X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 9 آذر 1388 @ 12:25 ب.ظ

های!

دوباره هوا سرد شده و زندگی برای من زیباتر؛ دوباره سوز و سرما و بارندگی شروع شده و فرو رفتنهای من در عالم خلسه بیشتر؛ دوباره پاییز داره به اواسطش نزدیک میشه و من هنوز پاییز تموم نشده دلم براش تنگه... آخدا! چی میشد این دو فصل آخر سالت و یه جورایی بیشتر کشش میدادی؟ چی میشد روزای زمستون طولانی تر از روزای تابستونت بود؟ هاین؟ چی می شد آخدا؟ 

فیلم پروپوزال رو بالاخره دیدم و جاتون خالی کلی خندیدم... من کلا فیلمای ساندرا بولاک و خیلی دوست میدارم شماها چی؟ فیلم جدید چی دیدید؟ کتاب جدید چی خوندیدید؟ رو کنید بدونم که از بازار فیلم و کتاب حسابی بی خبر بی خبرم

چند شبه با محمد میریم پارک نهج البلاغه (پارازیت...حمل بر خودستایی نشه ها بنده مخلص مولا هم هستم ولی آخه اینم اسم شد که گذاشتند رو پارک به اون قشنگی؟) همون پارکی که تو دره پونک ساختند؛ جونم برات بگه که آقا در راستای اصلاح الگوی مصرف، دکی جان چنان چراغونی ای راه انداخته اونجا که بیا و ببین... ولی واقعا دستش درد نکنه... دره ی به اون بی ریختی رو که تنها فایده اش انداختن اجساد گمنام در اونجا بود رو تبدیل کرده به جایی زیبا و دست داشتنی که آدم دلش میخواد هی توش راه بره... اگه منزلتون غرب تهرانه حتما برید و خودتون از نزدیک ببینیدش  

اینم همینجوری: 

رفتم  ز  پی ات در همه دنیا تو  نبودی 

از  شهر  گرفتم ره صحرا تو نبودی 
دنبال تو  گشتم  چه بسا  باغ  جهان  را 
گل بود ولی در بر گل ها، تو  نبودی 
یک شب همه شب دیده ی من سوی فلک بود 
من بودم و مه بود و ثریا، تو  نبودی 

با عشق تو  پروانه شدم بر سر گل ها
ماهی  شدم  و در دل دریا، تو  نبودی 
در شهر  خیالم  چه بسا گشتم  و گشتم 

خوبان همه بودند در آنجا، تو  نبودی
یک شب اگرم بود سری بر  سر  بالین  

در  آینه ی روشن  رویا، تو نبودی
چون دور  جوانیت  گذشت ...  آمدی  از  در 
ای  وای تو بودی برم  اما، تو نبودی
 

شاعر:مهدی سهیلی

فعلا همینا باشه... تا بعد...