X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
شنبه 28 شهریور 1388 @ 12:19 ب.ظ

بازی سرنوشت قسمت نهم

دلیسیا نه تنها از اتفاقی که با آن سرعت افتاده بودمبهوت بود، بلکه تنفس برایش در آن هوای کم پوشش، دشوار می نمود. 

احساس کرد که دستهایی با استخوانهای بدنش ور می روند. سعی کرد تکانی به خود داده و از خودش دفاع کند ولی متوجه شد که چیزی به دور دست و پایش میپیجند. 

طناب نبود که درد بیاورد ولی چیز مخصوصی بود که کوچکترین حرکتی را برایش محال میکرد. سعی کرد با تکان، پوششی که از سر تا زیر زانویش را می پوشاند، رد کند. ولی قبل از اینکه بتواند کوچکترین تکانی به دستهایش بدهد، چیزی مانند یک تسمه یا یک شال به دور دست و کمرش  پیچیده شد. 

ناگهان به نظرش آمد، او را مانند مرغی که برای گذاشتن تو فر جمع و جور میکنند، از سر تا پا پیچیده اند. مرد کلمه ای حرف نمی زد ولی احساس میشد که داخل درشکه روی صندلی باریک روبرو نشسته است ولی دلیسیا جرات و قدرت ادای سخن نداشت! 

پوشش سنگین، کلاهش را تا زیر پیشانی، پایین آورده بود و حصیرهای شکسته کلاه در پوستش فرو میرفت. 

از خودش می پرسید این کارها چه معنی دارد؟ چه کسی ممکن است بخواهد مرا برباید؟ 

ناگهان فکری به مغزش رسید و همه چیز برایش روشن شد. با وجود اینکه همه چیز مانند افسانه های کتابها اتفاق افتاده بود، ولی برایش مسلم بود که حقیقت است. مردی که از درشکه به طرف او آمده بود، بایستی او را بجای فلور اشتباه گرفته باشد. پس از اینکه سراغ دوشیزه لانگفرد را گرفته و او گفته بود که خود اوست و جامه دان را در کنار او دیده بود، یقین کرده بود که کسی را که می جوید، خود اوست. 

احتیاج به تفکر زیاد نبود که چه کسی میخواست فلور را برباید یا تنها چه کسی می دانست یا حدس میزد که او چه در پیش دارد. 

افکر گوناگون در مغزش جولان میدادند. او مطمئن بود که حل معما را یافته. طبق تهدیدی که خواهرش کرده بود، لرد شلدن و فلور قصد داشتند با هم فرار کنند. احتمالا در نتیجه مذاکراتی که شب گذشته ماگنوس فین با خواهرزاده اش داشته، صلاح دیده بودند که برنامه  ای که در پیش داشتند را زودتر اجرا کنند. هرچه بود، به نظر میرسید که آن روز صبح قصد داشتند، قبل از اینکه کسی بیدار شود، راه بیفتند. 

مستخدم شب کار، قطعا جامه دان فلور را پایین آورده بود و برگشته بود بالا که جامه دان دیگر را بیاورد و به این دلیل کسی دم در نبود.  

ماگنوس فین که به نظر او اکنون واقعا پادشاه دیوها بود، حدس زده بود یا بوسیله رابطی باخبر شده بود که چه اتفاقی قرار است بیفتد و تصمیم گرفته بود قبل از اینکه کار از کار بگذرد، فلور را برباید. 

بدبختانه دلیسیا که به قصد رفتن به کلیسا قبل از فلور پایین آمده بود، به جای او دام افتاد. به نظر باور کردنی نبود، ولی پس از تفکر بسیار دلیسیا مطمئن شد که حقیقت همین است. آقای فین به هر کجا که مرا ببرد، وقتی بفهمد که من کی هستم، شوک شدیدی به او وارد خواهد آمد. 

