X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
سه‌شنبه 20 مرداد 1388 @ 12:19 ب.ظ

خصائص نامتعارف+ قسمت هفتم داستان

بلوط جونم از عادات نامتعارف پرسیده بود... میگم برات دوست جون: 

اول اینکه فکر کنم لازم به ذکر نباشه که دوباره تکرار کنم من دخملی بسیار بسیار تپل و گرد و قلنبه می‌باشم؛ با اینکه زیاد اهل بخور بخور نیستم و این بلا بیشتر بخاطر کم تحرکی گریبانگیرم شده ولی بعضی وقتا (پارازیت... بیشتر وقتی که عصبانی یا ناراحتم) چنان شروع پر خوری میکنم که کسی به گرد پام نمیرسه؛ دارم از زور سیری منفجر میشما ولی بازم میخورم... مخصوصا اگه دم دستم نون خامه‌ای باشه که دیگه محاله بتونم جلو خودم رو بگیرمخجالت 

خصلت بعدی کتاب خوندن و فیلم دیدنمه... من انقدر معتاد کتاب و فیلمم که خودم فکر میکنم اینهمه علاقه من به کتاب و فیلم، غیرعادیه و حتما من مشکل روانی چیزی دارم وگرنه آدم عاقل و سالم که اینجور خودش رو خفه نمیکنه با کتاب و فیلم! شاید باورتون نشه تو نمایشگاه کتاب تقریبا 30 عنوان کتاب خریدم که همه شون تا اوایل تیرماه تموم شدن، از تیر به این طرف هم تقریبا یه 20 تایی کتاب خریدم... فیلم دیدنم هم از کتاب خوندن بدتر!   

هیچ وقت مث بچه آدم ننشستم درس بخونم... تمام خرخونی من۲ ساعت قبل از امتحان یا اگه درسه خیلی جدی بود یه شب قبل از امتحان بود. سال آخر دبیرستان که بودم یادمه یه بار مادرم اومده بود مدرسه که با معلمام صحبت کنه و وضع درسم و بپرسه... ظاهرا بد وقتی میاد و همه معلما سر کلاس بودند... مدیرمون به مامان میگه خانم اگه دخترتو روزی کم کم 6 ساعت به کوب درس خوند، ای... یه جاهایی قبول میشه، اگه نخوند اصلا امیدی بهش نداشته باش؛ ولی به کوری چشم مدیرمون، من بدون خوندن اونهمه ساعت درس در رشته های حسابداری، حقوق، مترجمی زبان انگلیسی و آموزگاری زبان، قبول شدم که اگه بخوام درمورد دانشگاهم حرف بزنم باید 3 تا پست و بهش اختصاص بدم 

با اینکه اینجا پر حرفم و سر همه رو درد میارم، ولی خارج از اینجا خودم رو آدم حرافی نمیدونم... معمولا برای دوستی پیش قدم نمیشم... متنفرم از اینکه در محیطی که قراره تنها باشم، مثلا تو تاکسی یا احیانا پارکی، جایی، یک آدم حراف و پر گو بیشنه کنارم و خلوتم و به هم بزنه و مغزم رو بخوره با اراجیفش... متاسفانه زمانی که دانشگاه میرفتم... آدمای اینجوری زیاد به تورم میخوردند... البته معمولا وقتی این آدما شروع میکنن من دنباله ی حرفشون و نمیگیرم و با یه بلخند زورکی به طرف میفهمونم که حوصله شو ندارم ولی اگه از کسی خوشم بیاد... منم پا به پاش تو بحثش شرکت می‌کنم. 

زیاد از غیبت کردن خوشم نمیاد و تا جاییکه بشه پشت سر کسی حرف نمی‌زنم ولی گاهی اوقات شده پیش یه نفر پشت سر کسی حرف زدم، به این دلیل که مطمئن بودم شنونده حرفام و موبه مو به اون شخص غایب مرسونه. من یه خصلت فوق‌العاده بدی که دارم اینه که اگه از کسی ناراحت باشم خودم مث بچه آدم نمیرم به طرف بگم... سعی میکنم نزدیکترین فرد رو به اون شخص انتخاب کنم و غیرمستقیم ازش بخوام به نفر غایب حرف من و برسونه... البته الان خیلی وقته که دارم سعی میکنم رک باشم و حرفام و بزنم ولی از قدیم گفتند ترک عادت موجب مرضه با اینکه خیلی سعی میکنم ولی هنوزم گاهی اوقات به عادت قدیم رفتار میکنم. 

