X
تبلیغات
نماشا
رایتل
چهارشنبه 11 شهریور 1388 @ 10:41 ق.ظ

سلامی چو بوی خوش آشنایی

بعد از سه هفته، سلام... 

فکر نکنم لازم باشه که یادآوری کنم چقــــدر دلم براتون تنگ شده... تو این سه هفته که نبودم اتفاقات خوب و بد زیادی برام رخ داد... همونجور که بهتون گفته بودم رفتم سفر، نوشهر، نور، لاهیجان و رامسر... یه چند روزی هم خونه بودم و استراحت کردم، ولی تا خواستم بیام و آپ کنم، تا خواستم بیام و از اتفاقات جدید و خوب براتون بگم، پدر حدیث (خانم برادرم) به ناگهان سکته کرد و مرحوم شد! انقدر این خبر برام ناگهانی و ناراحت کننده بود که واقعا حال و حوصله‌ای برام نمونده بود که بیام و صحبت کنم. پدرش رو خیلی دوست داشتم، بسیار مرد مهربان و خونگرمی بود و برای مردن خیلی جوون، همش 58 سالش بود.... چون خونه برادرم واحد بغل دستی ماست، ما این خدابیامرز و زیاد میدیدیم، برا همین خیلی ناراحتم... 

بگذریم نمی‌خواستم ناراحتتون کنم، فقط خواستم بیام و از حال و روزم بگم و برم... بعدا سر فرصت میام و جبران مافات می‌کنم. 

چند تا عکس هم از جاهای خوشگلی که رفتم براتون میذارم. فقط منو ببخشید... ادامه ی داستان و ایشالا در یه فرصت مناسب براتون میذارم.