X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 29 آذر 1388 @ 03:37 ب.ظ

راز خلقت+قسمت دوازدهم

می دونی یه وقتایی که با خودم تنها میشم، به خیلی چیزا فکر میکنم، گاهی به خودم و زندگیم، گاهی به آینده کشورم، گاهی به فرزندان آینده مون، گاهی به زیبایی خورشید، گاهی به ذات لایتناهی حق و بالاخره گاهی هم به راز خلقت؛ که اگه راستش و بخواهی این راز خلقت بدجور رو مخ بنده راه میرود آنگاه که من نفهمم هدف از خلقت یه موجود، چه بوده! مثلا من هنوز که هنوزه نتونستم از راز خلقت مگس سر در بیارم! آیا مگس خلق شده تا خوراک و غذای مارمولک و قورباغه شود؟ اگه اینطوره اصلا خود قورباغه و مارمولک برای چی خلق شدند؟ مارمولک برا این خلق شده تا با دیدنش خانم باردار همسایه ما از ترس فرزند در شکمش را بیندازد؟ یا مثلا آن یکی خانم همسایه با دیدنش درجا سکته نماید؟ هاین؟ نه آخه من میخوام بدونم هدف از خلقت مارمولک چه بوده که مگس را باید خلق می کردی بخاطرش؛ هاین؟! حالا مگس که خوبه، بدبخت بینوا فقط یه وزوز اعصاب خرد کن می نماید و نهایتا کثیفی را جابجا میکند، این پشه ی فسقلی جیزگولک که از مگس بدتر است؛ لامصب لامروت خون آدم را میخورد تازه وقتی یک لیتر خون آدم را کوفت زهرمار کرد، آنوقتست که جایش میسوزد و درد میگیرد و آدم متوجه ی نیش پشه ذلیل مرده میشود! راز خلقت این پشه چه بوده آخدا؟ خلقش کردی که باهاش یه نمرود بدبخت را بکشی؟ یا بکنیش عامل مرگ خیلیای دیگه یا بکنیش ناقل ویروس اچ آی وی آیا؟ هاین؟ اصلا این جانوران و حشرات موذی مارموز را ولش کن؛ خیلی زود تند و سریع بگو هدفت از خلق پیکان چی بوده؟ نه خدایی چی بوده؟ که از این طریق کفر کائنات من رو در بیاوری؟ که رانندگانش بزنند حال ماشین های مدل بالا را بگیرند؟ که عامل ایجاد تصادف بشوند؟ که سر پیچ یادگار هی بپیچند جلوی ماشینی که من درش ساکنم و اعصاب مصاب راننده ماشین را خط خطی نمایند؟ که مدام آلودگی صوتی و تنفسی ایجاد کنند؟ حالا اصلا این پیکان رو هم ولش کن؛جان من، حضرت عباسی بگو هدفت از خلقت این امیرعلی هست خان داداش جناب افشین خانِ خواننده که در کلیپهای برادرش شرکت می نماید و آن حرکات چندش آور را از خودش در می آورد، او را برای چه آفریدی؟ که حرص و لج و چندش من را توأمان با هم در بیاوری؟ که یک عده خزوخیل خوششان بیاید از این حرکات؟ نه، جان من بگو آخه هدفت چه بوده از خلق این موجودات...هاین؟ اصلا هیچی بابا ولش کن، بازم من به راز خلقت فکر کردم و به هیچ نتیجه درست و درمونی نرسیدم!  

بریم سر ادامه داستان فچ کنم بهتر باشه... 

دلیسیا گفت: 

- قطعا باور نخواهید کرد اگر به شما بگویم که خواهرزاده شما را از صمیم قلب دوست می دارم همچنانکه او نیز مرا دوست می دارد. 

- عشق حقیقی دوشیزه لانگفرد؟! شما راجع به مطلبی سخن می گویید که گمان می کنم از درک شما فراتر می باشد و فکر نمی کنم چیزی از آن بدانید! 