بیش از حد دیگرون رو میبخشم... یعنی طرف بدترین کارها رو باهام میکنه ولی با یه خوبی که بهم میکنه، فوری میبخشمش و بدیش یادم میره. از کینه و نفرت فراریم... من فقط از یه نفر بیزارم اونم آقای ا.نه! 

بچه که بودم قیافه ام عین میمون بود ولی عینهو بچه اردک زشت که وقتی بزرگ شد خوشگل شد، منم بزرگتر که شدم تغییر قیافه دادم؛ خوشگل خفن و آنچنانی نشدم ولی به گفته دیگران، به هیچ وجه زشت هم نیستم (پارازیت... بفرما پپسیاز خود راضی

از دروغ و دروغگو متنفرم. نمیگم خودم دروغ نمیگم، میگم ولی دروغگویی من مال زمانیه که عین دانکی تو گل گیر کنم و یا اینکه راستگوییم باعث به دردسر افتادن کسی بشه، دروغ میگم خوبشم میگم ولی کلهم اجمعین اهل دروغ و دغل نیستم. (پارازیت... صداقت بیش از حد باعث میشه دیگران فکر کنن با آدم ساده و اخمخی طرفن ولی من ترجیح میدم فکر کنن من اخمخم تا دروغگو و حقه باز) متاسفانه یه جوریم هستم که هر کس بهم دروغ بگه، خداوند عالم یه کار میکنه که دروغ طرف پیشم برملا میشه همیشه، ولی خوشبختانه یا متاسفانه من اهلش نیستم که دروغ طرف رو به رویش بیارم.

حس ششمم خیلی قویه، افکار و احساسات نفر مقابلم رو بیشتر از اونچه که خودش فکر کنه میخونم و درک میکنم... خصوصیات اخلاقی خیلی از افراد رو با دیدن عکسشون و یا شنیدن صداشون تشخیص میدم... خیلی از اتفاقاتی که در آینده می‌افتند برای من قدیمیه چون قبلا تو خواب دیدمشون و یا حسشون کردم. به عالم عرفان و درویشی علاقه دارم شدید و از سال 1382 پیری رو برای خودم انتخاب کردم که هنوزم پیشش میرم.  

با اینکه از کار کردن متنفرم ولی محاله کارم و ول کنم. یه بار گفتن بازم میگم: ترک عادت موجب مرضه! حالا که عادت کردم به کار کردن، اگه کار نکنم و بمونم تو خونه، مریض و افسرده میشم. 

عاشق مهمونی دادنم و دوست دارم آدمایی رو که دوست دارم تند تند و زیاد زیاد ببینم. 

من برعکس خیلیا که از هدیه گرفتن خوشحال میشوند، عاشق اینم که به دیگرون هدیه بدم... معمولا هم سعی میکنم چیزی رو بگیرم برای طرفم که میدونم خیلی دوستش داره؛ حتی خیلی وقتا بی‌دلیل به این و اون هدیه میدم. 

آدم سرتقی نیستم ولی اگه پای لجاجت و لج و لجبازی وسط باشه، خیل غد و یه دنده‌ام و محاله از حرفم برگردم. این خصلت رو شاگردام و محمد خوب میشناسننیشخند     

تو مسافرت رفتن مشکل دارم چون حتما حتما باید با خودم بالش و پتو و ملافه ببرم، مسافرت خارج از ایران هم که یه بار ارمنستان رفتم، با خودم روبالشی و چندتا ملافه بردم... من وسواسی نیستما ولی نسبت به ملافه و بالشم خیــــــــــــــلی حساسیت دارمخجالت

خوب من هرچی بود گفتم... حالا نوبت شماهست... رو کنید ببینم 

فلور گفت: «مادرش او را مجبور به اینکار کرده چون خیلی از خودش راضی است و فکر می‌کند هیچ کس لیاقت پسرش را ندارد.»

- با کی نامزد شده؟ 

- با دختر هرتسوک فن دریست! گو اینکه تیم عاشق او نبوده ولی فکر می‌کرد، که می‌توانند با یکدیگر زندگی کنند. تا اینکه با من آشنا شد.  

