X
تبلیغات
رایتل
شنبه 18 اردیبهشت 1389 @ 10:06 ق.ظ

زندگی

 زندگانی سیبی ست 

گاز باید زد با پوست

*صبح به امید آغاز روزی تازه و پر از اتفاقات خوب، از خواب بیدار میشوی، دست و صورتت را می شویی؛ یک لیوان شیرنسکافه خوش عطر درست می کنی؛ تند تند لباسهایت را می پوشی و هرچند دقیقه یک بار به ساعتت نگاه میکنی تا نکند یک وقت دیرت شود... ساعت به هشت که نزدیک می شود، تو خانه را به قصد کار ترک میکنی... 

** امروز برنامه خاصی نداری، تنها باید خانه را مرتب کنی، به اندازه خودت و همسرت ناهار درست کنی، کمی با مادر یا دوستت صحبت کنی؛ اگر دلت خواست کتاب بخوانی و اگر خسته شدی کمی استراحت کنی؛ همین.

***بعد از اینکه فرزندت را به مدرسه رساندی، باید نان بخری، دیشب دخترت بدجور هوس دلمه بادمجان کرده بود، نانوایی که نزدیک بازار میوه است پس چطور است یک سر هم به آنجا بزنی و سبزی خوردن تازه و بادمجان دلمه ای و کمی هم میوه بخری؛ میوه را میخواستی فردا صبح بخری که شبش میهمان داری ولی ایرادی ندارد، اگر از میوه ها خوب مراقبت کنی تا فردا همانطور تازه و با طراوت می مانند.

****کلاس رقص خانم محبی ساعتش تغییر کرده و به جای روزهای دوشنبه ساعت 4 افتاده روزهای شنبه ساعت 10 صبح، ساعت که هنوز 9 نشده، بد نیست یک دوش آب گرم بگیری و تمیز و خوشبو بروی کلاس، آن سولماز لعنتی همیشه تمیز و مرتب و خوشبو می آید کلاس و بعد از آنهمه تمرین، باز هم همانطور خوشبو باقی می ماند و لج ترا در می آورد؛ معلوم نیست چطور این کار را می کند! لعنتی!

*****هفته آینده قرار است برای دخترت خواستگار بیاید و باز کار تو ساخته شده است؛ از صبح چشم که باز میکنی باید همه جا را بسابی و بشوری و تمیز کنی تــــــا آخر شب؛ دختره ی بلا هم نمیکند لااقل یکیشان را قبول کند تا برای هر بار خواستگار آمدن تو اینهمه به زحمت نیفتی آنهم با این درد کشنده ی پا و کمرت؛ آخر اینکه نشد کار هر چند وقت یکدفعه، این شده برنامه تان؛ ای بابا!

*******... 

میدانی وقتی خوب به زندگی خودم و اطرافیانم نگاه میکنم، به خودم میگویم چقدر خوبه که آدما یک برنامه روتین و روزمره دارند در زندگیشان؛ چقدر خوبه که این روزمرگی از یادشان می برد که باید خدا را صدها هزار مرتبه شاکر باشند برای نعماتی که بهشان داده و آنها قدرش را نمی دانند... رفتن سر کار یعنی اینکه تو برنامه ای برای زندگیت داری؛ هدفی داری و نهایتا می توانی خودت گلیم خودت را از آب بیرون بکشی، پس خدا را شکر؛ میدانی خیلی ها آرزو داشتند کاری را داشته باشند؟  

وقتی خانه ات را تمیز می کنی یعنی خدا را شکر که خانه ای هست که تو درش ساکن باشی و با ذوق و شوق انتظار همسرت را بکشی و در محیط گرمش با هم غذا میل کنید؟ میدانی خیلی ها نه خانه دارند، نه کسی که دوستشان بدارد و نه حتی لقمه ای غذا؟ پس خدا را شکر که تو همه اینها را با هم داری.  

وقتی برای عزیزانت خودت را به زحمت می اندازی یعنی خدا را شکر که یکه و تنها نیستی و هستند کسانی که دوستت بدارند و دوستشان بداری؛ خدا را شکر، زلزله بم را که یادت نرفته، خیلی ها یک شبه یکه و تنها ماندند؛ خدا را شکر که تو تنها نیستی. 

خدا را شکر برای تمام داشته و نداشته هایی که لابد آنها را هم خدا صلاح ندانسته که داشته باشی، خدا را شکر. 

نمی دانم چرا یکباره یاد این تیکه از شعر اخوان افتادم که میگه

هی فلانی!  

زندگی شاید همین باشد.

همین دم و لحظه که تو درش زندگی میکنی، که کار میکنی که عشق می ورزی که امید به فردا داری که خودت امید جماعتی هستی که ... واقعا که زندگی همینه و چیزی غیر از این نیست. چرا اکثر اوقات نمی بینیم و نمی فهمیم زندگی را و فکر میکنیم زندگی چیزی باید باشد ماورای تصور انسانی، پر از همه ی خوبی ها و بهترینها و یه عالمه ترینهای دیگر... چرا یادمان میرود که اگر انسان همه ی این ترینها را هم داشته باشد باز هم بنا به طبیعت انسانی، فکر میکند زندگی آنی نیست که او دارد و لابد باید چیزی باشد ورای همه ی اینها و ای کاش زندگی جور دیگری بود... اینجاست که دلم میخواد دوباره این جمله را با خودم تکرار کنم که: 

هی فلانی! 

زندگی شاید همین باشد.