ام، من هنوز دل برادر کوچکم را خوب به دست نیاورده ام، من هنوز خیلی از حرفها را به مادر نزده ام؛ من هنوز خیلی از حرفهای پدر را عملی نکرده ام، من هنوز فرصت نکرده ام تا مثل یک خواهر خوب برای برادر بزرگترم خواهری کنم... من هنوز با آنها کارها دارم و درست در این لحظه است که شعر معروف مولانا می آید به ذهنم که: 

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم            که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم 

و باز درست در همین لحظه ی بخصوص، دلم می خواهد مولانا دم دستم بود تا با تمام قدرت کنار گوشش نعره بزنم که این حرفها را به من نگو لامذهب بی انصاف! تپش قلب می گیرم هرگاه که یادم می افتد این شعرت! غم عالم به جانم حمله ور می شود هرگاه که مجسم می کنم حرفت را... عوض این شعر، حرفی به خدا می زدی تا کاری می کرد و کاری بکند که من بیشتر کنار عزیزانم باشم و بهتر بتوانم از وجود پر مهرشون بهره ببرم! مادر را دیرتر پیر کند، حوصله پدر را دیرتر کم کند، توان حرف زدن به بهزاد بدهد مثلا. یا کاری کند تا درک کنیم و بفهیم معنی قدر دانستن را و محبت کردن را و دوست داشتن را...

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

                          که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم

کریمان جان فدای دوست کردند

                         سگی بگذار ما هم مردمانیم

فسون قل اعوذ و قل هو الله

                         چرا در عشق همدیگر نخوانیم

غرض‌ها تیره دارد دوستی را

                         غرض‌ها را چرا از دل نرانیم

گهی خوشدل شوی از من که میرم

                         چرا مرده پرست و خصم جانیم

چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد

                         همه عمر از غمت در امتحانیم

کنون پندار مردم، آشتی کن

                         که در تسلیم ما چون مردگانیم

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن

                        رخم را بوسه ده کاکنون همانیم

خمش کن مرده وار ای دل ازیرا 

                        به هستی متهم ما زین زبانیم

پ.ن. جریان سفر دوممون را به همراه عکس بعدا تو یک پست رمزدار با همون رمز سابق براتون میگذارم...الان اصلا حال و  حوصله ی نوشتنش را ندارم.