X
تبلیغات
نماشا
رایتل
چهارشنبه 14 بهمن 1388 @ 01:28 ب.ظ

هدیه آسمونی+ قسمت آخر

 خودم از شنیدن خبرش انقدر متعجب شدم که حق میدم بهتون اگه باور نکنید!

یعنی اگه من یه ذره شعور و معرفت داشتم که می تونستم درک کنم تو چقدر خوبی خدا جونم، اگه یه ذره معرفت داشتم؛ یعنی فقط if only... وضعیت روحی معنویم خیلی خیلی بهتر از اینا بود... مرسی عزیز دلم که اینقدر مهربونی و به 24 ساعت نکشیده جواب دلم رو دادی؛ این هدیه آسمونیت برام هزاران بار بیشتر از ارزش مادیش ارزش داره؛ این زیباترین و قشنگترین سوپرایز زندگیم بود 

پ.ن. تو مسابقه ای که تو اداره مون برگزار شد، یک سکه تمام بهار آزادی برنده شدم. 

پ.ن۲. نازلی جونم مرسی که بازم زحمت این قسمت و کشیدی دوست جون

چون این خبر بسیار غیر منتظره بود، دلیسیا فریاد کوتاهی کشید.
ماگنوس فین وارد اطاق شد. با چنان اعتماد به نفس و اطمینانی قدم بر میداشت که حاکی از موفقیت او بود.ولی عجیب بود که دلیسیا هیچ نمی ترسید. هنگامی که دید او به طرفش میآید فقط شادی غیر قابل توصیفی در وجودش پیدا شد. شادی که میدید دیگر تنها نیست.
آتش دوباره مشتعل شد. دوباره هیجان آمد. گویی خود او دوباره به روی زندگی چشم گشوده است. ماگنوس فین خودش را به سوی او پرتاب نکرد بلکه با نوعی تفکر قدیم برمیداشت و چشمانش را به صورت او دوخته بود. همچنانکه ماگنوس فین آنجا ایستاده بود فکر میکرد این تقدیر است که در برداشتن قدم به او کمک میکند. به فاصله کمی جلوتر دلیسیا ایستاد و به روی او نگاه کرد. فین نگاه دختر را مهار کرد و دلیسیا را مجبور کرد که به او چشم بدوزد. مدت زیادی به سکوت سپری شد تا او گفت: میدانستم که اینجا شما را پیدا خواهم کرد.
دلیسیا اندیشید:
-حالا دیگر دیر شده است، من بایستی به چلتنهام رفته باشم گرچه دیوانگی به نظر میآمد ولی دلیسیا از اینکه ماگنوس فین پیدایش کرده است خوشحال بود.
-طرز گریختن شما خیلی ماهرانه بود ولی گمان میکنم میدانستید که نمیتوانم بگذارم شما بروید.
-بی.. معنی است... که مرا م.... در بند نگاه دارید چونکه ... خوا...هرم دیگر ازدواج کرده است.
دلیسیا برایش مشکل بود که حرف بزند و صدایش خیلی ضعیف شنیده میشد.
-این موضوع برای من واضح است.
دلیسیا نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
-آنها با اجازه پاپا ازدواج کردند و پدرم در موقع عقد دعای خیرش را همراه آنها کرد.
دلیسیا میل داشت طوری خبرها را به ماگنوس فین بدهد که انگار میخواهد او را در مقابل عمل انجام شده ایی قرار دهد. خبری که انتظار شنیدنش را نداشته باشد. باز برای لحظه کوتاهی سکوت برقرار شد، تا ماگنوس فین شروع به صحبت کرد:
-من نامه ای از خواهر زاده ام دریافت کردم. اون در آن نامه به من اطلاع داد که با خواهر شما ازدواج کرده است و ازدواجشان کاملا قانونی میباشد او نوشته که من هیچکاری برای بهم زدن آن نمیتوانم بکنم.
-آیا شما میخواستید یک چنین کار بی رحمانه ایی بکنید؟
-خیر حتی اگر کوچکترین تردیدی در قانونی بودن ازدواج آنها نیز وجود داشت ممکن نبود من قدمی در این راه بردارم. دلیسیا غافلگیر شده بود.
