X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 5 آبان 1387 @ 09:12 ق.ظ

پاییز و زمستون من ...

این روزا که از خونه میام بیرون و باد زندگی بخش پاییزی میخوره به صورتم، چنان حال خوبی بهم دست میده که قابل گفتن نیست. این هوای سرد و خنک پائیزی بد جور من و میبره به قدیم ندیما، به دوران مدرسه... اون وقتها که تازه با پریسا و مریم و نسا دوست شده بودم، اون موقعها که با فاطمه دختر همسایه مون می نشستیم تو حیاط و صحبت میکردیم... اون موقعها که درست شب امتحان رمان خوندنم می گرفت ولی از ترس مامان و مبادا که بفهمه، با نور چراغ ایوان می خوندمش؛ اون موقعها که از بدو ورود فصل جدید، شوق و اشتیاق رسیدن فصل بعدی چنان هیجان زده ام می کرد که آروم و قرار و ازم می گرفت... شوق رسیدن زمستون، زیباترین فصل خدا، وااااای، هوزم که هنوزه دارم کلی ذوق میکنم و تو پوست خودم نمیگنجم، بعد از سه ماه گرما و کلافگی و آفتاب سوختگی، چه لذتبخشه این خنکا، چه دلچسبه این باد پائیزی، چقد دلم خنک میشه وقتی می بینم این خورشید خانم زورگو و داغ دیگه نمی تونه با داغیش گرمم کنه، دیگه نمیتونه باعث گر گرفتن و کلافگیم بشه. حالا هر وقت  که از خونه بیرون میرم با لبخندی فاتحانه نگاهش میکنم و میگم: دیدی فصل اوج بودن و قدرتمند بودنت تموم شد؟ حالا دیگه نمیتونی کلافه و بی حوصله و عصبیم کنی، حالا دیگه اونقدر زورت کم شده که اگه باشی و نباشی برام فرقی نمیکنه و دیگه باید کم کم برا گرم شدن از کتی یا ژاکتی استفاده کنم و اونهمه گرمای تو تأثیری روم نداره!  

پاییز علاوه بر زیبایی و خنکایی که داره به یه دلیل دیگه هم برام عزیزه، زیباترین لحظات عمرم تو این فصل سپری شدند، پاییز برام سرشار از خاطرات خوب و بد است، البته بیشتر خاطرات خوب دارم تا خاطرات بد. تازه یک خوبیه دیگه اش اینه که زمستون و بعد از خودش میفرسته! وای خدایا دیگه طاقت ندارم، زودتر زمستون و بیار، زود بیار ولی دیر ببرش. راستی چرا هیچ کس برا رسیدن زمستون خونه اش و آب و جارو نمیکنه؟ چرا همه فقط لیلی به لالای بهار میذارن؟حیف زمستون نیست که کسی تحویلش نمیگیره؟ خوب چی میشه برا رسیدن زمستون هم همه لباسای نو بخرند، خودشون و خوشگل کنند، با رسیدن اولین روز زمستون یه دسته گل قشنگ بخرند، شیرینی بخرند، یه کادوی کوچول موچولو برا هم بخرند، من از امسال همه ئ این کارها را انجام میدم، من نمیدونم چطور بعضیا دلشون میاد برای اون دونه های ریز و سفید و قشنگ برف اه و پیف بکنند؟! چطور می تونن غافل بشند از اینهمه زیبایی، از لذت برخورد این دونه ها با پوست صورتشون، از صدای قژقژ خوشمزه ای که زیر پای آدم از خودشون تولید می کنند، از حال لطیف و عاشقانه ای که تک تک این دونه ها به آدم عطا می کنند؟ چطور میشه آدم از چنین شکوه و عظمتی بیزار باشه؟ فقط به این دلیل که سردند و یخ؟ به نظر من که انصاف نیست... آخه چطور دلشون میاد؟