X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
چهارشنبه 30 تیر 1389 @ 08:47 ق.ظ

Changeable

خسته از کار روزانه و گرمای طاقت فرسای این روزها، می رسی خانه؛ در دل به دوراندیشی و آینده نگری خودت آفرین می گویی که صبح قبل از خروج از خانه در کلمن آشپزخانه آب خنک تگرگی درست کرده ای و حالا، آب یخ و خنک انتظار نوشیدنت را می کشد؛ گوارای وجودت این آب. 

سریال مورد علاقه ات مدتیست که آغاز شده است و تو نمی دانی چرا هر بار که این سریال شروع می شود، تو بدجور هوس خوردن نودالیت به سرت می زند و چون کودکی چهار ساله، یک لحظه آرام و قرار نداری تا ظرفی مملو از نودالیت بخوری؛ با اشتیاق فراوان می روی سراغ سوپر آشپزخانه ات و کابینت پر از نودالیت را باز و نودالیت با طعم گوشت را انتخاب می کنی، ظرف 10 دقیقه نودالیتت آماده ی خوردن است، نوش جانت این غذا.  

از صبح مدام سرت پایین است و مشغول کار هستی، از مزه ی ناهار هیچ نمی فهمی تنها می خوریش که از گرسنگی ضعف نکنی و نیرویی داشته باشی برای کار مضاعف! ساعت 3 بعد از ظهر است و تو عجیب هوس بستی طالبی کرده ای؛ با خانم همکار عازم سوپر نزدیک اداره می شوید و بعد از 5 دقیقه تو به بستی دلخواهت می رسی؛ بخور و لذتش را ببر. 

روبروی متخصص تغزیه نشسته ای و با دلخوری هرچه تمامتر در مورد چاقیت صحبت می کنی؛ در خلال حرفهایت بارها به دکتر متذکر می شوی که تو اصلا آدم پرخوری نیستی و بر شیطان لعنت؛ آخر چرا اینقدر چاق شده ای! ناگهان چشمت می افتد به چشمان خودت در آینه و نمی دانی چرا چشمانت در آینه اینقدر چپ چپ نگاهت می کنند! ولش کن بهاره ی در آینه همیشه از تو طلبکار است؛ از خود راضی پر افاده!

هفته ی دیگر به عروسی دختر دوست مامان دعوت شده ای و از حالا عزای چه بپوشم گرفته ای. یک به یک لباسها را از کمد بیرون می آوری و امتحانشان می کنی ولی لامذهبها هچ کدام به سایزت نمی خورند، سعی می کنی به تصویر خودت در آینه نگاه نکنی، خوب میدانی او منتظر بهانه ایست تا دهان باز کند و آنچه دل تنگش می خواهد بارت کند و همین هم می شود، عاقبت تحمل از کف می دهد و : 

امیدوارم کارد بخورد به آن شکم خندق بلایت که هرچه درش بریزی باز هم کم است! تو عوض نودالیت و کیک و بستی، کوفت بخور بلکه جلوی چاقیت را بگیرد! تا کی می خواهی به این وضع ادامه دهی و چون غلطک هنگام راه رفتن قل بخوری به این طرف و آن طرف! 31 سالت شد؛ آخر کمی از سن و سالت خجالت بکش! این را می گوید و عین مجسمه زل می زند به صورتت. چیزی درونت بالا و پایین می رود، از قلبت به کبد و از کبد به مغز و از مغز به کلیه ات لابد، یکجا آرام و قرار ندارد تا نهایتا وارد دلت می شود، یکباره تصمیم می گیری نگذاری این واقعه دوباره تکرار شود، دیگر به احدی اجازه نمی دهی با این لحن با تو صحبت کند، چه خودت باشی در آینه چه کسی دیگر، این اتفاق هرگز دوباره تکرار نخواهد شد. 

چند وقتیست که خیلی مراقب غذا خوردنت هستی، آفرین به تو که موقع دیدن سریال توجهی به نودالیتهایت نمی کنی، هنگام کار دیگر هوس بستنی خوردن به سراغت نمی آید، حالا چند تایی از لباسهای زیبایت سایز تنت شده اند و دیگر می توانی با خیال راحت بپوشیشان؛ مانتوهای نویی که از پارسال تا حالا در کمد لباسها، انتظارت را می کشند تا بپوشیشان را می توانی از کاور خارجشان کرده و تنت کنی. دیدی که توانستی، کافی بود فقط بخواهی که بشود و شد. از این به بعد بیشتر قدر خودت را بدان حضرت والای گامبو!