X
تبلیغات
نماشا
رایتل
یکشنبه 20 دی 1388 @ 01:16 ب.ظ

اسم+ قسمت پانزدهم

به نظر تو اسم آدم حتما باید متناسب با اندامش باشه؟ نه نشد، بذار یه جور دیگه بپرسم ==> به نظر تو اسم ما آدمها حتما باید با ظاهرمون هماهنگی داشته باشه؟ به نظر من که حتما حتما باید اینطور باشه. مثلا آدمی که نیم متر قد دارد و بسیار بسیار لاغر و نحیف تشریف دارد را به هیچ وجه نمی توان رستم نامید؛ و یا یک آدم کوتوله را خطاب کرد رشید! نمی شود دیگر برادر من، آدم خنده اش میگیرد! و یا تو تصور کن دختر زشت و سیه چرده ای را که نامش دهند==> حوری، پریسما، ماه وش و یا مهسا! این یکی نه تنها خنده دار است بلکه تازه گریه هم دارد. اینی که میگویم علت دارد عزیز من و آن اینکه اسامی افراد در ذهن یکدیگر ایجاد تصویر میکند و تا انسان اسم یک نفر را میشنود، فوری در ذهنش از او، انسانی را میسازد متناسب با نامش! مثلا اون قدیمها تلویزیون یک فیلم یا سریالی را نشان میداده به نام خونه قمر خانم؛ حالا قمر خانم کی بوده؟ صاحب خانه و یه زن قلچماق، قد بلند و چهارچونه، سیبیل از بناگوش دررفته با صدایی بسیار بسیار قلدر و نکره؛ ظاهرا این قمر خانم تا مدتها در خاطر همگان مونده بوده حتی من هم که سنم اونقدرا نیست یعنی به 50-60 سال پیش نمیرسه هم از دولتی سر تلویزیون شبخیز خان دیدم این فیلم رو؛ حالا تو فکر کن به من بگویند اسم دختر فلان همسایه قمر است! خوب مسلمه که با شنیدن اسم قمر من به هیچ وجه فکرم به سمت ماه (معنی فارسی قمر) نمیره و صافتقیم قیافه قمر خانم میاد تو ذهنم! حالا تو تا اینجا را داشته باش تا من برم سر اصل مطلب:

چند وقت پیش برای انجام کاری مجبور شدم با رئیس یک اداره در یکی از نهادهای دولتی تلفنی صحبت کنم. سِمَت جناب رئیس خیلی پر طمطراق نبود ولی اسمش کمی قلنبه سلنبه بود و آدم احساس می کرد این جناب حتما باید فردی قلچماق و عصا قورت داده و جدی باشد. این تصور وقتی بیشتر به خودش رنگ واقعی تری گرفت که مسئول دفتر آقا هی برای ما کلاس گذاشت که جناب مستوفی الممالک امروز وقت ندارند و هفته دیگر وقت دارند. من دیگر پیش خودم گفتم لابد حسابم با کرامت الکاتبین است؛ عجب آدم راه نیا و سختگیریست این جناب مستوفی الممالک، هیچ جوره راه نمیده دو کلام باهاش صحبت کنم! القصه، من آخرش هم نتونستم با این جناب صحبت کنم تا اینکه هفته پیش در سیمناری که تو اداره خود اوشون برگزار شد زیارت کردم حضرت آقا را ... یعنی وقتی به من گفتند این آدمی که اینهمه ازش میترسیدی و واهمه داشتی همین یه الف بچه ست ها، دلم میخواست برم جلو و اول یکی بخوابونم تخت گوش منشیش که اینهمه من رو اذیت کرد، بعدشم برم گوش خودش و بگیرم و تاجائیکه میتونم بپیچونمش و بهش بگم یعنی میخوای بگی منو از تو نصف آدم اینهمه ترسونده بودند؟ فکر کن یه پسر 25-26 ساله با 40 کیلو وزن و 140 سانت قد،‌ یه همچون اسم گنده ای رو دنبال خودش یدک میکشه! باور کن از تصور  خودم  انقدر خنده ام گرفته بود که اگر رئیسم پیشم نبود حتما میزدم زیر خنده!