-تصمیم شما ... از اول ... این چنین بود؟
-نه همینطور است. ولی من موضعم را تغییر دادم یا دقیقتر بگویم شما آنرا عوض کردید.
دلیسیا نگاهش را از او برگردانده بود ولی حالا دوباره به  او نگاه کرد و با کمی دستپاچگی پرسید:
-چگونه من.... موفق شدم اینکار را بکنم؟
-شما مرا وادار کردید قبول کنم که عشق بالاتر از همه چیز است.
-من اینرا گفتم... ولی شما به من جواب دادی که احساس خواهر من و تیم به یکدیگر عشق ایده آلی نیست که بعضی از ما در جستجویش هستیم.
-بله میدانم. ولی همانطور که گفتم من موضعم را عوض کردم!
-از شنیدن این مطلب خیلی خوشحالم . ولی چطور شد؟
-به دلیل اینکه فلور خواهر شماست حاضرم قبول کنم که او معنی عشق ایده آل را درک میکند.
برای لحظه ایی دلیسیا قادر نبود کلمات او را در مغز خود معنی کند. ولی وقتی مدتی با پریشانی او را نگاه کرد، فهمید. سرخی به عمق گونه‌هایش دوید و تمام اعضای بدنش لرزید.
ماگنوس فین گفت:
-حدس میزنم، شما میدانید که مرا دچار وضع عذاب دهنده غیر قابل تحملی کرده اید. امیدوارم هرگز دوباره درزندگی دچار تحمل چنین شکنجه ایی نشوم.
-من ... من نمیفهمم.
صورت ماگنوس فین تغییر کرد:
-میدانم شما، باهوشتر از آن هستید که نفهمید وقتی من عاشق شما شدم خودم را نه فقط در مقابل گناهان فرضی شما میدیدم بلکه این حقیقت را میپنداشتم که شما دختری هستید که قرار بوده است با خواهر زاده ام ازدواج کنید.
-شما .. عا... عاشق... من شدید؟
دلیسیا مطمئن بود که این کلمات را با صدای بلند گفته باشد. ممکن بود، فقط در قلب او به صدا در آمده باشد. او فقط میدید که احساس وحشی حیرت انگیزی در وجودش بیدار شده که تمام اعضای بدنش را تسخیر میکند. به بهیچوجه ممکن نبود بتواند تمرکز فکری پیدا کند. او فقط میدید که ماگنوس فین در کنارش ایستاده است و قدرتی غیر قابل توصیف آنها را به یکدیگر متصل میکند.
- من هرگز نمیتوانستم باور کنم که زنی مانند شما باشد! به این پاکی! اینطور دست نخورده و بیگناه! و ضمنا شهرتی بدست آوردهباشد که مرا وحشت زده کند!
-و با وجود این، مرا دوست داشتید؟
-من با احساساتم جنگیدم با توجه به اینکه هرگز در تمام عمرم با چیزی نجنگیده بودم. به خودم میگفتم که از شما متنفرم و تحقیرتان میکنم ولی به ناچار عشقی که شما از آن سخن گفتید فاتح شد و هر چیزی غیر از آن برایم معنی اش را از دست داد.
دلیسیا نفس عمیقی کشید و چشمانش مثل دو ستاره درخشید .ماگنوس فین همچنان بی حرکت ایستاده بود و فقط به آرامی گفت:
-حالا میفهمم که اگر شما به جای خواهرتان هم بودید، اگر بالاترین خطاها را در زندگی انجام داده بودید، باز هم شما را دوست میداشتم. این احساسی است که نمیتوانم آنرا انکار کنم. من قادر به جلوگیری از آن نیستم تنها چیزی که باقیمانده اسین است که ببنم شما در مقابل چه میکنید.
مهربانی که در صدای بم او به گوش میرسید دلیسیا را از خود بخود کرده بود. به نظر میرسید که یک قدرت جادویی به دور او پیچیده است و آن قدرت است که آنا را بیشتر و بیشتر به یکدیگر نزدیک میکند به طوری که هرگز نخواهد توانست از آن بگریزد.
ماگنوس فین صدایش تغییر کرد و گفت: گمان میکنم از من میخواهید که از شما عذرخواهی کنم. ولی همه اش کاملا تقصیر خودتان بود که من چنین افکاری را در مرد شما در سر داشته باشم در حالیکه غریزه ام به من میگفت که اشتباه میکنم.
