X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 14 مهر 1387 @ 10:28 ق.ظ

تلفن

 صدای زنگ تلفن، می گه: منو یادت میاد؟
 من همونم که عمرم و چشمای تو داده به باد
 صدای زنگ تلفن می گه که سهم من کجاس؟
 گناه این دربه دری به گردن کدوم ماست؟
                 .....................
 گوشی را بردار! نمی خوام باز با خودم حرف بزنم
 تو که می دونی این ور زنگای نصفه شب منم
 گوشی را بردار تا بگم دلم بازم تنگه برات
 بذار هوای خونه مون، تازه شه از رنگ صدات
 یه تلفن گریه دارم، یه عالمه حرف حساب
 خودت بگو که این سوال، تا کی بمونه بی جواب
  

 قالب وبلاگم و که عوض کردم یاد این ترانه بالایی افتادم... نمیدونم تا حالا شنیدی این ترانه رو یا نه... قبلنا ایران موزیک پخشش می کرد... منکه خیلی دوستش دارم... یاد اون دوران دوستیم با محمد میفتم که وقتی از دستش عصبانی می شدم و به اصطلاح باهاش قهر می کردم تلفناش و جواب نمیدادم... یادمه یه بار بد جور عصبانیم کرده بود و خیلی از دستش ناراحت بودم... گوشیم و گذاشتم رو سایلنت و با خیال راحت گرفتم خوابیدم... صبح که بیدار شدم دیدم ۶۷ تا میس کال دارم فرداش نوبت اون بود که قهر کنهدورانی داشتیم واسه خودمون ... بعضی وقتا دلم بدجور برا اون دوران تنگ میشه... یادش بخیر ...

 من جوری زندگی می کنم که روی قبرم بنویسن: متأسف نبود. 

 در واقع خیلی دلم میخواد این کار و بکنم و راستش و بخوای دارم سعی زیادی می کنم که اینجور بشه... اینجور بشه که جوری زندگی کنم که هرگز متأسف نباشم ولی تو بهتر از من می دونی که گاهی اوقات چرخه زندگی اونجور که تو میخوای و دوست داری نمی چرخه... یه جور دیگه می چرخه که نه تو دوستش داری و نه میخواهیش ... تازه کفر کائناتتم درمیاره وقتی میبینی داره از اونوری می چرخه! پس تو هی متأسف میشی و متأسفتر و متأسفتر! حتی گاهی اوقات دلت به حال این احساس تأسفت هم میسوزه و براش متأسف میشی... ولی با تمام این حرفها، من جوری زندگی می کنم که روی قبرم بنویسن: متأسف نبود!  

 من هرگز قدرت بخشش و دست کم نمی گیرم. 

 نمیدونم تا حالا امتحانش کردی یا نه اگه نه بدون که خیلی قدرتمنده! اونقدر قدرتمند که می تونه تو  رو از ناراحتیای زیادی آزاد کنه. یه نمونه اش خود من! قبلنا برات گفتم که یه دوستی داشتم که بدجور سعی کرد تیشه به ریشه ام بزنه و زندگیم و خراب کنه، ولی آتیشش دامن خودش و گرفت و اون بلایی که میخواست از رو خباثت سر من بیاره، سر خودش اومد و من به لطف خدا بی خطر گذشتم از اون مهلکه؛ چندتایی از شما اون دوست من و میشناسید و میدونید دارم از کی حرف می زنم، خلاصه وقتی اون دوست شر حضوریش و کم کرد، شروع کرد به آزار و آذیت روانی، انقدر اومد تو اون وبلاگم برام چرت و پرت نوشت و اذیتم کرد که برای مدتی اومدن به نت واقعا برام عذاب آور شده بود، نظراتش و پاک می کردم و با اینکه منم آدرس بلاگش و داشتم، ولی بازم بی جواب میذاشتم حرفاش و ... البته یه بار بدجور جوابش و دادم و آتیشش زدم، ولی همون یه بار بود، بعد دیدم اینجور نمیشه... این آدم هی داره من و اذیت میکنه و من درسته بهش کم محلی میکنم ولی خوب واقعا دارم اذیت میشم... پس، شروع کردم براش دعا کردن! شبا موقع خواب از خدا می خواستم از بار مشکلاتش کم کنه و به خودش بیارتش. نمی دونم خدا به حرفام گوش کرد یا نه... نمی دونم اون آدم به خودش اومد یا نه ولی اینو میدونم که درست از اون زمانی که شروع کردم به بخشیدنش و دعا خوندن براش، چنان احساس سبکی و سبکبالی ای پیدا کردم که خدا میدونه... حالا دیگه حرفاش یه هزارم قبل اذیتم می کنه... یه چند باری تو وبلاگ خودش مطالبی نوشت که یه چیزی تو مایه های غلط کردم بود حتی یه بار اومد نوشت ام اس گرفته راستش و بخوای دلم براش خیلی سوخت ولی محمد گفت اون اینار رو نوشته که تو دلت به رحم بیاد ولی حق نداری باهاش تماس بگیری، این آدم موجود خطرناکیه، خلاصه محلش ندادم حالا بعد از 2 سال و بعد از نتیجه نگرفتن از راههایی که انتخاب کرده بود برای دوباره برگشتن، چند روز پیش اومده تو اون یکی بلاگم برام نوشته: خدا لعنتت کنه، خدا عذابت و زیاد کنه! اولش تصمیم گرفتم برای بار دوم جوابش و بدم ولی تصمیمم عوض شد، جوابش باشه به عهده اونی که خوب بلده جواب همه ی بندگانش و درست و حسابی بده، عوضش تصمیم گرفتم دوباره بخشمش چون: من هرگز قدرت بخشش و دست کم نمی گیرم.