X
تبلیغات
نماشا
رایتل
چهارشنبه 6 آذر 1387 @ 09:51 ق.ظ

من و شمسی خانوم

 قدیم ندیما... منزل پدری

شمسی خانم: بهار چی شده؟
_هیچی شمسی خانم.
_یعنی چی هیچ چی؟ با این قیافه شیش در چهاری که به خودت گرفتی از یه فرسخی هم میشه فهمید که ناراحتی...ببینم نکنه تو هم مثل این اقدس ور پریده تجدید مجدیدی چیزی گرفتی؟
زیر لب  حرفش و مزه مزه میکنم: تجدید گرفتم؟
مات نگاش میکنم...: آره شمسی خانم تجدید گرفتم...اما نه تو امتحانای مدرسه...منکه دیگه مدرسه نمیرم.
یه ابروش و میندازه بالا: وا...تو امتحان مدرسه نه؟! پس تو چی تجدید شدی؟
همینطور که بیرون و نگاه میکنم زیر لب میگم: تو امتحان خودم شمسی خانم... تک گرفتم... افتادم...نتونستم امتحان و پاس کنم...خیلی سخت بود شمسی خانم... خیلی... حتی از مسائل ریاضی هم سخت تر بود...
شمسی خانم که از ظاهرش معلومه هیچ چی از حرفام نفهمیده ... غرغر کنون و کسل از جا بلند میشه:
_ مگه آدم خودش از خودش امتحان میگیره؟ خله مگه؟ به حق چیزای نشنیده... زمون ما معلما از بچه ها امتحان میگرفتند اینقدرم نامرد بودند که نگو... ولی بازم با اون نامردیشون بچه ها رو نمینداختن...آخه آدم که واسه نمره بچه مردم و نمیندازه! فوق فوقش فلکمون میکردن! حالا چیزیت که نشد؟
از فکر میام بیرون... هاج و واج نگاش میکنم: برا چی چیزیم بشه؟
_خودت میگی افتادی... الهی بمیرم حتما خیلی هم درد میکنه...از قیافت هم پیداست...صورتت گرفتست...معلومه درد میکشی...
جلو خندم و میگیرم...
_مرسی شمسی خانم از محبتتون ... نه چیزیم نشد... جاییم هم درد نمیکنه... البته خراش بیرونی بر نداشتم... آسیب دیدگی داخلی داشتم...
باز ابروش رفت بالا ... ایندفعه چشاش هم از ترس گرد شد
_ یا فاطمه ئ زهرا...چه بلایی سر خودت آوردی مگه؟ کجات آسیب دیده؟!
نگام و ازش میگیرم میدوزم به بهزاد که بی خیال تو باغچه داره واسه خودش گل بازی میکنه...زمزمه وار میگم: قلبم... یهویی گرفت! خیلی درد داشت شمسی خانم... خیلی!
شلپی (میزنه تو صورتش): ای خدا مرگم بده 
_اه چی شد؟ خودتونو چرا می زنید شمسی خانم؟ چیزی نشده که...
_ چی چی و چیزی نشده؟ دیگه میخواستی چی بشه؟ بچه تو این سن و سال قلبش بگیره و چیزی نباشه؟ ببینم مادر حالا تنگ شده یا گشاد؟
حالا نوبت منه چشام گرد بشه:
_ چی تنگ شده یا گشاد؟
_ دریچه قلبت و میگم دیگه، الهی مادرت بمیره؛ آخه حیف تو نیست؟ ایهی ایهی ایهی...های های زد زیر گریه...
حالا من چی کار کنم؟ بخندم یا گریه کنم از دست این شمسی خانم!
_ نه ... چیزه...شمسی خانم جون ...چیزیم نشده که... فقط یه ذره کوفتگی و گرفتگی داشت همین... خطر رفع شده... خیالتون راحت باشه
_راست میگی؟ چیزیت نشده؟ خطرناک نیست؟
_ نه والا... هیچ چی نیست...
دوباره نگام و متوجه ئ بهزاد میکنم.. غرق بازیشه... خوش بحالش... عین خیالش نیست...
چرا دروغ گفتی؟ تو که هنوز درد میکنه قلبت... خوب بهش می گفتم قلبم هنوز درد میکنه که چی بشه؟ این که هر چی بهش میگم نمیفهمه حرفم و. چه فایده داشت اگه راستش و می گفتم؟
_ میگم بهار... مادر نکنه جادو جمبلت کردن؟
چشام گرد شدند: جانم؟! ( یا خدا... شروع شد باز) نه شمسی خانم... این حرفا چیه؟ جادو جمبل کدومه؟ اینا همش خرافاته...
اخماش و میکنه تو هم: باز رو حرف من حرف زدی؟! هیچم خرافات نیست! خیلیم واقعیت داره! عروس دختر خواهر نوه ی خواهر شوهر اعظم خانم و که یادته... جادوش کرده بودن بچه دار نمیشد...
_ شمسی خانم اون بنده خدا خودش مریض بود؛ جادوش نکرده بودن.
_یعنی تو یه الف بچه بیشتر از من میدونی؟ تورو خدا می بینی بچه های این زمونه چقد چش سفید شدن؟!
دیگه حوصله چونه زدن باهاش و ندارم.
_ هر چی شما بگید شمسی خانم.( فقط جون مادرت دست از سرم بردار..راحتم بذار)
لبخند پیروزمندانه یی صورتش و از هم باز میکنه...  

-ولی نگران نباش... خودم یه دعا نویس خوب سراغ دارم.(خدایا....)
_ دست شما درد نکنه. اگه لازم شد مزاحمتون میشم. راستی غذای علی آقا رو حاضر کردید؟ الانه که بیاد ها
_ ای خدا مرگم بده! غذام سوخت.
خدا رو شکر داره از در میره بیرون. ناخودآگاه لبخندی موذیانه صورتم و از هم باز می کنهبا اینکه دخالتها و کنجکاوی هاش گاهی اوقات اذیتم میکنه، ولی با همه این حرفا حس میکنم وجود امثال شمسی خانوم تو زندگی واقعا لازم و ضروریه. اینکه بدونی کسی هست که با دیدن ناراحتیت نگران و دلواپس میشه و با دیدن خوشحالیت بال درمیاره و دلش میخواد عالم و آدم و تو شادی تو شریک کنه. کوچکترین خباثتی هم تو وجودش نیست (پارازیت... البته توجه داری که من دارم از شمسی خانوم نوع سوم حرف می زنم ها ... نوع اول و دوم به هیچ وجه واسه زندگی مفید و لازم نیست... اصلا و ابدا!)