- اشتباه می کنید، زیرا شخصا مرا نمی شناسید و قط از روی آنچه راجع به من شنیده اید، درباره من قضاوت می کنید. اصلا بگویید ببینم شما خودتان راجع به عشق چه چیزی می دانید؟ 

ضمن ادای این کلمات، دلیسیا نشان غافلگیر شدن را در چشمان فین می دید. او ابروها را بالا کشیده ومثل اینکه می خواست بگوید، چنین سؤالی به شما نیامده، جواب داد: 

- دوشیزه لانگفرد، ما راجع به شما صحبت می کنیم و من تصور می کنم که اگر خواهرزاده من دارای مشخصاتی از قبیل ثروت بسیار، خانواده محترم و خلاصه به اصطلاح عامیانه، شکار خوبی نبود، شما مایل به ازدواج با او نبودید! 

- مطمئن باشید که اشتباه می کنید. حتی اگر او دارای این نام نبود و یک دینار هم ثروت نداشت و ما مجبور بودیم برای خوراک روزانه مان گدایی کنیم و در یک کلبه محقر با هم زندگی کنیم، باز من با او ازدواج می کردم. 

چون دلیسیا خود را کاملا در جای فلور گذاشته بود، با صراحت کامل و عین حقیقت را می گفت. او می دانست که خواهرش نسبت به تیم شلدن، همان عشقی را در قلب دارد که مادرش برای پدر او داشته و با همان انگیزه با همدیگر فرار کرده بودند. 

برای یک لحظه به نظر می رسید که ماگنوس فین متحیر شده است و بعد ضمن اینکه با لبخند تمسخرآمیزی او را می نگریست، گفت: 

- کلمات شیرینی که به پای عمل نرسیده اند، به راحتی ادا می شوند! 

- عشق را نمی شود خرید، با تأسف بسیار، چنین احساسی برای بعضی از مردم، میسر نمی شود. ولی کسی که وجودش آکنده از عشق حقیقی شد، قدرتی پیدا می کند که هیچ کس قادر نخواهد بود با آن مبارزه کند. 

ضمن گفتن این سخنان به نظرش رسید که نگاه فین بیش از پیش تمسخرآمیز می باشد و با خشم بسیار اضافه کرد: 

- آنچه شما در نظر دارید اینست که دو نفر را که صمیمانه به یکدیگر عشق می ورزند را از هم جدا کرده و به یک زندگی تنها و منزوی محکوم کنید. 

- اگر می خواهید حقیقت را بدانید، به عقیده من ازدواج خواهرزاده ام با شما، شوم ترین پیشآمدد زندگی او می باشد. 

دلیسیا هرگز نمی توانست تصور کند که یک رادمرد، چنین رفتار زننده ای داشته باشد. 

بنابراین از جا برخاست و دستش را برای تکیه به پشتی صندلی گرفت. 

- آقای فین، من فقط می توانم به شما بگویم که آنچه که از شما شنیده بودم، درست بوده و شما میخواهید همزمان شاهد و قاضی باشید و چنین رفتاری به نظر من به هیچ وجه صحیح و منصفانه نیست. 

با ادای این کلمات روبرگرداند و با سرعتی که ضمن حرکت کشتی، برایش مقدور بود، از سالن خارج شده از پله ها پایین و به اتاق خودش مراجعت کرد. 

وقتی به اتاقش رسید، خودش را روی تختخواب پرت کرده و به شدت گریست. 

گرچه از رفتار خواهرش بسیار ناراضی و دلخور بود و به هیچ وجه کار او مورد تأییدش نبود، ولی می دانست که اعمال او فقط یک دلیل ساده دارد و اینکه او عاشق بود با تمام وجودش. با صدای مأیوس و حالتی ناامید شروع کرد به دعا گفتن. دلیسیا حتی از اینکه ماگنوس فین با خصومتی که نسبت به فلور دارد موفق شود بعد از ازدواج نیز آنها را از یکدیگر جدا سازد و ازدواج شرعی آنها را بهم بزند، می ترسید. ولی باز به خودش می گفت که افکار بیهوده ای دارد چون زمانی که ازدواج قانونی باشد، هیچکس قادر نیست آن را باطل کند. از طرفی باز می اندیشید که چون فلور به سن قانونی نرسیده و احتیاج به تأیید پدرش دارد. شاید بتوانند ازدواج آنها ا غیرقانونی قلمداد کنند ولی می دانست که پدرش، فلور را مانند بت می پرستد و هرگز ممکن نیست با این کار مخالفت کند بخصص اینکه زمانی خود او با معشوقه اش سر به فرار گذاشته بود. 

