X
تبلیغات
رایتل
شنبه 21 آذر 1388 @ 11:43 ق.ظ

تصور کن

تصور کن تو یه جاده داری راه میری مثل این... لذتبخشه؛ نه؟  

تصور کن حیاط خونه تون یه چیزیه تو مایه های این... چی؟ دلم بسوزه که تو اینو داری ولی من ندارم؟ بی جنبه! 

تصور کن هر وقت که خسته میشی میری تو این خیابونه راه میری... 

تصور کن 5شنبه که با دوستات میخوای قرار بذاری، میرید یه جایی شبیه به این...

حالا همینجوری ییهو و بی ربط، تصور کن دعوای مستر بوزینه با انترزاده اش را! سکوت.... چیه بابا؟ دارم تصور میکنم خوب...  

تصور کن همون جناب مستر رو در حال ورزش صبگاهی

و باز هم تصور کن همین جناب رو با خانوم والده محترمشان!

تصور کن چه ذوقی داره میکنه این! با اون عینک مسخره اش! 

تصور کن عشق زمان پیری را...

تصور کن به فاصله یک روز چنان وقایع و اتفاقاتی برات بیفته که حس کنی به انداره 10 سال پیر شدی! اصلا خوشایند نیست؟ هنوز تو شوکی؟ به من چه مگه من فضول مردمم؟! خوب حالا چرا میزنی؛ من فقط سوال کردم؛ وا!  

تصور کن یک قرون ته جیب و از اون بدتر ته حسابت نیست، بعد یهو بهت خبر میدن اداره میخواد بهت پاداش بده؛ ذوق مرگ میشی، نه؟ نیشم و جمع کنم؛ یه بار گفتی به من چه؟! خیلی خوب بابا!  

تصور کن از یه نفر انقدر بدت بیاد که حاضر نباشی حتی یه لحظه ریخت نحصش (نحس؟) رو تحمل کنی، اونوقت دست بر قضا با همین آدم همکار میشی... تا اطلاع ثانوی عصبانی هستی نه؟ چی؟ مرده شورم رو ببره با این تصوراتم؟ عجبا! 

حالا از من و تصوراتم که بگذریم بدی یا خوبیه ماجرا اینجاست که همه ی این عکسا (اون قشنگا رو میگم) واقعی هستند و نه تصورات من! فکر کن همه اون جاهای زیبا وجود دارند و خیلی ها از وجودشون لذت می برند فقط من نمیدونم چرا اونهمه تصورات خوب مال دیگرونه ولی این تصورات بد مال من؟ هاین؟ چرا آخه اینجوریه؟ زیرا که اینگونه از خود پرسیده ام و چومکه انتظار این وقایع رو میکشم؟ اتفاقا اصلنم اینجور نیست و من تا جاییکه بتونم نیمه پر لیوان و میبینم و تا اونجا که بلدم، به افکار منفی اجازه جولون نمیدم منتهاسو من نمیدونم چی میشه که اینجوری میشه!