X
تبلیغات
نماشا
رایتل
سه‌شنبه 24 شهریور 1388 @ 10:56 ق.ظ

بازی سرنوشت قسمت هشتم

خدمتکار برای تعویض لباس به او کمک کرد و علی‌رغم اینکه فکر می‌کرد، افکارش او را مدتی بیدار نگاه خواهد داشت، به محض اینکه در رختخواب دراز کشید، بخواب رفت.
او مدتی که به نظر خودش طولانی می‌آمد بدون رویا در خواب بود و با صدای دری که آهسته بسته می‌شد، از خواب پرید.
فکر کرد فلور است. گرچه بایستی دیروقت باشد، ولی فرصت خوبی برای صحبت با او خواهد بود.
احساس می‌کرد که آن شب لرد شلدن فلور را در جریان مطالب تازه‌ای گذاشه است. یقینا وقتی لرد شلدن آنها را پیاده کرده و به منزل رفت، دائیش در انتظار او بود. گفتگویی را که آنقدر از آن می‌هراسید، انجام داده است. دلیسیا به خودش می‌گفت مطمئنم که فلور مایل است این جریان را برای من تعریف کند. شمع کنار تخت خوابش را روشن کرد، از جا برخاست و ربدوشامبر ضخیمی را که از مزرعه با خودش آورده بود، پوشید.

به یاد لباس خوابهای زیبای فلور افتاد و فکر کرد من هم باید حتما لباس خوابهای تازه برای خودم تهیه کنم. لباسهای روز او ساده ولی با سلیقه فراوان تهیه شده بود.

در مدت بستری بودن پدرش فرصت نکرده بود که به لندن بیاید، ولی در شهر نزدیک مزرعه خیاطی کار می کرد، که قادر بود آنچه او می خواست و توضیح میداد، برایش بدوزد.

دو تا لباس شب بیشتر نداشت. ولی آنقدر خوش دوخت بودند که می توانست آنها را در میهمانی های فلور بپوشد. البته می دانست که نمی تواند برای لباسهایش به اندازه پولی که فلور خرج می کرد، بپردازد، ولی به هر حال در اینجا احتیاج به لباسهای گرانقیمت تر و خوش دوخت تر از آنها که در مزرعه میپوشید، داشت. 

وجود من نبایستی باعث سرافکندگی خواهرم شود. از این فکر لبخندی بر روی لبانش نقش بست. یک نگاه سریع به آینه انداخت، دستی به موهایش کشید و در را باز کرد. 

راهرو تاریک بود. فقط دو تا شمع در شمعدانهای دیواری نقره ای رنگ سوسو میزد. هر شب این شمعها را روشن میکردند و تا صبح عمر آنها تمام میشد. اتاقی که سابقا به مادرش تعلق داشت، تقریبا روبروی اتاق صورتی قرار داشت که برای استراحت او تعیین شده بود. میخواست از جلوی اتاق بگذرد که ناگهان با شنیدن صدایی که از آنجا می آمد، توقف کرد و گوش داد؛ بی شک، خانم ماتلاک بود که با صدای ملایم با کسی گفتگو میکرد. وقتی صدای مخاطب او در جوابش شنیده شد، دلیسیا کاملا صاحب صدا را شناخت! 

قاعدتا می بایستی انتظار آن را میداشت ولی با این وجود یکه خورده به خودش گفت فردا فلور باید از اینجا بیرون برود. من نمی توانم قبول کنم که او با چنین کسی که اینگونه رفتارها را دارد، زیر یک سقف زندگی کند. البته بهترین راه این بود که خانم ماتلاک برود، چون خانه متعلق به پدر فلور بود. برای دلیسیا روشن بود که متاسفانه خانم ماتلاک و یا هرتسوک شخصا مخارج سنگینی را که فلور برای زندگی پر خرج دارد را متحمل می شوند! پس به این دلیل بهتر بود که فلور به خانه دختر عمه سارا برگردد و بعدا از خانم ماتلاک خواسته شود که خانه را ترک کند. همه چیز برای دلیسیا مبهم و پیچیده بود. وقتی از کنار در رد میشد به خودش گفت بایستی بی درنگ با فلور صحبت کنم و عقیده خود را راجع به وضع موجود به او بگویم و هیچ عذری را راجع به دوستش از او نپذیرم. 

اتاق سابق پدرش فقط بوسیله یک در به راهرو راه داشت. دری که به یک راهروی کوچک باز میشد. در یک طرف گنجه دیواری کوچک و در طرف مقابل یک میز دیواری کوچک نصب شده بود. دری که به اتاق خواب باز میشد در انتهای راهرو قرار داشت. در اول را باز کرد و به داخل راهرو خزید به محض اینکه دستش را روی دستگیره در دوم گذاشت صدای لرد شلدن را شنید که میگفت: 

- نازنینم من تو را ستایش میکنم و هیچ کس قادر نخواهد بود تو را از من جدا کند. 

یک لحظه دلیسیا فکر کرد کابوس تلخی را میبیند. دستش را بدون قدرت پایین انداخت، با وحشتی که تقریبا باعث درد جسمانی او میشد، درک کرد که خواهرش نیز همان رفتار ننگین خانم ماتلاک را دارد. 

