X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
شنبه 3 بهمن 1388 @ 04:16 ب.ظ

یه وقتایی ...

یه وقتایی دلم میخواد دستها رو بذارم کنار گوشم و تا اونجا که توان دارم، جیغ بزنم! 

یه وقتایی دوست دارم یکدفعه و بی مقدمه بزنم زیر گریه و چنان کولی بازی ای دربیارم که همه از تعجب شاخ در بیارن! 

یه وقتایی دوست دارم عین کلفت خونه قمر خانوم بگردم و حتی الامکان بی ریخت و شلخته باشم! 

وقتایی هم دوست دارم چنان به خودم برسم که انگار از من خوشگلتر خدا موجود نیافریده! 

یه وقتایی دوست دارم الکی به دیگرون بخندم و الکی باهاشون مهربون باشم. 

یه وقتایی هم دوست دارم الکی عصبانی باشم و از زمین و زمان طلبکار! 

یه وقتایی میرم تو عالم هپروت و چنان رویاهای شیرین و قشنگی برا خودم می بافم که دیگه دلم نمیاد از اون عالم بیام بیرون. 

یه وقتایی هم چنان واقع بین میشم و منطقی که قبول هر حرف قانع کننده و امیدواری دهنده ای برام محال میشه. 

یه وقتایی از زندگی ای که دارم راضی راضی هستم و خدا رو بخاطرش شاکر. 

یه وقتایی هم چنان از زندگی ای که دارم ناراحت و ناراضی میشم که نگو و نپرس؛  

در مورد دو وقت آخر، معمولا یک سوال مشترک برا هر دو موضوع برام پیش میاد که: خدایا اصولا مگه چه کرده بودم که این شد نتیجه اش؟! 

یه وقتایی به خودم آفرین میگم برای چیزی که هستم. 

یه وقتایی هم دو دستی و محکم بر فرق سر میکوبم که یعنی ای خاک عالم تو سرم بخاطر اینی که هستم! 

یه وقتایی مهره ی مار را در جیب لباسم پیدا میکنم و آن روز، همه ی عالم و آدم عاشق و دوستدارم هستند و هرآنچه گویم را به دیده ی منت گذارده و انجام میدهند! 

 یه وقتایی هم مهر نمیدانم کدام شیر پاک نخورده ای را در جیب پیدا میکنم که آن روز، مورد تنفر و ایش بدم میاد جماعتی میشوم و احدی حاضر نیست حتی به حرفهایم گوش فرا دهد دیگر انجام آنها پیشکشم! 

یه وقتایی خواندن افکار همگان برایم نظیر خواندن روزنامه میشود و آی حال میکنم آن روز وقتیکه عکس العملشان را قبل از نشان دادنشان می دانم و یا پیشگویی میکنم برایشان از خود نوسترداموس بهترتر! 

یه وقتایی هم چنان خنگ، احمق و ابله میشوم که حتی افکاری را که نفر مقابل خودش با زبان خودش بیان میکند را نمی فهمم و برای درکشان نیاز به مترجم دارم، در اینجور وقتها حتی معنی: به خانم والده محترم سلام برسانید را هم نمیفهمم (خانم والده دیگر کیست آیا؟!). 

با همه ی این صحبتها و گفته ها و اوقاتی که برات تعریف کردم، من بهاره هستم؛ سی ساله، لبریز از شوق زندگی و عاشق اون... یه زمانی فکر میکنم دیگران هم در مورد من همین فکر را می کنند تا اینکه از گفته های یکی، (محمد مثلا یا مادرم یا دوستم)، به این نتیجه می رسم که اینجور نیست و کسی اون من واقعی را نمی بینه و نمیشناسه... از بعضی رفتارها و افکاری که نسبت می دهند به من درصورتیکه نیست، تعجب میکنم و از خودم می پرسم مگر چقدر فاصله ست بین رفتار، گفتار، افکار و اعمال من؟! به نظر خودم، من همیشه یه رو داشتم و دارم و اصلا آدم پیچیده ای نیستم ولی چرا بعضیا در مقابلم دچار سوءتفاهم میشوند؟! 

دلم میخواد نظر تو رو درمورد خودم بدونم... بعضی از شما من و فقط تو عالم نت میشناسید ولی خیلی هاتون هستید که خارج از عالم نت چندین ساله که منو میشناسید؛ به نظر شماها من چه جور آدمی هستم؟ تا حالا خلاف اونی که نشون دادم بودم؟ شده حرف و عملم نخونه با هم؟

خواهشا تعریف نکنید و تا اونجا که میدونید و می بینید، نقدم کنید و نقاط ضعفم رو بگید... خیلی دلم میخواد بدونم از بیرون و از نظر افراد دیگه، من چه جور آدمی هستم... واقعا در مورد خودم دچار تضاد شدم تازگی ها...

میشه لطفا این یه بار رو سایلنت خوانهای عزیز هم جواب بدهند؟