-آخر چگونه شما توانستید این افکار پلید را نسبت به من در سر بپرورانید.
-تا شما را ندیده بودم آنچه به من گفته بودند باور کردنی بود.
و قبل از اینکه ادامه بدهد نفس عمیقی کشید:
-من بایستی مبفهمیدم که تا کسی بیگناه نباشد، نمیتواند این طور مانند بهار تازه و لطیف باشد. ناگهان، انگار قبل او از شادی به طپش افتاد. شانه های او را با دو دست گرفته  و پرسید:
-بگو .. بگو ببینم، حقیقت دارد که تا بحال هیچ مردی بتو دست نزده است؟
-خودت میدانی... که حقیقت دارد.
فکر میکرد این کلمات را فقط تنفس کرده است ولی او آنها را شید و پرسید:
-هیچکس تو را تابحال نبوسیده است؟ آنطور که من ترا بوسیدم؟
دلیسیا سر را تکان داد و برقی را در نگاهش دید که او را شیفته کرد.
-و حالا به نظر تو وضع ما بایکدیگر چگونه باید پیش برود؟
دیگر قلبش چنان میتپید که به نظر میآمد قرار است از سین هاش بیرون بجهند و با صدای ضعیف جواب داد:
-تو میخواهی که من چگونه تصمیم بگیرم؟
-فکر میکنم که تو خودت جواب مرا میدانی. ولی مطمئنم که میخواهی من کلمه به کلمه آن را بگویم. خیلی خوب پس من با سادگی و تواضع از تو سئوال میکنم که دلیسیا آیا مایل هستی با من ازدواج کنی؟
ضمن اینکه او این حرفها را میزد دلیسیا به نظرش میآمد که تمام اطاق از نوری آسمانی روشن شده است.
کلمه ای نبود که بتواند در جواب این سئوال بدهد. در عوض همانطور که در رویاهایش مجسم کرده بود سرش را جلو برد و صورتش را روی شانه او پنهان کرد. ماگنوس فین به آرامی دستها را به دور او حلقه کردو او را در بغل گرفت.
ول دلیسیا همچنانکه لرزان به او نزدیک میشد به نظرش میرسید که قدرت فوق العاده ای آندو را چنان به یکدیگر ملحق میکند که هرگز نخواهند توانست از یکدیگر جدا شوند. مثل اینکه زمان دلیلی برای عجله ندارد و ایستاده است. ماگنوس فین آرام دستش را به زیر چانه او برد آن را به طرف صورت خود بلند کرد و چند لحظه او را تماشا کرد. دلیسیا فکر کرد که هرگز در تمام عمر مردی را به این خوشبختی و با چنین قیافه غیر عادی ندیده است. دلیسیا نمیخواست اعتراف کند ولی فهمید که آنچه او آرزویش را داشته همین بوده است.
یک قدرت جادویی دلیسیا را از خود بخود کرده بود و این همان عشقی بود که او همیشه در خیال به آن فکر میکرد و میدانست که در زندگانی از هر چیزی بیشتر ارزش دارد. عشقی که اسکات گفته بود که همانند بهشت است. و او آن را بطور غیر قابل توصیفی نزد مردی پیدا کرده بود که فکر میکرد از او متنفر است. فقط زمانی که آن مرد او را به آسمانها سوق داد و اشعه خورشید از نزدیک به جانش تابید. با لکنت زبان و آرام گفت:
-دوستت دارم... حالا میفهمم که ... دوستت دارم.
-عزیزم همانطور که من تو را دوست دارم.
ماگنوس فین به صورت او خیره  شد و گفت:
-خداوندا من چقدر تو را  دوست دارم. چطور تو موفق شدی چطور توانستی آنچه را هرگز باور نداشتم به من بدهی؟
-آخر تو آنرا از من خواستی.
-البته من در طلب آن بودم ولی فکر میکردم فقط در کتابها و موزیک یافت میشود و نیز در زیبایی طبیعت ولی هرگز تصور نمیکردم که همه را در قلب خود پیدا کنم!
-من گمان میکردم تو از من متنفری و تحقیرم میکنی.