پس از مطالبی که راجع به فین از فلور شنیده بود، نسبت به او نظری منفی داشت و از اینکه در هر حال بر او غالب شود، احساس رضایت میکرد. او حق نداشت مرتکب چنین عمل زشتی بشود. صحیح این بود که مانند یک رادمرد، همانطور که خود دلیسیا هم در نظر داشت با او مشورت کرده و سعی میکردند، فلور را وادار کنند که برای تیم فداکاری کند. 

البته دلیسیا شخصا این احساس تلخ را داشت که فلور توجهی به خواهش و تمنای او ندارد. به حرفهای ماگنوس فین نیز احتمالا هیچ اهمیتی نمیداد. در هر حال راه صحیح برخود با این مسأله این نبود. هیچ کس حق نداشت که یک دختر جوان را برباید. 

آنها بدون توقف به راه خود ادامه میدادند و دلیسیا از سرعت دویدن اسبها فهمید که اسبها اصیل و تربیت شده هستند. ناگهان برایش روشن شد که این عمل فین برای خواهرش و لرد شلدن کار فرار را آسانتر کرده و بدون اینکه کسی باخبر شود، موفق به اجرای نقشه شان میشوند. 

البته فقط آنها متوجه میشدند که یک جامه دان کسر دارند، ولی این مسأله اصلا مهم نبود. 

دلیسیا میدانست که فلور با آنهمه لباس که از زمان ورودش به لندن خریده است، اقلا شش جامه دان را میتوان پر کند.  

در این فکر بود که وقتی ماگنوس فین را میبیند چگونه او را وادار کند هرچه زودتر مراجعت کرده و تا دیر نشده مانع از این شود که لرد شلدن، فلور را از مملکت خارج کند. زیرا اطمینان داشت، لرد شلدن در نظر دارد این کار را بکند. چون رفتن به فرانسه از هر جای دیگری آسانتر بود احتمالا آنها خیال داشتند به پاریس بروند. شاید هم تصمیم رفتن به ایتالیا را داشتند، تا جائیکه خاطرش بود فلور همیشه آرزوی دیدن رم را داشت. 

اسبها می دویدند و می دویدند و رفته رفته حوصله دلیسیا سر رفته بود، تحمل ادامه آن وضع دست و پا بسته برایش مشکلتر میشد.  

پوششی که سر او را می پوشانید، آنقدر ضخیم بود که حرف زدن را برای او غیرممکن میکرد. و فریاد کشیدن از زیر چنین پوشش ضخیمی، او را بیش از آنچه که بود تمسخرآمیز میکرد. 

از اینکه به کوچکترین راه چاره ای نمیتوانست فکر کند، عصبانی میشد و از اینکه چرا باید این داستان درهم و برهم برایش پیش بیاید. از یک طرف عمل بیهوده فین که او را به نقطه نامعلومی می فرستاد و از طرف دیگر لرد شلدن و فلور میرفتند باهم کار نادرستی را انجام بدهند و هیچ کس نبود آنها را از این عمل باز دارد، کلافه اش کرده بود. 

ناگهان فریاد کشید: این کار احمقانه ست! واقعا مسخره است!  به قدری عصبانی بود که دیگر از هیچ چیز نمی ترسید. 

ماگنوس فین قطعا به او هیچ آسیبی نمی رساند. برعکس چاره ای نداشت جز اینکه از رفتار ناشایستی که به او شده، عذرخواهی کند. 

سپس قطعا به جستجوی خواهرزاده اش با فلور میرفت. البته جای تردید نبود که نتیجه ای از این کار عایدش نمیشد. شاید جاسوسان به او خبر داده بودن که آنها به کجا رفته اند. 

دلیسیا احساس نفرت میکرد. هیچ وقت از کسی که دوستانش یا مستخدمینش را وادار به جاسوسی کند، خوسشش نمی آمد. ولی حدس زد اشخاصی که در خاور دور زندگی میکنند، این کار برایشان خیلی عادی است. 

وقتی به یاد حرفاهی هوگولودگراو می افتاد، فکر میکرد بایستی از ماگنوس فین خیلی هم ممنون باشد که او را مسمو نکرده است!