X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
چهارشنبه 19 خرداد 1389 @ 08:39 ق.ظ

ای که دلم برات تنگه...

ای که دلم برات تنگه .... خندت برام آهنگه... افسوس دلت از سنگه... تو چشمات پر نیرنگه .....

بله... دارم شهرام شب پره گوش می کنم، چیه مگه؟ خوب دلم تنگ شده بود برای یک ترانه ی لطیف عاشقانه قشنگه که انقدر لطیف باشه که دلم قنج بزنه بیر بله:

تو یه کوهی و من دره... تو دنیایی و من ذره... نگا کن تو چشم خستم... تو یه گرگی و من بره...

آخه حیف این شعرا و آهنگها نیست که عوضشون کردیم با این آهنگای جدید:

کی گفته بود عاشقم؟ من؟ من به گور پدرم خندیدم! اصلا گیریم که گفته باشم... خوب حالا پسش می گیرم! تا چشمتم درآد!

من تو خواب و تو رویا... دنبال تو گشتم... دستات و گرفتم... از سراب گذشتم...

آدم هوس میکند دوباره عاشق شود و از روی درد و مرض هی غصه دهد خودش را و آنقدر قهر و آشتی و منت کشی کند تا دوباره یادش بیاید که کسی برایش عزیزست و خودش عزیز کسیست... دلم میخواهد منم مثل اکبر آقای عالی مقام یک چیز بیخود و الکی را بکنم تونبان عثمان و بزنم زیر کاسه کوزه ی زندگیم و بهم بزنم همه چیز را و بعد، روزی هزار بار به غلط کردم بیفتم ولی بازم از رو نروم، سر چی؟ سر اینکه یک بار دیگه عاشق شوم و بس! همین! تازه هیچم از قد و قواره ام هم خجالت نکشم که نکشم! خو خجالت ندارد که! دلم یاد قدیمها کرده است؛ یاد آن زمانها که عاشق شعر و شاعری بودم و از آن بدتر درگیر حس و حال عاشقی... آن وقتها که با خواندن هر شعر زیبا و لطیفی، دلم می خواست که همان دم و لحظه عاشق شوم و درد بکشم از عشق و بخوانم برای معشوق که

آرزویم این است 

 نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز 

و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد 

و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد! 

چقدر جای این ترانه ها و اشعار لطیف خالیست این روزها... یادشون بخیر!