-بله تا تو را ندیده بودم، همینطور بود ولی به محض اینکه تو را دیدم از همان لحظه اول همان حس ششم که تو راجع به آن صحبت کردی به من فهماند که اشتباه میکردم. تو مرا وحشت زده نگاه کردی و من دانستم هیچیک از اتهاماتی که مردم به تو نسبت میدهند نمیتواند در تو وجود داشته باشد.
-ولی وقتی ما در قصر بودیم تو با من رفتار خیلی خشنی داشتی.
ماگنوس فین خندید:
-آخر من شکست خورده بودم میجنگیدم و باورم نمیشد که ناگهان دیوانه شده باشم.
ماگنوس فین دلیسا را در بغل خود فشرد و گفت :
-من عاشق شده بودم . دیوانه وار و ناامید عاشق شده بودم. ولی چطور میتوانستم تصور کنم که تون ممکن است مرا دوست داشته باشی؟
-وقتی خواهرت آمد و به تو گفت که فلور و تیم عروسی کرده اند چه احساسی داشتی؟
-پس از حیرت اولیه از اینکه تو فلور  نیستی بی نهایت خوشحال شدم دیگر حتی قبل از اینکه بقیه داستان را بگوید مشکل نبود که حدس بزنم تو کیستی ولی حساب این را نکرده بودم که تو ممکن است فرار کنی و من از شدت نگرانی به مرز دیوانگی برسم چون میترسیدم که مبادا در راه لندن برای تو اتفاقی بافتد.میدانستی که من به لندن میروم؟
-وقتی خبر دادند که ناهار روی میز است من فهمیدم که تو در قصر نیستی بعد مستخدمین به من گزارش دادند که چه اتفاقی افتاده است. و باز خندید: عزیز دلم خیلی زرنگی کردی ولی تو هرگز نمی بایستی بدون همراه این همه راه را تا لندن طی میکردی.
-من کاملا در امان بودم.
-آخر من از کجا میتوانستم این را بدانم؟ من از نگرانی خوابم نمیبرد که مبادا، خطری تو را تهدید کند، اینکه شادی تو به اندازه کافی پول همراه نداشته باشی یا مبادا به عنوان یک زن مسافر تنها در مهمان خانه ها تو را نپذیرند. یا دزدان تو را مجروح کنن دو این از همه بدتر بود.
در صدایش چنان نگرانی و درد وجود داشت که دلیسیا پس از یک نفس عمیق گفت:
-من به هیچ وجه در خطر نبودم. اما چقدر برایم دلچسب است که میبینم تو این اندازه نگران من بودی. چند لحظه پیش قبل از اینکه تو بیایی فکر میکردم که من چقدر تنها هستم و چقدر در آرزوی این بودم که کسی به فکر من باشد و از من محافظت کند.
چند کلمه آخر را با شرم ادا کرد و ماگنوس فین او را بیشتر د ربغل فشرد و گفت:
-تو به من تعلق داری. دیگر هرگز چنین جرفهایی را نخواهی زد. دلیسیا من هرگز تو را رها نخواهم کرد. همیشه از تو مواظبت خواهم کرد و همیشه نزدیک تو خواهم بود.
-هنوز نمیتوانم باور کنم ولی باید یک چیزی را به تو نشان بدهم.
ماگنوس فین بر خلاف میل خود او را رها کرد.دلیسیا به طرف میز تحریر رفت و نامه فلور را برداشت. وقتی سر را برگرداند و نگاه ملتمسانه ماگنوس فین را دید که چگونه در انتظار اوست دوباره در کنار او جای گرفت و با صدای گرفته ایی گفت:
-دیگر نمیتوانم تحمل کنم که حتی لحظه ایی تو را از دست بدهم . دلیسیا من تو را میخواهم و حالا که تو را پیدا کرده ام از این وحشت دارم که مبادا دوباره ترا از دست بدهم.
-من به تو قول میدهم که چنین نخواهد شد.
-کی میتوانیم ازدواج کنیم؟
-هر وقت که تو مایل باشی.
ماگنوس فین خندید:
-آه عزیز دلم تو همیشه جوابی میدهی که انسان انتظارش را ندارد! من فکر میکنم هر زن دیگری بود جواب میداد که باید لباس مناسب تهیه کنم یا بایستی فکر کنم.