مدتی نفس کشیدن برایش محال به نظر میرسید، چه رسد که از جایش تکان بخورد. سپس از ترس اینکه کسی او را نبیند پا به فرار گذاشت. تمام راهی را که آمده بود به عقب خزید و در را پشت سر خود بست. 

تازه قدرت نفس کشیدن پیدا کرد. با پشت به در تکیه داد و درحالیکه فکر میکرد دستخوش یک کابوس وحشتناک می باشد، مدتی بی حرکت ماند. 

چطور ممکن بود خواهر او فلور که آنقدر برایش عزیز بود و بعد از مرگ مادرش آنقدر از او مراقبت کرده بود، مردی را با خود به اتاق خوابش ببرد ولو اینکه قلبش را به او داده باشد. با خود زمزمه میکرد برای این رفتار هیچ عذری قابل قبول نیست.  

چقدر احمق است که تاکنون نفهمیده بود، فلور و لیدی ماتلاک از خانه پدری او برای گذراندن وقت با عشقشان استفاده میکنند! 

حتی برای یک ثانیه قادر نبود فکر کند، فلور شخصیت دیگری بجز آن دختر معصومی که همیشه در نظر او بود، داشته باشد. دلیسیا مطالبی راجع به مردهای لندن شنیده بود که به دنبال دخترهای خوشگل هستند و آنها را از راه به در می برند. گرچه او بیش از 20 سال سن داشت ولی هنوز تصور دقیقی از این مسائل نداشت و هرگز فکر نکرده بود که روزی ممکن است چنین وضعی برای او یا خواهرش پیش بیاید. 

اکنون فکر میکرد به جهنمی پا گذاشته که تا بحال از وجود آن بی خبر بوده است و دور و برش را فساد گرفته. تصمیم گرفت با فلور خیلی خیلی جدی صحبت کند. 

تا دمیدن سپیده صبح، ساعتها به کندی در خواب و بیداری گذشت تا بالاخره صدای اولین چرخها روی سنگفرش خیابان شنیده شد. احساس کرد لازم است قبل از اینکه با فلور روبرو شود و او را از رفتار ناشایستش سرزنش کند، به کلیسا برود. 

روز یکشنبه بود و قبلا تصمیم داشت به خواهرش پیشنهاد کند که طبق عادت و رسم زندگی در مزرعه، با یکدیگر در مراسم صبحگاهی کلیسا شرکت کند. 

به خاطر داشت که کلیسای گروسونو که زمانی با مادرش به آنجا میرفت، در آن نزدیکیهاست. بنابراین برخاست و لباسش را پوشید. قشنگترین لباسش را برای شرکت در این مراسم انتخاب کرد و بجای کلاه زیبای بزرگی که مخصوص لندن تهیه کرده بود، کلاه ساده کوچکی بر سر نهاد. 

میدانست که طبق آداب صحیح بایستی از یکی از خدمتکاران بخواهد او را همراهی کند ولی فکر کرد آنها هنوز از خواب بیدار نشده اند. به خودش گفت من خیلی خوب می توانم به تنهایی بروم. کلیسا فقط چند خیابان با خانه فاصله دارد و تا صبحانه حاضر شود من قطعا به خانه باز خواهم گشت. کیف دستی و کتاب دعای خود را برداشته و همه را به اضافه دستکشهایش در یک دست گرفت و با دست دیگر دستگیره در را چرخاند و در راهرو را باز کرد. در این وقت متوجه شد که در ورودی باز است. این بدین معنی بود که مستخدمین مشغول کارشان شده اند. انتظار داشت یکی از کارگرها را در حال جارو ببیند ولی کسی آنجا نبود. به نزدیک در رسید، میخواست پا را بیرون بگذارد که با تعجب چشمش به جامه دان افتاد!  

جامه دان متعلق به خواهرش بود، بلافاصله آنرا شناخت. حتی وقتیکه فلور میخواست مزرعه را ترک کند خود او برای بستن به او کمک کرده بود. یک تسمه به دور جامه دان بسته شده بود و با دیدن این منظره تصور دردناکی برایش پدید آمد در این هنگام... صدای مردی از پشت سر به گوشش خورد: 

- آیا شما دوشیزه لانگفرد هستید؟ 

سر برگرداند، در مقابل خود مردی را دید که قطعا یک مستخدم بود و پشت سر او در جلوی پله ها درشکه مخصوصی که دو اسب به جلوی آن بسته بودند، منتظر بود. 

- بله من دوشیزه لانگفرد هستم. 

فریادی از گلویش بیرون آمد زیرا به محض ادای این جمله، مرد یک پوشش سیاه سنگین روی سر او انداخت و قبل از اینکه او بفهمد چه اتفاقی می افتند، او را در بغل بلند کرد. لحظه ای بعد او را با خشونت به جایی پرتاب کرد که فهمید بایستی نیمکت پشت درشکه باشد. در درشکه با به هم زدن، بسته شد. یک چیزی خودش را روی سقف انداخت و اسبها به راه افتادند.