خلاصه که عزیز من درانتخاب اسامی برای فرزندانتان خیلی خیلی دقت کنید که فردا روی خدای نکرده اسم دلبندتان باعث خنده و تفریح همگان نشود!

پ.ن. امروز اداره نرفتم، حالم اصلا خوب نیست، ظاهرا مسموم شدم، امروز فقط آپ میکنم و فردا میام پیشتون.

دلیسیا احساس کرد که کشتی در حال پهلو گرفتن می باشد. شتابان خود را به حقله چشم (پنجره کشتی) رساند. مشکل بود بتوان چیزی را دقیقا تشخیص داد. به نظر می آمد که فقط سر چند درخت دیده می شود.

آنها مسافتی را در جهت شمال رانده و ساعتهای آخر را بر روی دریای آرامی گذرانده بودند. به این دلیل، دلیسیا با اینکه مطمئن نبود، ولی حدس می زد که در میان آبهای خلیج مسطحی درشمال شرقی انگلستان هستند.

با عجله آنچه از جامه دان فلور بیرون آورده بود، مجددا در آن جای داد. بزودی یک مهماندار در را زده و وارد شده تسمه را به دور جامه دان پیچید و آن را با خود برد.

دلیسیا نگران بود از اینکه، شاید او را به محل ناخوشایند خوفناکی ببرند که باز باعث تنفر او شود. ولی قاطعانه تصمیم داشت نگذارد ماگنوس فین پی به افکار او ببرد. چنین رضایت خاطری را به او هرگز رئا نداشت.

به این دلیل سر را بالا گرفته و از پله ها به طرف عرشه کشتی رفت.

چنانکه انتظارش را داشت کشتی در آبهای ساکن آرامی، لنگر انداخته بود.

اکنون چشمش به درختان انبوهی افتاد که در لابلای آنها ساختمانی دیده می شد. قبل از اینکه واقعا فرصت ورانداز کردن دور و برش را داشته باشد، ماگنوس فین را در کنار خود دید. از پله پایین رفته و قدم به روی اسکله چوبی گذاشتند. دلیسیا با نگاه سریعی دریافت که فین عصبانی است. در واقع از ملاطفت روز گذشته، هیچ اثری در صورتش دیده نمی شد. درحالیکه روزقبل از هر دری سخت گفته بودند، بدون اینکه به زندانی بودن او اشاره شود.

دلیسیا دید که هیچ درشکه ای در ساحل، منتظر آنها نیست و فین از راه ناهمواری بالا رفته و به طرف درختها روانه شد.

هنوز راه زیادی نرفته بودند که دلیسیا متوجه ساختمانی شد که میان درختها و از دور دیده بود. بله آن ساختمان یک قصر بود.

واضح بود که فین خیال دارد او را آنقدر در آنجا زندانی کند تا ازدواج تیم شلدن انجام شود.

دلیسیا چون راجع به تاریخ مطالعه زیادی داشت، دریافت که اینجا یکی از قلعه هایی است که در زمان وایکینگها، در طول ساحل شرقی انگلستان، برای موضع دفاعی ساخته شده است.

تجسم اینکه این بنا عمر طولانی داشته باشد حس تحسینش را برانگیخت. هزاران سؤال در ذهنش مطرح شد ولی چون ماگنوس فین از بدو ورودشان با او سخن نگفته بود، تصمیم داشت که حس کنجکاوی خود را آشکار نسازد.

به راهشان ادامه دادند و اینک بنای قصر کاملا آشکار شده بود.

دیوارهای قصر از تخته سنگهای دودی ساخته شده بودند و ابهت بنا، بیننده را وادار می کرد که برای ملک و مالکش احترام خاصی قائل شود.