با این حرفها دلیسیا را به شدت در بغل گرفت و بوسید و دختر فکر کرد که دنیا به دور سرش میچرخد و با هم دارند به آسمان پرواز میکنند. فقط زمانیکه دوباره توانست حرف بزند گفت:
-خواهش میکنم دلم میخواهد قبل از اینکه ما راجع به ازدواجمان صحبت کنیم تو این نامه را بخوانی.
-هرچه تو دستور بدهی خواهم خواند ولی من تصمیمم را گرفته ام که بیش از این منتظر تو نشوم . دیروز بایستی به اینجا میرسیدم ولی در راه لندن یک وقت خارج از نوبت در کلیسا گرفتم. دلیسیا نامه فلور را در دست او گذاشت. با وجود اینکه میدید او حوصله ندارد جز به او فکر کند ولی اصرار داشت که اول نامه را بخواند. نمیخواست که او باور کند خواهرش تمام کارهای تنفرآمیزی را که به او نسبت داده اند، انجام داده است.
به خود گفت: حالا خواهید فهمید و سرش را به شانه او تکیه داد و فکر کرد: حالا دیگر همه چیز درست خواهد شد.
تپش قلب او را احساسا میکرد و میدانست که چقدر یکدیگر را دوست دارند و مطمئن بود که هیچ کس در دنیا برایشان مهم نیست. اگر ماگنوس فین را ندیده بود قطعا به دلیل اینکه هوگو آدم خوبی بود و ممکن بود شوهر خوبی باشد، او را به شوهری قبول میکرد. اگر هوگو زنی را دوست میداشت قطعا میتوانست او را خوشبخت کند ولی خود او هرگز قادر نبود عشقی را که او انتظار داشت به او بدهد. درحالی که اکنون میدانست ماگنوس فین آن عشق را به او میدهد و او نیز متقابلاً همین احساس را داشت. این همان عشقی بود که اسکات راجع به آن سخن گفته بود و همان بود ه ماگنوس فین گفته بود همه در جستجویش هستند و به آن نمی رسند.
او نامه را تا آخر خواند سپس پرسید:
-آیا مرا خواهی بخشید؟
-اینکه تو تمام آن حرفها را راجع به فلور باور کردی؟ ولی حالا که میدانی حقیقت نداشت.
-من این را قبلا فهمیدم. عشقی که من نسبت به تو دارم، مرا مطمئن کرد که خواهر تو هرگز نمی تواند حقیقتاً کار بدی انجام بدهد چون قطعا او با همان ترتیب تعلیم یافته که تو تعلیم یافته ایی.
-متشکرم این حرف تو خیلی دلنشین بود  و مطمئنم مامان از شنیدنش احساس غرور میکند.
-این فقط نظر من نیست بلکه عقیده من است چون به تو عقیده دارم.
-عزیزم چطور ممکن است کسی از هر جهت آنقدر کامل باشد؟ گو اینکه هرگز فکر نمیکردم جنین اعترافی بکنم ولی تو مظهر چیزی هستی که من در قلبم انتظارش را میکشیدم. همانطور که من در رویاهایم تو را میدیدم. مردی را که من عشق و پشتیبانی از او میخواستم صورت نداشت و حالا میفهمم که تو آن مرد بودی و تقدیر ما را به طرز عجیبی به هم رسانید.
-اگر تقدیر این کار را نمیکرد ترتیب دیگری پیش میآمد. گمان میکنم، قسمت من مرا به دور نصف دنیا چرخاند که تو را بیابم.
-و آنوقت نزدیک بود از دستت بروم!
-فقط برای اینکه دوباره ترا پیدا کنم هیچ مکانی وجود نخواهد داشت که ما از یکدیگر پنهان شویم حتی زیر ستاره ها یا در اعماق اقیانوسها دلیسیا از این دقیقه تا ابد تو به من تعلق داری. و باز او را در آغوش کشیده و بوسید. سر را بلند کرد و با لبخند به صورت دلیسیا نگاه کرد.
-ایا من هنوز پادشاه دیوها هستم؟
دلیسیا خندید و جواب داد:
-بله یک پادشاه هم قابل احترام و هم قادر به اینکه وحشت انگیز باشی ضمنا آنقدر غیر عادی هستی که هنوز میترسم ناگهان غیب شوی .
