X
تبلیغات
رایتل
شنبه 2 آذر 1387 @ 09:06 ق.ظ

طلا، وقته!

فکر اینکه زمان شده جن و ما بسم الله و هرچی بدوی هم به گرد پاش نمیرسی، بد عذابم میده... فکر قدیما که میشه همین چند سال پیش خیلی خیلی نزدیک، انقدر نزدیک که فکر میکنی همین دیروز بود، مدام آزارم میده. آخه چطور میشه وقت به این سرعت بگذره و آدم هیچی ازش نفهمه؟ تازه هر روز هم داره سرعت دورش و بیشتر و بیشتر و بیشتر تر میکنه! انگار همین دیروز بود که رفتم مدرسه...همین دیروز ها! نه پریروز و پس پریروز.... همین دیروز که با مریم و پریسا و نسا ء آشنا و بعدش دوست شدم؛ همین دیروز بود که دانشگاه قبول شدم ... اینبار با نواز و لیلا و مصی و سمیرا دوست شدم ... انگار همین دیروز بود که از حسابداری به مترجمی زبان تغییر رشته دادم و با سهیلا و نیلوفر و آرزو دوست شدم ... همین دیروز که رفتم سر کار و با مهشاد و بهاره و آزاده و افسانه و تینا دوست شدم؛ همین دیروز که با محمدرضا آشنا شدم؛ همین دیروز که ازدواج کردم. همین دیروز که تدریس و بوسیدمش و گذاشتمش کنار و شدم کارمند... حالا با سارا و ندا و فرزانه دوستم ....الان که گهگداری شاگردای چند سال پیشم و می بینم (آخه آموزشگاهی که تدریس میکردم نزدیک خونه مون بود درنتیجه با همه شاگردام بچه محل بودم)، باورم نمیشه که اینهمه بزرگ شده اند... باورم نمیشه منی که همیشه به حافظه ئ خودم می بالیدم حالا باید برا بخاطر آوردن اسم شاگردام کلی به مغزم فشار بیارم و دست آخر ازش بپرسم: عزیزم میدونم شاگردم بودی ولی هرچی فکر میکنم اسمت یادم نمیاد! یعنی همچین بزرگ شدند که اینهمه تغییر قیافه داده اند؟ آخه چرا اینقدر زمان زود میگذره؟ هاین؟ چرا نمیشه یه کاری کرد که اسلوموشن حرکت کنه؟ اینهمه دانشمند و پورفوسور و نابغه و باهوش تو دنیا پس دارند چی کار میکنند؟ چرا یه فکری برا زمان نمی کنند؟ مامانم میگه قدیما میگفتند وقت طلاست ولی حالا میگن طلا، وقته!!! اه! دارم دیوونه میشم! یکی جلوشو بگیره! بابا!  یکی جلوشو بگیره!!!