یک گوشه قلعه برجی بود با سوراخهایی که برای قرار دادن کمان در آن، ایجاد شده بود و این قدمت آن را نشان می داد، ولی به نظر می رسید بقیه بنا بعدها دستکاری یا احداث شده باشد. پنجره ها بزرگ بودند و ساختمان سنگین، ولی در عین حال الگانت نیز بود.

وقتی نزدیکتر شدند دلیسیا با تعجب متوجه شد که باغ سرسبزی عمارت را احاطه کرده. نمای خاکستری ساختمان در میان بوته های پر گل تابلوی زیبایی را در برابر چشمان بیننده قرار می داد که همه حکایت از سلیقه و توجه صاحب ملک می کرد.

چند قدم دیگر پیش رفتند،‌ دلیسیا دید که درب ورودی که از چوب بلوط و با گوشه های مسی است و روی آن نیز با تزئینات فلزی کار شده است، نیمه باز است.

تعداد زیادی مستخدم در انتظار ورودشان بودند!

از خودش سؤال می کرد که آیا آنها نیز با اربابشان به همان اندازه با هراس برخورد می کنند که او در حضورش احساس می کرد؟ و وقتی با اراده در کنار او قدم بر میداشت، واقعا احترام باطنی همه را بر می انگیخت، بطوریکه دلیسیا به یاد تصویری افتاد که فلور از او توصیف کرده بود.

سپس کمی قبل از اینکه آنقدر به خدمه نزذیک باشند که صدایشان شنیده شود، از دلیسیا پریسد:

-    من منتظر هستم که ببینم شما راجع به قصرم چه می گوئید؟

دلیسیا بدون لحظه ای تفکر و مانند اینکه با خواهرش سخن می گوید، گفت:

-برای پادشاه پریان بسیار برازنده است.

هنوز کلمات از دهانش خارج نشده بود که دید فین با چه تندی به او نگاه می کند و خود را از اینکه بی فکر صحبت کرده، سرزنش کرد.

لحظه ای بعد گفت:

-پس شما مرا به این اسم می نامید؟

-شما را در نظر من اینطور توصیف کرده اند.

قبل از اینکه جواب بدهد، خنده تلخی کرد،

-شاید در این موقعیت صحیح باشد. البته اگر شما خودتان را به عنوان شاهزداه خانم زندانی، تصور کنید. ولی بگذارید یک مطلب را به شما یادآوری کنم. در این داستان هیچ شاهزاده نجات دهنده ای وجود نخواهد داشت که به کمک شما بشتابد!

دلیسیا مایل بود با لجبازی از او سؤال کند که ایشان چگونه اینقدر مطمئن هستند، ولی فورا مجبور شد به خودش بگوید که حرفش را قبول دارد. آنچه مربوط به خود او می شد اینکه مسلما نجاتی در کار نبود، فقط ماگنوس فین پی می برد به اینکه این مدت او را اشتباها نگاه داشته، بایستی منتظر عکس العمل وحشتناک می شد. در واقع به نوعی مطمئن بود که وقتی بفهمد گول خورده، چگونه بهت زده خواهد شد.

ضمنا می دانست که از خشم او می ترسد. وقتی مجسم می کرد که بدون حمایت کسی باید در چنین موقعیتی قرار گیرد، افکار ناخوشایندی به مغزش می آمد.

هنگامیکه به در ورودی رسیدند، مرد مسنی با موهای خاکستری از میان مستخدمین، جلو آمد و گفت:

-خوش آمدید ارباب، امیدوارم که سفرتان مطبوع و دریا آرام بوده باشد.

ماگنوس فین جواب داد:

-سفر ناراحتی بود.

وارد راهروی فصر شدند. یک بخاری دیواری که آتش در آن روشن بود، جلب نظر می کرد.

