X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
یکشنبه 10 مرداد 1389 @ 12:25 ق.ظ

هی روزگار...

اومده نشسته رو نوک زبونم ولی از اونجا اینورتر نمیاد! عین این بیکار الدوله هایی که یه زمونی بی هدف خیابون جردن را بالا و پایین میرفتن و حالا یا دور میدون کاج می گردند یا خیابونای اطرافش رو متر می کنند، داره از اینور دلم میره اونور دلم و از اینور مغزم می پره اونور مغزم ولی بازم نمیگه حرف حسابش چیه! حرف دلم رو میگم...

عین آدمایی که 24 ساعت می نشینند جلو تلویزیون ولی حتی یه برنامه شو هم نگاه نمی کنند، یک ساعته بیخود و بی جهت زل زدم به مانیتور و منتظرم تا به حرف بیاد و بهم بگه دردش چیه ولی دریغ از یک کلام! اکه هی!

راستش رو بخوای دلم هوس یه درد و دل حسابی کرده نصفه شبی... دلم یه گوش مفت و یه مغز بی طرف می خواد تا باهاش حرف بزنم؛ او فقط صبورانه گوش کنه و هیچی نگه! خسته شدم بسکه با هر کی حرف زدم، مواظب بود تو درد و دلای من فقط طرف خودش را بگیره و نکنه یه وقت حق را به من بده؛ خسته شدم بسکه نفهمیدن چی می گیم و نفهمیدم چی میگن؛ اصلا دلم یه انسان سه بعدی صامت میخواد که فقط بشینه کنارم و به حرفام گوش بده و لام تا کام حرف نزنه، نه فقط اون لحظه که هیچ وقت حرف نزنه و از درد و دلای من با احدی صحبت نکنه و حرفهام رو نکنه آتو برای روز مبادایش که هر وقت خواست و به نفعش بود بکوبونه تو سرم!

دلم یه محیط دنج و پر از آرامش می خواد بدون تنش و استرس که شبا تا هر وقت که دلت بخواد بتونی اونجا با همسرت، مجبوبت، دوستت و یا هرکسی که ددوست داری، بمونی و کسی از ترس اماکن رأس ساعت 24 نیاد غرغر بکنه که الان اماکن میاد و بهمون گیر میده و شما رو بخدا الان برید و فردا شب دوباره بیایید! احمقها نمی فهمند که تو الان به اون هوای آزاد نیاز داری نه فردا شب و پس فرداشب!

دلم هوای پاک می خواد برای تنفس؛ دیگه دارم کم کم تو این هوای دود گرفته و غبارآلود آسم می گیرم!

دلم میخواد یکی بیاد  الان دست محمد رو بگیره و از بالا سر من دورش کنه که هی غر نزنه به جونم که اینو ننویس این خصوصیه و اونو ننویس اشتباه برداشت می کنند، بالاخره من نفهیمدم اینجا وبلاگ منه یا اون! حضرت آقا برو دنبال کارت بذار من به کارم برسم! اصلا نمیذاری تمرکز کنم و ببینم دارم چی میگم!

دلم یه خبر خوش می خواد، یه خبر که حسابی غافلگیرم کنه و ضربان قلبم رو برسونه به خدا. به نظرت این کار از عهده ی کی برمیاد آخدا؟

پ.ن۱. درسته که اینجا نشسته ام پشت لپ تاب و گوشی تو گوشمه و دارم آهنگ محبوبم را گوش میکنم ولی این دلیل نمی شه که نشنوم محمد داره تو اون اتاق با کسی حرف میزنه! ساعت 12:20 نیمه شبه و حضرت عباسی تو باشی مشکوک نمی شی؟ وقتی می روم بالای سرش جیغ می کشد و تقریبا تا مرز سکته میرود از ترس (پارازیت... چون طبق معمول موهایم باز است و ... خوب تو خودت تصور کن خوابیده ای روی تخت و چراغ خاموش است و چشمهای تو بسته اند، بعد یکباره حس کنی کسی بالای سرت ایستاده و تا چشم باز میکنی یک کله ی موی فرفری را میبینی که رویت خم شده است، خوب مسلم است که مرا با جنی چیزی اشتباه میگیری) وقتی می گویم داری با کی حرف می زنی نصفه شبی، فقط می تواند چپول چپول نگاهم کند و هدفون گوشیش را فرو کند در گوشم==> خاک عالم... طفل معصوم  فقط داشت با نصرت جان زبانش را تقویت میکرد... همین

پ.ن2. همه شاهد باشید من هم دلم میخواسته یک روزی همینها را بگویم!