فلور آه عمیقی از ته دل کشیده اضافه کرد: 

- وای چرا؟! چرا من او را قبل از اینکه دیر بشود ملاقات نکردم. 

- مگر او قبلا در لندن نبود؟ 

- نه او با عده‌ای از همراهان هرتسوک به شکار رفته بود و چون املاک او نیز در همان حوالیست، الیزابت را از بچگی می‌شناخت. 

فلور مدتی ساکت بود مثل اینکه راجع به این مسائل فکر می‌کند و بعد گفت: 

- گمان نمی‌کنم، اگر موضوع ارث مفصل دائیش که قرار است بعدها به تیم برسد نبود، دریست با ازدواج تیم و یگانه دخترش موافقت نمی‌کرد. البته هم‌اکنون خود تیم نیز بسیار ثروتمند است. 

- وقتی از درشکه پیاده می‌شدی من متوجه صحبت تو راجع به دائیش شدم. 

- تیم از او بی‌اندازه حساب می‌برد! من از آن می‌ترسم که مبادا الان که تیم در لندن است، دائیش قدغن کند که او مرا ببیند. 

- آیا فکر می‌کنی او از احساسات شما دو نفر نسبت به یکدیگر اطلاع دارد؟ 

دلیسیا به خودش می‌گفت رفتار این دو نفر نسبت به یکدیگر خیلی بی‌مهاباست درصورتیکه سعی می‌کردند رابطه خودشان را از انظار مخفی نگاه دارند! ولی صلاح ندانست راجع به این مسأله سخنی بگوید. 

بعد از مدتی سکوت فلور گفت: «فکر می‌کنم مادرش موضوع را به او گفته باشد. اگر راستش را بخواهی من حدس می‌زنم که خود او از برادرش ماگنوس فین خواسته که به لندن بیاید، چون می‌داند هرچه از من نزد پسرش بدگویی کند، بی فایده خواهد بود. 

دلیسیا پرسید: « ماگنوس فین چگونه آدمیست؟ این اسم غیر عادیست!» 

- بنا به گفته تیم او یک موجود خالی از احساس است. مثلا مثل پادشاه دیوها که با دیدنش لرزه بر اندام همه می‌نشیند. 

دلیسیا نتوانست از خدیدن خودداری کند ولی فلور به میان خنده‌اش دوید. 

- فقط بدان که تا آنجا که به ما مربوط می‌شود، اصلا خنده ندارد. مادر تیم فقط نشسته و اشک می‌ریزد و ناله می‌کند که اگر هرتسوک ن دریست بداند که تیم به دخترش خیانت می‌کند، زندگی پسرم بر باد می‌رود. من اطمینان دارم که دایی تیم خیلی بیشتر از او از این قضیه عصبانیست. 

- مگر او چه می‌تواند بکند؟ 

- نمی‌دانم، شاید هم بیم و هراس ما بی‌مورد باشد. آقای فین در شرق تمول بی حساب به هم زده؛ در آنجا با او مثل یک پادشاه یا چیزی شبیه به آن رفتار می‌کنند. تیم تقریبا اطمینان دارد که او فقط آمده که آشوب به پا کند. 

- واقعا مثل اینکه باید مرد رذلی باشد ولی به هر حال لرد شلدن باید شرافتمندانه رفتار کند. 

- همه اینها را خودم می‌دانم ولی من او را دوست دارم و اگر با او ازدواج نکنم خواهم مرد. 

- تو نباید این حرف را بزنی. 

- تیم می‌گوید اگر او را کجبور کنند با زن دیگری ازدواج کند، خودش را خواهد کشت و من حرف او را باور می‌کنم. 

- باشد. منکه باور نمی‌کنم، لرد شلدن نمی‌بایستی چنین حرفی بزند، اصلا به نظر من او هیچ کار درستی نکرده که وقتی با شخص دیگری نامزد است، از تو دلربایی کند. 

فلور با صدای شکسته گفت: 

- اصلا درست نیست که صحبت از دلربایی باشد چون من همان لحظه‌ای که تیم وارد اتاق شد و چشمم به او افتاد، دانستم که او مرد رویاهای من است. به همین دلیل است که تمام پیشنهادهای ازدواج دیگران را که به قول خودشان عاشق من شدند را رد کردم. 

