X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
چهارشنبه 9 دی 1388 @ 02:22 ب.ظ

فیل و فنجون

نمیدونم داریم به کجا میریم؛ نمیدونم چی می خواد بشه؛ نمیدونم بالاخره حق بر باطل پیروز میشه یا نه؛ نمیدونم حق طلبان به زودی به حقشون میرسند یا باید 20 سال دیگه بگذره تا حق به حقدار برسه؛ اصلا خود حق، چیه این وسط؟ حرف حساب کی چیه؟ فقط اینو میدونم که مرده شور نفت و گاز و منابع طبیعی ایران، و انگلیس و روسیه و چین و ونزوئلا و اعراب و این کارتر پدرسوخته ی بی همه چیز رو با هم ببره که اگه نبود نفت و گاز و هزارتا کوفت و زهرمار دیگه، مردم من اینهمه مورد هجوم و تاراج و شرق و غرب و شمال و جنوب قرار نمی گرفتند و این سیاست کثیف و لعنتی خون پاک اینهمه هموطن پیر و جوون من رو رو زمین نمی ریخت! از 50 سال پیش به این طرف هی داره خون مردم من رو زمین ریخته میشه و باز تمومی نداره (تازه من به خونهای ریخته شده در طول تاریخ کاری ندارم)، یه زمون سیاست غرب اینجور رقم میخوره که پهلوی بره و بجاش روحانیون بیایند رأس کار... حالا باید اینا برند و معلوم نیست کی بیاد بجاشون... دوباره 30 سال بعد همین آش و همین کاسه... این روند انقدر ادامه پیدا میکنه تا بالاخره هرچی که داریم از دستمون بره، اونوقت دیگه دست از سر کچلمون بر میدارند و اجازه میدن خودمون یه خاکی تو سرمون بکنیم و بعد از اون در آرامش و صد البته بدبختی و نداری، به زندگیمون ادامه بدیم. ولی عوضش ما رو با بدبختی هامون تنها میذارند!

این روزا دوباره حالم بد شده و دوباره همون حس و حال اول انتخابات رو دارم... دوباره یه بغض قد یه  گردو گیر کرده تو گلوم و نه میره پایین و نه میشکنه...

 

هفته پیش در یک حرکت انتحاری، رفتم آرایشگاه و صورت را صفا داده، ابروها را یه نموره روشن کرده، موها را کوتاه کرده و سر مبارک را یک فروند مش استخوانی پر نمودم؛ نتیجه از فردای اونروز==> بنا به گفته ی خیلیا این کله تکانی اخیر بسی بسیار زیاد بهمان میاید؛ خانم همکار میگوید اگر میدانستم انقدر تغییر میکنی و خوب میشی، انقدر رو مخت راه میرفتم تا زودتر این کار رو انجام بدی! از طرفی محمد خان جان را هم دچار دردسر نمودم، راستش بعد از اون باری که داشتم از خیابون رد میشدم که برم سوار ماشینمون بشم و اون راننده ها اونهمه هیزبازی درآورند و یکیشون بهم متلک گفت و خلاصه اون جار و جنجال راه افتاد، محمد یه خرده حساس شده و تا  یکی بهم نگاه میکنه فوری دستم و میگیره و یه چپ چپ هم به طرف نگاه میکنه که یارو خودش با همون یه نگاه بمیره از ترس؛ اگر روسریم خیلی رفته باشه عقب تذکر میده که موهات و بکن تو، حالا فکرش و بکن موهام که خودبخود میاد بیرون، مش استخوانی هم هست، صورتم هم که سفید شده، رژ لب پر رنگ هم که میزنم، خوب من چی کار کنم خوشگل میشم مردم نگام میکنند دیگه، طفل معصوم همش خیالش ناناحته؛ از بس هم بدجنسه میگه هیچم این رنگی بهت نمیاد و همون رنگ مشکی موهای خودت خوبهعصری میرم خونه و عکسم و میذارم تو اون یکی وبلاگم و شماها بگید بهم میاد یا نه