دیوارها از تصاویر پوشیده شده بودند. دلیسیا از خود می پرسید:

-آیا اینها مربوط به اجداد ماگنوس فین هستند یا او قصر را با همه تصویرها از مالک اصلی آن خریده است؟

او پیشاپیش دلیسیا به طرف اتاقی که در انتهای راهرو قرار داشت، رفت. این اتاق بیش از انتظار دلیسیا، با ظرافت خاصی تزئین شده بود و پنجره هایش به روی دریا باز می شدند.

مطمئن بود که آنجا، در زمستان،‌ باید تاریک و غمگین باشد. ولی در حال حاضر آفتاب در آن می تابید و گلهای بهاری، زینت بخش اتاق بودند.

اینجا نیز آتش در بخاری بزرگ دیواری زبانه می کشید.

صدای مستخدم را شنید که گفت ارباب، ناهار تا ده دقیقه دیگر حاضر است.

ماگنوس فین پس از بستن در، به طرف میزی که در گوشه اتاق قرار داشت، رفت. روی میز چندین تنگ و لیوان دیده می شد. دلیسیا می دید که اتاق خیلی مردانه تزئین شده و به جای گنجه های کوچک چینی، سرتاسر دیوار، طبقه های چوبی نصب شده که روی آنها پر از کتاب است.

حالا دیگر بی اختیار سؤال کرد:

-آیا همه اینها متعلق به هستند؟ آیا هر وقت در انگلستان هستید اینجا اقامت دارید؟

-اینجا متعلق به عموی من بوده که چون بچه نداشت، پس از مرگش به من رسید. من روزهای بسیاری از زمان کودکیم را در این مکان گذرانده ام و چون دور افتاده است، فکر کردم بهترین مکان برای نگاهداری شما می باشد.

دلیسیا فکر می کرد،‌ او سعی می کند که خود را تا حد امکان ناخوشایند نشان دهد. بی اعتنا به این حالت، در یک صندلی راحتی قرار گرفت و ماگنوس فین به طرف او برگشته سؤال کرد:

-آیا یک گیلاس نوشیدنی میل دارید؟

-بله خواهش میکنم یک گیلاس نوشیدنی به من بدهید، ولی خیلی کم.

یک گیلاس برایش ریخت و دلیسیا پس از اینکه لبها را تر کرد، گفت:

-گمان می کنم، این قصر کنار واش قرار گرفته است.

-کاملا درست است.

دلیسیا با یک آه فکر کرد که چقدر از لندن دور شده است و از خود پرسید که اگر موفق به فرار شود، چقدر طول خواهد کشید تا به محل آشنای مطمئنی برسد؟

ماگنوس انگار افکار او را تشخیص داده باشد، گفت:

-شما محال است بتوانید از چنگ من فرار کنید و به صلاحتان است که اینجا را خانه خودتان بدانید و چون علاقه به مطالعه دارید، هر چقدر مایل باشید، کتاب در اختیارتان خواهم گذاشت.

وقتی این کلمات را ادا می کرد، درحالیکه گیلاسی در دست داشت و پشت به بخاری دیواری ایستاده بود، دلیسیا به او نگاه کرد و پرسید:

-چه مدتی مرا به اینجا نگاه خواهید داشت؟

-من قبلا جواب این سوال شما را داده ام. تا وقتی خواهرزاده ام، با دختری که متناسب شخصیت او می باشد و هم اکنون نامزد اوست عروسی کند.

دلیسیا به کنایه گفت:

-ولی شما قطعا مایلید، در جشن عروسی شرکت کنید. آنها بدون شما چه می توانند بکنند؟

یک لحظه احساس کرد که لبخندی بر لبهای ماگنوس فین نشسته است. او گفت:

-به نظر من آنچه اهمیت دارد، این است که مانع شوم، شما تیم را از راهی که صلاحش است، منحرف کنید. به محض اینکه این کار انجام شد، شما را به لندن خواهم فرستاد تا مورد استقبال گروه پرستش کنندگانتان، قرار بگیرید!

این دیگر کاملا واضح بود که کنایه است و چون دلیسیا جواب دندان شکن و یا خشنی برایش پیدا نکرد، بهتر دید که سکوت کند.