بقدری صدایش حکایت از بدبختی می‌کرد که دلیسیا متأثر شد و به مغز خود فشار آورد که راه چاره‌ای پیدا کند. 

- عزیزدلم، هیچ چاره‌ای نیست تو بایستی قدرت داشته باشی و لرد شلدن را از خودت برانی. 

- من چنین کاری نخواهم کرد. هیچ کس نمی‌تواند مرا وادار به این کار کند، اگر دائیش بخواهد آنطور که تیم گمان می‌کند ما را از هم جدا کند، با یکدیگر پا به فرار خواهیم گذاشت. 

- نه فلور! (فریاد دلیسیا در اتاق پیچید) تو چنین آبروریزی را نخواهی کرد. فکر غوغایی که با این عمل تو بر پا خواهد شد را کرده‌ای؟ بعد از این دیگر هیچیک از افراد این اجتماع محترم که تو آنقدر به آن علاقه‌مند هستی و مورد پسندت است با تو حتی یک کلمه صحبت نخواهد کرد. 

- خودشان دوباره با من حرف خواهند زد، زمانیکه من لیدی شلدن و به همان نسبت ثروتمند شوم. بخصوص اگر ما یک سال بعد را در خارج بگذرانیم، همه چیز حل خواهد شد. 

- تو نمی‌بایستی حتی فکر چنین کار شرم‌آوری را بکنی! 

- مامان و پاپا هم با فرار کردند. 

- می‌دانم، ولی مامان هنوز نامزد رسمی پرنس نبود. مامان چندین بار برایمان گفت که حتی خیلی امکان داشت که خانواده سلطنتی مانع ازدواج آن شاهزاده با یک دختر ساده شوند ولی به هر حال کار آنها نیز باعث غوغایی شد. 

- همیشه بعد از چنین کاری غوغا بر پا می‌شود! ولی اگر پاپا لرد یاگراف یا مارکی می‌بود، مردم خیلی زود جریان را فراموش می‌کردند. 

دلیسیا به نظرش آمد که شاید فلور حق داشته باشد. در واقع زمانیکه او به دنیا آمد، جریان به کلی فراموش شده بود. هیچ کس دیگر باورش نبود که این پدر و مادر با هم گریخته بودند. ولی اگر لرد شلدن دختری از خانواده محترم هرتسوک فن دریست را اینگونه رها می‌کرد، قضیه متفاوت بود. 

- فلور عزیزم بیش از آنچه که بتوانم به زبان بیورم، برای تو متاثرم ولی از تو خواهش می‌کنم عاقل باش و کاری را که صحیح است انجام بده. لردشلدن را ول کن و با من به مزرعه بیا حتی اگر شده برای یک ماه باشد. 

او گمان می‌کرد اگر این دو مدتی یکدیگر را نبینند، منصرف می‌شوند. بعدا مدتی طولانی خواهرش را نصیحت کرد. زمانی که او را تنها می‌گذاشت، فلور به او قول داد که راجع به حرفها و پیشنهاش فکر کند و بعد تصمیم بگیرد. 

وقتی می‌خواست اتاق را ترک کند، به عقب نگاه کرد و از دیدن خواهرش که در نهایت زیایی با بدبختی روی تخت افتاده، قلبش فشرده شد. با صدای نرمی گفت: «عزیزم واقعا متاسفم» 

و فلور جواب داد: «دلیسیا تو خیلی مهربانی، ولی من او را دیوانه‌وار دوست می‌دارم.ـ 

و این مطلب مجددا سر شام مشاهده می‌شد و نشان می‌داد که غیرقابل انکار است. هوگو لودگراو و لرد شلدن تنها میهمانان آنها بودند. شب، دلیسیا به اندازه شب گذشته احساس خستگی می‌ کرد. از هوگو و لرد شلدن عذرخواهی کرده و با قدمهای سریع به سوی اتاق خوابش روانه شد. 

از خودش منزجر بود که چرا آنقدر باید ضعیف شده باشد، ولی فقط می‌دانست که حالتش همان بود که از طرف پزشک پیش‌بینی شده بود. بنابراین چند روز دیگر او همان آدمی خواهد شد که قبلا قادر به انجام همان کارها بود.  

اگر بنا بود یکی از کارهایش این باشد که مانع از فرار فلور شود، بسیار تکلیف دشواری داشت و با این فکر، ناگهان قلبش به شدت شروع به تپیدن کرد.