X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 22 خرداد 1389 @ 10:49 ق.ظ

سوتفاهم

روز اول:

می گویم دلم هوس یک قهر و آشتی حسابی  کرده؛ بیا با هم دعوا کنیم!

می پرسد: چرا؟

می گویم چون دلم می خواهد دوباره غصه بخورم و شاید گریه هم حتی بکنم؛ درسته اصلا هوس گریه ی شبانه کرده دلم؛ می خواهم دوباره عاشق شوم.

جواب می شنوم: چی؟!!! دوباره عاشق بشی؟!!! عاشق کی؟ دیگه منو دوست نداری؟ کی نشسته زیر پات؟! هان؟ زود باش بگو این حرفهایی که زدی یعنی چی؟! یالا!

پست قبل را نشانش می دهم تا بلکه درک کند حرفم را؛ ولی بازم:

- بهاره واقعا خجالت داره! آدم این حرفها را در وبلاگ می زند؟! تو اصلا حیا نکردی این حرفها را زدی؟

برای دفاع از خود می گویم: ولی من اصلا منظور آنی نبود که تو برداشت کردی، منظورم چیز دیگری بود! ولی کلا با این طرز فکر و برداشت خوشگلت گند زدی به هر چه حس و حال عاشقانه و لطیفی ست که دوست داشتم به سراغم بیایند!

- منظورت هر چه که بود، آنی که گفتی ازش برداشت نمی شد و چیز دیگری برداشت می شد!

سری به تأسف تکان می دهم و در کمال ناامیدی می روم دنبال کار خودم.

روز دوم:

وبلاگ توکا را باز کرده ام و در حال خواندن پست جدیدش هستم که صدایم می کند. می گویم چند لحظه منتظر بماند تا من این صفحه را بخوانم و بروم پیشش.

ظاهرا از روز اول به این طرف کمی ترسیده است و انگاری راستی راستی باورش شده که من از او خسته شده ام و به دنبال فرد دیگری می گردم، پس با شک و تردید خودش می آید بالای سرم و تا می بیند در حال خواندن مطالب مردی هستم، می گوید: نکند عاشق این شده ای؟ چنان با غضب و عصبانیت نگاهش میکنم که خودش هول می شود، در حال خاراندن سر مبارک می گوید: جنبه داشته باش، شوخی کردم!

جالبه! به من می گوید جنبه حرف چرتش را داشته باشم و خودش نباید جنبه درک عواطف مرا داشته باشد! من نمی دانم تمام آقایان محترم اینقدر در درک احساسات و عواطف خانمشان اینگونه هستند و دوست دارند خودشان را بزنند به کوچه علی چپ یا فقط محمد است که خودش را می رساند به کوچه علی چپ؟ یعنی این خر مراد چه موجودیست که به محض آنکه از پل ردش می کنیم همه چیز را فراموش میکنیم؟ هاین؟  

حضرت آقا بر علیه ات حرف زدم؟ خوب کردم! تا تو باشی وقتی حرفی را می زنم خودت را نزنی به آن راه! 

پ.ن. خوشتان آمد؟ اسباب دعوا و آن قهر آشتی جانانه مهیا شد