X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 9 تیر 1389 @ 02:00 ب.ظ

جن +۱۶

این چند روز تعطیلی را رفته بودیم ویلای خاله نینا، عصر روز دوم همه دور میز ناهارخوری نشسته بودیم و داشتیم با خیال راحت پشت سر بعضی از افراد لج در بیار فامیل صحبت می کردیم که یهو شوهرخاله ام پابرهنه، پرید وسط حرفمون و به من گفت بهاره می دونی اتاق مریم جن داره؟ (مریم دختر خاله مینا ست) جواب این بود که بله می دونستم (پارازیت... ظاهرا یه خونواده هم هستند و حسابی از مریم حمایت می کنند، خاله م میگفت چند وقت پیش یکی از دوستای مریم تو اتاق مریم خوابیده بوده ولی مریم و بقیه دوستانش تو پذیرایی بودن، بعد حضرات والا اجنه ی محترم ظاهر می شوند و دوست تک و تنهای مریم (که ظاهرا اون روز با حرفاش مریم را ناراحت کرده بوده) را قبض روح میکنن، از اینجا بود که ما هم فهمیدیم، البته بگما خونه خالم طرفای پارک نهج البلاغه است که محله ای نسبتا جدیده و خیلی قدیمی نیست که بخوام بگم چون قدیمیه خونه شون پس جن داره) شوهر خاله ام که ذاتا آدم شوخیه ولی به این چیزا اعتقاد نداره و همش میگه اینا خرافاته، گفت یه ماه پیش باز حرف جن و این چیزا بود تو خونه مون، من با بچه ها دعا کردم حسابی که شما ها مثلا آدمای تحصیل کرده ای هستید این خزعبلات چیه که میگید، از خودتون خجالت بکشید، اصلا کی گفته اتاق مریم جن داره؟ من برای اینکه بهتون ثابت بکنم اینا همش وهم و خیال شما هاست، شب میرم اتاق مریم می خوابم. خلاصه می گفت خوابیدم اونجا و تا نصفه شب هیچ خبری نشد وقتی خوب خوابم برد و رفتم به عالم بیخبری، یکهو دیدم یکی محکم لگد زد به داخل رون پام، از درد وحشتناکش بیدار شدم اومدم از تخت بیام پایین که دیدم یکی محکم رفت روی انگشتای پام و حسابی پرس کرد پام و هوارم و به هوا برد؛ از صدای داد و بیداد من همه ریختن تو اتاق و وقتی جریان رو بهشون گفتم عوض دلداری دادن من همه زدند زیر خنده! الان یه ماهه که پام درد میکنه و هنوز خوب نشده! 

ما هم وقتی این جریان رو شنیدیم اولش حسابی زدیم زیر خنده ولی بعدش ترس برمون داشت. اون یکی شوهر خاله ام ولی که آدم خیلی مومن و معتقدیه کلی دعوامون کرد که اصلا چرا گیر میدیم به این چیزها. می گفت هم جن هست و هم روح ولی فقط به صرف اینکه اینا هستند که آدم نباید بره تو نخ احضار کردن و دیدن اونا که، مگه آدم خدا را که هست ولی دیده نمیشه ظاهر میکنه، جن چون از نسل شیطونه بعد از مدتی آدم رو اذیت میکنه، نرید سراغشون خیلی خطرناکند اصلا بهشون فکر هم نکنید، مقام آدم خیلی بالاتر و رفیعتر از جنه، شما چی کار به این کارا دارید اخه... خلاصه کلی دعوامون کرد. من اون موقع نترسیدم تازه کلی هم خوشم اومده بود از بحث پیش اومده (میدونید که من مرض دارم و با اینکه مث سگ می ترسم از جن و پری ولی بازم دلم میخواد ازشون بیشتر بدونم) ولی چشمتون روز بد نبینه شب موقع خواب... خاله جان لطف کردند و اتاق سمت جنگل رو که من اینهمه ازش می ترسم تو شب، دادند به من و محمد. محمد رفت رو تخت خوابید و من رو زمین زیر پنکه. چراغ رو خاموش کردم که دیدم بالای سرم در بالکنه که بازه سمت چپم هم پنجره ست، اگه رو به محمد بخوابم که خوبه، پنجره رو نمی بینم ولی وقتی نبینم پشت سرم چه خبره چه جوری می خوام بخوابم پس! دیدم اینجوری نمیشه محمد رو صداش کردم و گفتم بیا سمت چپ من بخواب من می ترسم، اونم اومد و خلاصه بعد از چند دقیقه خوابم برد. صبح محمد میگفت من اون موقع نفهمیدم تو چرا می ترسیدی تازه وقتی خودم سمت پنجره خوابیدم فهمیدم! نه خدایی دارید شجاعت خانوداگی را ...