X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
جمعه 7 خرداد 1389 @ 01:40 ب.ظ

کنسرت

بالاخره بعد از ۶ سال، سه شنبه شب با دوست جون و همسر گرامشون و محمدرضا خان، رفتیم کنسرت عصار و جای همگی خالی خیــــــــــــــلی خوش گذشت. عصار قبل از هرچیز کنسرتش را با خواندن شعر وطن شروع کرد و آقا اشک منو درنیاورد با این شعر، مخصوصا اینجا که می گفت: ای ز تو هستی گرفته ریشه ام....نیست جز اندیشه ات اندیشه ام و یا اینجا که میگفت: ای دریغ از تو که ویران بینمت...بیشه را خالی ز شیران بینمت... جون من میخواست از تو حلقم بزنه بیرون؛ یکباره انقدر دلم برای ایران و ایرانی سوخت که حد نداره.

اوایل کنسرت خیلی بهم خوش گذشت ولی از اوسطش دو تا گوریل، از اون ته سالن اومدند و تلپی نشستند روی دو تا صندلی جلویی ما که صاحباشون نیومده بودند، و از اون لحظه به بعد کنسرت به ما زهرمار شد چون هم با اون قد و هیکل گنده نمیگذاشتند سن رو ببینیم و هم اینکه از بوی تند عرقشون تقریبا به رحمت ایزدی پیوستیم... بعد دیدیم بابا اینجور نمیشه به محمد و شوور دوست جون گفتم شما را بخدا نجاتمون بدید که خفه شدیم از بوی گند و خلاصه جاهامون و با هم عوض کردیم و دوباره همه چیز زیبا شد! نبودید ببینید وقتی آهنگ خیابان خوابها را میخوند کل سالن چه جوری رفت رو هوا؛ انقدر مردم جیغ زدند و دست زدند و دوباره جیغ زدند و دست زدند که خدا بدونه... آخر شب هم رفتیم نفری یک ساندویچ خومشزه زدیم تو رگ و بالاخره ساعت 2 نصفه شب رسیدیم خانا... اگه اطلاعات بیشتر می خواهید، کل ماجرا رو از اون ابتدای ورود تا آخر کنسرت، دوست جون به زبون شیرین خودش تعریف کرده به همراه چند تا عکس خوشمل. خلاصه که جای همگی خالی

پ.ن. فعلا معلوم نیست ما رو به جایی منتقل کنند اینجور که رئیسم میگفت اون وزارتخونه بزرگی که ما زیرمجموعه اش هستیم قرار بوده منتقل بشه ولی اعلام کرده که سازمانهای زیرمجموعه ام را ببرید از تهرون بیرون؛ ولی اداره ی ما چون به تازگی یک ساختمون بزرگ هفت طبقه خریده، خارج شدنش از تهرون منتفیه ولی باز با این وجود هنوز هیچی معلوم نیست... میدونید که اینجا ایرانه و هیچ چیزش قابل پیش بینی نیست