با نجوا به خودش میگفت همه کارها روبراه میشود به شرط اینکه وقت کافی داشته باشند تا عروسی کنند و مدتی را در خارج بمانند، و ماگنوس فین به آنها دسترسی نداشته باشد و نتوانند آنها را پیدا کند. 

یک مطلب برای دلیسیا مسلم بود و آن اینکه تا فلور کاملا از خطر دور نشده است، بایستی رول خواهرش را بازی کند. در این فکر، ضربان قلبش را شدیدتر احساس می کرد، چون درحقیقت ماگنوس فین شخص بسیار مخوفی می نمود. 

ناگهان به یادش آمد که هوگو لودگراو گفته بود، هر زمان که لازم باشد تا پای جان آماده کمک به است. ولی چطور ممکن بود از او کمک بخواهد درحالیکه هوگو هیچ نمی دانست کجا می تواند او را پیدا کند و خود او نیز به هیچ وجه نمی دانست که او را به کجا خواهند برد. 

مطمئن بود جایی که می روند یقینا بسیار محل ناخوشایندی خواهد بود. 

از خودش سؤال می کرد چگونه می تواند مدت زیادی در جایی زندگی کند که ماگنوس فین زندگی می کرد و مجبور بود دائم اتهاماتی را که او به فلور نسبت می داد، در مورد خود قبول کند، بخصوص کارهایی را که هرگز از فلور سر نزده بود. 

آنچه مسلم بود اینکه فلور هرگز احتیاج نداشت، چنانچه ماگنوس فین ادعا می کرد، به دنبال مردها بدود. 

این مردها بودند که از وقتی او کفش بچه گانه را از پا درآورده بود، او را تعقیب می کردند و دلیسیا با اطمینان خاطر میدانست که فلور به او دروغ نگفته است. مطمئنا به او پیشنهاد ازدواج زیاد شده بود. ولی هیچکدام از آنها، برایش جالب نبودند. تا بحال اگر اتفاق می افتاد که خواهرش نمی خواست حقیقت را به او بگوید، فورا دلیسیا متوجه می شد. 

اصولا آنها از بچگی عادت داشتند که همیشه حقیقت را بگویند. چون پدر و مادرشان نیز از دروغ واقعا متنفر بودند. 

با خود می اندیشید: ماگنوس فین هرگز فلور را ندیده و نمی تواند حدس بزند که او چقدر زیباست. بهترین کار اینست که سعی کنم حرکات و رفتارم پسندیده و جذاب باشد تا شاید او به این وسیله، عقیده اش نسبت به فلور تغییر کند. 

به نظر خودش این نقشه، بسیار عاقلانه بود. چون در هر حال قرار بود فلور با خواهرزاده فین عروسی کند و درآینده، آنها جبرا یکدیگر را بیشتر ملاقات خواهند کرد. ضمنا می دانست که گرچه تیم شلدن توسط ارث پدری، مرد ثروتمندی است، ولی با وجود این بهتر است از ارثیه قابل ملاحظه دایی خود نیز بهره مند شود. 

ضمنا متوجه شد که ممکن است ماگنوس فین به این زودیها نمیرد. 

البته او انتظار داشت با مرد مسنی با موهای سفید مواجه شود. درحالیکه در مقابل خود مردی نسبتا جوان را دید که به گمان او، حدود سی الی سی و پنج سال داشت و با خود گفت: 

- به نظر می آید که او موجود موفق است که توانسته در سنین جوانی چنین موقعیتی کسب کند. ولی لابد در شرق دور موقعیت، متفاوت هست. شاید در آن دیار برای یک انگلیسی امکاناتی فراهم است که در انگلستان فراهم نیست. 

به نظر می رسید که مادر شلدن بایستی چندین سال بزرگتر از برادرش باشد. چقدر احمقانه است که او تابحال این مطلب را از فلور نپرسیده است. ولی چه کسی می توانست چنین پیشآمدی را در خواب دیده باشد؟ پیشآمدی که شاید بتواند با نقش بازی کردن من، آینده فلور را تأمین کند.