X
تبلیغات
رایتل
شنبه 26 بهمن 1387 @ 10:14 ق.ظ

سکوت

گاهی تو زندگی هر کسی لحظاتی پیش میاد که آدم دوست نداره با احدی تقسیمشون کنه. لحظاتی که تو رو صبور، متفکر و گاهی هم غمگین می‌کنه. اینجور وقتا آدم نمیتونه لب از لب باز کنه و کلامی به زبون بیاره... شاید ده ها حرف و جمله رو دلش سنگینی بکنند و کم کم توان و تحمل نگهداریشون رو از دست بده، ولی بازم دوست نداره از اونهمه حرف و حدیث کلامی به زبون بیاره. نمی‌دونم چرا اینجوریه و یا چرا درست الان این حرفا به ذهن من اومدن. فقط اینو میدونم که دقیقا تفاسیری که برات گفتم شرح حال کنونی منه. دلم میخواد یه دنیا حرف بزنم ولی نمیتونم. دلم میخواد از خوشحالی‌هام، ناراحتیام، موضوعی که چند روزیه فکرم و به خودش مشغول کرده، از جابجایی جالبی که برام پیش اومده، از نگرانیم از وضعیت آینده دنیا، ایران و اصلا خودم بگم ولی نمی‌تونم. نمی دونم چرا دوباره دست و دلم به نوشتن نمی ره. این روزها برای بار هزارم دارم افسوس می خورم و به خودم لعنت می فرستم که چرا دنبال یادگیری چیزایی که دوست داشتم نرفتم؟ مثلا چرا نرفتم نقاشی ای رو که اونهمه دوستش داشتم یاد بگیرم؟ منکه استعداد و علاقه و حوصله شو دارم پس چرا نرفتم دنبالش؟ چرا نرفتم زدن تنبوری و که اونهمه دوستش دارم یاد بگیرم؟ چرا مث بچه آدم نمیرم دنبال یک مربی خوب آواز؟ چرا دارم خودم رو درگیر مسائل روزمره میکنم؟ چرا گاهی اوقات (بهاره) رو فراموش میکنم؟ یادم میره بهاره کی بود و کی هست؟ چرا آمال و آروزهای بهاره الان برام اینقدر پیش پا افتاده شدند؟ چرا بهشون اهمیت نمیدم؟ بهاره ای که من میشناختم همیشه دنیا و آدماش و رنگی و زیبا میدید، این بهاره چرا همه چی رو تیره و تار و تاریک می‌بینه؟ بهاره ای که من میشناختم شاد و سرحال و خندون بود، این بهاره ای که الان تو وجود منه چرا اینقدر گوشه گیر و ساکت شده؟ چرا اینجور مچاله آخه؟ نمیدونم. فقط اینو میدونم که دلم برای خودم، بهاره ی قدیم با همه ی آمال و آرزوهاش تنگه حسابی. این بهاره دیگه داره کم کم حال من و به هم میزنه! 

خونه قدیمی پدری فروخته و تبدیل به ۴ تا آپارتمان ۹۰ متری شد. قبل از اینکه فروش بره خیلی دلم می‌خواست این کار زودتر انجام بشه ولی حالا که شده مدام دلم براش تنگ میشه. یاد بچگیام و دوران نوجونیم میفتم. یاد انوقتا که زودتر از همه می‌رسیدم خونه و تا بقیه بیان، خانوم خونه میشدم و کلی همه جا رو تمیز می‌کردم و غذا می پختم و با ذوق و شوق منتظر مامان می شدم که ساعت ۴:۳۰ برسه خونه و براش غذا بکشم و منتظر شنیدن به به و چه چهش بشم. یاد شبای تابستون که میرفتم رو اولین پله ایون می‌نشستم و زل می زدم به آسمون که اونوقتا خیلی پر ستاره‌تر و تیره‌تر بود. یاد چیدن آلبالو و زردآلو قیسی (قیصی؟) دور از چشم بابا. یاد روز عروسی بهنام، شب عقدکنون خودم. یاد همه ی روزای خوب رفته بدجور حالم و گرفته. فقط تا دوشنبه وقت دارم که با این قضیه کنار بیام و جای جای این خونه رو به حافظه بسپرم بعد از این دیگه باید بجای دیدن این خونه، عادت بکنم به دیدن برج 11 طبقه‌ای که هیچیش مال تو نیست بجز 140 متر اونم تازه تو آسمون. اینجا دیگه خبری از حیاط و درخت آلبالو و زردآلو و خرمالو نیست. بجای همه ی اینا تا دلت بخواد اینجا آلاچیق هست! اینجا دیگه نمی‌شه بشینی رو اولین پله ی ایون چون اولا ایونی وجود نداره دوما حالا بر فرض محال که رفتی نشستی رو اولین پله جلو در وردوی مجتمع و دلت خواست سرت و بالا کنی و زل بزنی به آسمون، فکر کردی در اینصورت آسمون پرستاره رو می بینی؟ نه جونم، بجاش تو طبقات مختلف کله ی چندتا فضول و می‌بینی که دارند از اون بالا تو رو نگاه می‌کنند خوب لابد اومدن کنار پنجره برای فضولی و دست بر قضا خوب بهونه ای دستشون دادی برای این کار! شاید تا بحال سابقه نداشته هیچ دیوونه‌ای مثل تو جلو در ورودی بشینه رو پله ها و زل بزنه به آسمون! لابدم پیش خودشون میگند نگا تو رو خدا باز یکی از این بی کلاسا که اصلا چیزی از فرهنگ آپارتمان نشینی سرشون نمیشه اومدن اینجا، ایــــــــــــــــــــــش! ولی اونا چه خبر دارند از خلوت تو و اولین پله ی ایون و این آسمون پر ستاره؟ هاین؟ از کجا بدونن این چیزا رو؟ تازه بر فرض که بدونن، فکر کردی می‌فهمند تو رو؟ خیــر! بازم چند تا بدو بیراه جانانه نثارت می‌کنند که عین این خل و چلا نشستی اونجا و نمای مجتمع رو پاک از ریخت انداختی! اصلا تو مگه خونه زندگی نداری؟ پاشو برو تو خونه‌ات و اگه خیلی دوست داری آسمون و از پشت پنجره ی خونه ات نگاه کنش! اصلا دختر تو چی از جون این پدر و مادر میخوای؟ مگه شوهرت ندادن؟ خوب برو پیش اون شوهر بدبختت و بذار این بیچاره ها یه ذره نفس بکشند آخه! اون مرد مظلوم (!!!) چه گناهی کرده که تو هی چپ و راست تلپ میشی خونه پدر مادرت؟ هاین هاین هاین؟! پاشو برو تا نیومدم خدمتت برسم! پاشو! و تو از اونجاییکه امواج آدما رو زود میگیری، همون چند ثانیه اول میفهمی حرف دل اون فضول باشیا رو و با لب و لوچه ی آویزون بر می‌گردی تو خونه و لعنت میفرستی به خودت که چرا یکی از موثرترین عواملی بودی که باعث فروش خونه شد! 

پ.ن. برو خدا رو شکر کن حرفم نمیومد وگرنه معلوم نبود چقدر می‌خواستم حرف بزنم!