X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دوشنبه 28 تیر 1389 @ 03:32 ب.ظ

خوابنما

دیشب ساعت ۳ بامداد از بوی سوختگی وحشتناک بیدار شدمیس درست حدس زدی؛ کولرمان طی حرکتی بسیار غافلگیرانه و ناجوانمردانه، سوخت! نه انگار که دو فروند آدم گرمایی در پناه باد خنکش خفته اند و نه انگار که جانشان در این گرمای زیاد به جان او بسته است! لامروت بی معرفت چنان سوخت که تو گویی صد سال ست که سوخته است! در همین راستا بهاره ای که من باشم مدتی را غلطیدم اینوری ولی خوابم نبرد، مدتی را غلطیدم آن وری، باز هم خوابم نبرد؛ اتاق را چنج نمودم بازم هم نشد که بشه، نهایتا آهنگ I can't sleep so I'm counting sheep را دل در آنقدر زمزمه نمودم تا بالاخره خوابم برد. صبح هرچه این ساعت نگونبخت گفت اهن، اوهون، ایهین... بنده به روی مبارک نیاوردم که نیاوردم تنها در دل خطاب به او گفتم بیشین بابا حال نداریم! تا فردا صبح هم که صدا کنی من یکی بیدار بشو نیستم، که نیستم! تنها توانستم یک نموره آن چشمان شهلای باباغوری گرفته از بی خوابی را بیدار نموده و به خانوم همکار اطلاع دهم که دیر می آیم اداره و بعد دوباره فرتی به خواب ناز فرو روم و تازه خواب اداره را هم ببینم، در خواب ساعت 10:30 رسیدم آنجا ولی همینکه بیدار شدم دیدم ساعت تازه 9 شده و من فکر می کردم خیلی وقت ست که خوابم! نمیدانم چرا تو خواب مدام این جمله را با خودم تکرار می کردم که یادم باشد حتما وقتی خواستم آپ کنم این جمله را خطاب به خدا بگویم که خدایا نباشی اگر تو و نباشد اگر دست گرم و مهربانت، من به امید کی و چی روزها را سر کنم! یاللعجب! این جمله دیگر چرا وسط خواب اداری من خودش را جا کرد؟! نمیدانم شاید چون خیلی وقتست که از این قبیل حرفها به خدا نزده ام، خودش در خواب یادآوریم کرد... I don't know! شاید که اینطور باشد! 

پ.ن. انقدر از شجاعتم تعریف کردید که حسابی باورم شد! حالا==> بدبخواه مدخواه دارید چـــــی؟ عکس بدید جنازه تحویل بیگیرید! آب حوض هم بخواهید می کشیم، مادرشوهر هم بخواهید خفه می کنیم! منتها درصورتی که مادرشوهرتون عینهو مادرفولاد زره باشه ها، اگه مثل مادرشوهر خودم خوب و مهربون بود عمرا بلایی سرش بیاریم! گفته باشیم!