-این تو بودی که غیب شدی ولی مطمئن باش کاری خواهم کرد که تو دیگر هوس چنین کاری را نکنی.
ماگنوس فین با همان اعتماد به نفسی که از لحظه اول دیدارشان جلب توجه دلیسیا را کرده بود و با اراده و عزمی راسخ حرف میزد.
دلیسیا میدانست هر اتفاقی که در آینده بیافتد این مرد مالک او خواهد بود. مردی که بی اراده او را وادار به اطاعت میکرد مردی که مورد ستایش و پناه او بود و این  بع بعد میدانست که دیگر تنا نخواهد بود و از هیچ چیزی نمی هراسید.
ماگنوس فین مثل اینکه افکار او را خوانده باشد نگاهش کرد و گفت:
-تو، تو مال من هستی و ما با هم هزاران واقعه هیجان انگیز را در زندگی خواهیم داشت. فقط ای جواهر من ترا با خبر میکنم از اینکه من شوهر حسودی خواهم بود.
-دلیسیا از صمیم قلب خندید:
-اگر در دنیا مردهای دیگر وجود داشته باشند مطمئن باش که من کسی را نخواهم دید.
-خودم مراقب خواهم بود که چنین باشد(این جمله را تقریبا با خشم ادا کرد) و اگر تو با یکی از آنها حتی خوشرفتاری کنی به تو قول میدهم که تو را دوباره به قصر خواهم برد و در آنجا زندانی خواهم کرد. تا آنچنان که وقتی تو را با کشتی میبردم انتظار داشتم توبه کنی.
دلیسیا خودش را به او چسباند و گفت من حرفی نداشتم که اظهار ندامت کنم.
-تو ؟ چه دروغها! تو حاضر بودی دسیسه های به کار ببری و مرا بیهوش کنی تا نتوانم هیچ چیز دیگری جز چشمان تو را ببینم و مرا با قدرت جادویی که راه گریز برایم نگذارد به سوی خودت بکشانی . 
دلیسیا از خوشحالی فریاد میکشید:
-چرا همه این حرفها را به من نگفتی؟
-من سعی کردم احساساتم را طور دیگری به تو اظهار کنم.
دلیسیا میدانست که منظور او آن شبی است که بی اجازه به اتاق او آمده بود. باز صورتش از شرم سرخ شد و چون سرش را روی شانه او پنهان کرد ماگنوس فین گفت در آن مورد من فقط میتوانم بگویم متاسفم ولی آنقدر به تو اشتیاق داشتم که خودم را مجبور کردم تا آنچه درباره ات شنیده بودم باور کنم.
-حالا دیگر میدانی که نه من و نه فلور هیچ یک قادر به انجام آن کارهای شرم آور نیستیم.
ماگنوس فین او را چنان در آغوش خود فشرد که نفس کشدن برایش دشوار بود.
-من به تو احترام میگذارم و ضمن اینکه به عنوان یک زن در من هیجان می آفرینی تو را به عنوان یک موجود کامل ستایش میکنم و تو تنها زنی هستی که آرزو دارم مادر بچه هایم باشد.
دلیسیا سر را بلند کرد:
-چه جمله شیرینی گفتی!
-عقیده ام همین است و این را به تو ثابت خواهم کرد.
-همین طور که صحبت میکرد، دلیسیا متوجه شراره آتشی شد که در چشمانش دیده میشد و با صدای ملایم به اندازه ای که او بتواند بشنود گفت میدانم خیلی عالی خواهد بود.
-ما یکدیگر را دوست داریم. آنقدر تو را دوست دارم که هرگز کسی زنی را این چنین دوست نداشته است. من به تو قول میدهم زندگی ما همان بهشتی خواهد بود که اسکات راجع به آن سخن گفته است و همان عشقی که تو عزیزم به من ثابت کردی حقیقتاً وجود دارد.
-آیا من حقیقتاً این کار را کردم؟
-ما به در بهشت رسیده ایم. وقتی ازدواج کردیم از آن در خواهیم گذشت. چرا وقت را از دست بدهیم بگذار هر چه زودتر ازدواج کنیم و من قبول میکنم که تو حق داشتی.