X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
جمعه 31 اردیبهشت 1389 @ 01:50 ب.ظ

مدیر وبلاگی که من باشم!

5 دقیقه است مدیریت وبلاگ را باز کرده ام و مثل تازه واردی که به شهری وارد می شود و هیچ کجا را بلد نیست و مدام سر را به اطراف می چرخاند بلکه کسی را بیابد که آنجا را بلد باشد و بتواند راهنماییش کند، زل زدم به صفحه ی سفید رنگ و منتظرم تا کلمات بیایند. یکباره بدون هیچ هدفی تایپ می کنم: «این روزها زندگیم حالت خنثی پیدا کرده است و من نه خوشحالم و نه ناراحت...» ولی حس میکنم حوصله اش را ندارم تا دوباره گیر دهم به خودم و زندگیم و حالتهای مختلف روح و روانم؛ انگار موضوع قحط آمده که من هی راه به را ه گیر میدهم  به زندگیِ؛ والا! پس انگشت را می گذارم روی بک اسپیس و پاک می کنم هرچه را که تایپ کردم. دوباره تایپ میکنم: «چند روز پیش ایمیلی دریافت کردم با موضوع میلیاردرهای ایران، از دیدن اسم دوست مامان در ردیف هشتم لیست، کنتور برق خانه مان هم پرید دیگر چه رسد به فیوز مغز خودم! برایش نگران شدم آخر آن بنده خدا درست است وضع مالیش خوب است ولی دیگر نه آنقدر که اسمش در این لیست کذایی بیاید یک جورهایی حس میکنم این موضوع بدجوری بودار است؛ این را به مامان هم گفتم، او هم نگرانست» دوباره فکر میکنم حوصله حروبحث با محمد و مامان را ندارم که سرم غر بزنند که هر حرفی را نباید اینجا بزنم؛ پس دوباره ==> بک اسپیس! دوباره تایپ میکنم: «کسی میداند تعبیرخواب سگ چیست؟ چند شب است که مدام خواب سگ میبینم» و  باز حس میکنم واقعا برای خودم متاسفم با این موضوع پیدا کردنم، آخر این هم شد موضوع برای حرف زدن؟ پس باز هم ==> بک اسپیس! دوباره تایپ می کنم:

«تو که لطیفتر از برگ گل هستی 

 تو که گیسوت بلنده، خوشگل هستی 

تو که خوشبو، معطر چون گل هستی 

تو که چشمان سیاه، چون نرگس هستی 

تو که سرخ و سفید و مهوش هستی

تو که کارت درسته، محشر هستی 

تو که فکر میکنی خیلی تک هستی» و بعد فکر میکنم، خوب که چه؟ او که همه ی اینها هست بعدش چه؟ چکار کند؟ و  بعد به این نتیجه میرسم که فعلا حوصله شاعری و تکمیل کردن این شعر مر گونه را ندارم و کلا مرده شور مرا ببرد با این مطلب نوشتنم! دوباره به ساعت نگاه میکنم، الان درست نیم ساعت است که هی خزعبلات تایپ می کنم و پاک میکنم، تایپ می کنم و پاک میکنم! انگار مجبورم کرده اند! یکی نیست بگوید خوب دختر وقتی حرفت نمی آید، نمی آید دیگر؛  باز پر رو پر رو نشسته ای زل زده ای به صفحه که چه بشود؟ بلند شو برو رد کارت دیگر! اه! دختره ی سرتق پر رو! با حرص هرچه تمامتر صفحه را میبندم و ناسزاگویان می روم سراغ یار مهربان خاموشم!