X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 17 آبان 1388 @ 11:03 ق.ظ

تعطیلات

زندگی مگه چطور باید باشه؟ چی باید داشته باشه که نداره که همه آدما ازش ناراحت و ناراضی هستند؟ چرا همه از یکنواختی و روزمرگی بیزارند؟ مگر نه که همین جریان روزمرگی خودش از خوبی و روال عادی زندگی آدم ناشی میشه؟ پس چطور میشه که همه ازش شاکیند؟ بعد چطور میشه که روزی روزگاری اگه چیزی یا کسی بهم زد این روزمرگی رو، داد همه درمیاد که این موضوع یا فلان کس مزاحم زندگی ما شد؟ چطور میشه اینجور میشه و اصلا بگو ببینم حرف حساب ما آدمها چیه؟ چی از جون خدا و زندگی و سرنوشت و اینجور چیزها میخواهیم؟ هاین؟  

داره کم کمک حرفام ته میکشه و گمونم منم مثل خیلی ها، برای مدت نامعلومی (شاید تا ابد شایدم نهایتش دو روز دیگه... کی میدونه؟ همه اینا بستگی به حس و حالم داره) اینجا رو تعطیلش کنم... باید دوباره خودم رو پیدا کنم و بشم همون آدمی که بودم... نمیدونم چرا و به چه دلیل ولی حس میکنم برای انجام هیچ کاری حوصله ندارم... باورت میشه منی که یک لحظه کتاب از دستم نمیفتاد الان سه هفته ست که هیچ کتابی دست نگرفتم؟ حتی مهر من رو هم تمومش نکردم؛ الان داره نزدیک به دو ماه میشه که هیچ فیلمی ندیدم و دو ماهه که از عالم هنر کاملا دور دورم و ازش بی خبر؛ از وضعیت خودم و خونه زندگیم که دیگه نگو؛ انگار دارم تو یه خلاء زندگی میکنم، هیچی برام مهم نیست... نسبت به خیلی چیزا بی تفاوت شدم؛ البته از بعضی جهات این بیتفاوتی به نفعم شده و دیگه مثل سابق هی بیخودی حرص و جوش نمیخورم. ولی به هر حال راضی نیستم از وضعیتی که برا خودم درست کردم.

مطلب دیگه اینکه از اخبار جدید در مورد خودم جونم برات بگه که خدا رو شکر با این تغییر شغلی و جابجایی که انجام دادم، کلی شرایط کاریم بهتر شده و خیلی بیشتر از قبل از کارم رضایت دارم.  

دوم اینکه بعد از نود و بوقی یک فروند گوشی تلفن از شوشو جان کادو گرفتم

خلاصه همینا دیگه... 

پس... تا دفعه بعد که نمیدونم کی باشه، مواظب خودتون باشید و خوش و خرم بزییید 

پ.ن. راستی بخش نظرات و باز میذارم.