X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
چهارشنبه 22 آبان 1387 @ 09:54 ق.ظ

سندویچ!

 آقا جان از اون اول اولشم حروم خوری تو ذات ما نبوده و نیست و ایشالا که نخواهد بود... از رو تنبلی، نوشته مردم و گرفتم تالاپی گذاشتم اینجا بدون اینکه حتی اسمی از نویسنده ش بیارم که البته خدایی اینش تقصیر من نیست اونی که این شکایت نامه رو برا من فرستاده بود یادش رفته بود... یا شایدم دلش نخواسته بود... یا شایدم فکر کرده بوده فضولیش به من نیومده که بدونم نویسنده این متن کیه... یا شایدم فکر کرده بود منم مثل خودش خنگ و اخمخم که نفهمم فرستنده این ایمل (منظورم همکارمه) هزار سال سیاه حتی اگه خودشم بکشه و یا دل پیچه هم بگیره، نمیتونه همچنین نامه ی بامزه ای رو بنویسه! اون آدم اگه بخواد کلی هنر کنه و بترکونه فوق فوقش بتونه 4 تا خط جمله اعصاب خرد کنه بنویسه که تازه اونم فقط خودش میفمهمه و بس گویی اینکه مدرکش فوق لیسانسه ها! ولی اینکه دلیل نمیشه با شناختی که من ازش دارم می دونم که نمیتونه اینجوری بنویسه! 

دیدی گاهی وقتا دلت بدجور هوس چیزی رو میکنه (یه سندویچ کالباس مثلا)؟ دیگه آروم و قرار نداری که زودی برسی خونه و فوری فوتی سندویچ عزیزت و درست کنی. تا میرسی خونه، جلدی میپری سر یخچال و بسته کالباس و میذاری رو میز، نون باگتتم سر راه خریدی، می بریش و توش و خالی می کنی، کالباسا رو با دقت و وسواس می بری و میذاریشون لای نون، کاهوی سبز تازه رو به همراه گوجه فرنگی سفت و قرمز از تو فریج در میاری و گوجه ها رو با دقت می بری و همراه کاهو لابه لای کالباسا جا میدی، شایدم دلت بخواد سس مایونزی هم بهش بزنی و دیگه اگه بخوای ترکیب بمب اتمت تکمیل بشه یه چیپسی هم درش میذاری که دیگه واقعا بترکونی. الان دیگه سندویچ لذیذت آماده ی آماده ست حالا دهان مبارک و باز میکنی که یه گاز جانانه بزنی بهش ولی تا دهانت و باز میکنی و ساندویچ و میذاری لای دندونات یه چیزی مث برق ازت می قاپدش! دهان باز آماده گاز زدن، ترقی بسته میشه و احتمالا دندونای بخت برگشته ات هم یه ترکی چیزی میخورن! با عصبانیت سرت و میگیری بالا و میبینی یک آدم راحت طلب و تنبل که میتونه برادرت یا خواهرت یا همسرت باشه، ساندویچت و قاپیده ازت! اصلا دلم نمیخواست تو این شرایط دم دستت باشم یا خدای نکرده جای تو باشم! این جریان ساندویچ، درست حکایت اتفاق بزرگی بود که داشت برای ما می افتاد ولی به محض اینکه دهانمون و باز کردیم و لقمه رو گاز زدیم، دستی نامرئی دهانمون را باز کرد و لقمه رو از تو دهانمون درآورد! انقدر حالم گرفته و ابریه که حد نداره.... نمی دونم دیگه کی بشه که بتونیم همچین موقعیتی و بدست بیاریم... همه حرصم از اینه که یه مشت آدم فرصت طلب و حسود!!! نذاشتند سر بگیره این جریان.... مامان میگه شاید قسمت اینجور بوده و قراره بهتر از اینش نصیبتون (درواقع نصیبمون) بشه... نمیدونم... هرچی که هست فعلا سر سوزنی حال و حوصله ندارم و خیلی پنچرم:( دلم میخواد یکی و بگیرم و غلفتی کله اش و بکنم ولی نمی دونم این بلا رو سر کی بیارم... فقط اینو میدونم که اگه عزیز خانوم عینهو این پاپاراتزی ها اخبار خصوصی و خونوادگی ما رو پخش نمی کرد همه جا تا چشمشون و دربیاره، الان شاید این کار بزرگ انجام می شد... تو رو نمیدونم ولی خودم به شدت به این موضوع اعتقاد دارم که اگه میخوای کار بزرگی و انجام بدی، نباید درموردش به احدی بگی، تا زمانیکه کارت و انجام دادی و قطعی شد، اونوقت دیگه مجازی به همه عالم و آدم خبر بدی اصلا برو بذارش تو یوتیوب! چون دیگه مهم نیست ولی اگه قبل از انجام کار به کسی چیزی بگی، همه انرژی کار گرفته میشه و دیگه محال ممکنه انجام بشه... به این عزیز خانوم هم البته کسی چیزی نگفته بود ولی ماشالا از بس تو خبرگزاری و خبرسازی و خبررسانی خبره و ماهره که خودش فهمید! ماشالا یه پا میس مارپله واسه خودش! همچین قشنگ سر نخها و اشارات و کنار هم گذاشت تا رسید به اصل ماجرا! وقتی هم که فهمید شروع کرد به پخش و نشر اخبار داغ داغ تازه از تنور درومده:( منکه همه چی و از چشم اون میبنم و هیچ وقت هیچ وقت هم نمی بخشمش 

پ.ن. باشه ایده جان سوکوت میکنیم تا وقتی که خودت دوباه بذاری بیاییم و باهات صحبت کنیم... از خودت مواظبت باش دوستم