X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
شنبه 30 شهریور 1387 @ 11:44 ق.ظ

کتاب

۵ شنبه بعد از کلاس با محمد و سارا رفتیم اون کتابفروشیه سر ایرانشهر که تازه فهمیدم اسمش خانه ی فرهنگ و هنر است. میخواستم کتاب خلوت همکلاسی و بگیرم از ساندرا براون یه خرده گشتم بین کتابا و وقتی دیدم نیست رفتم پیش دختر صندوقدار و ازش خواستم تو کامپیوترش سرچ کنه ببینه اصلا دارن همچین کتابی و یا نه، که دیدم همون یا نه درسته چون نداشتنش. در حینی که داشتم با دختر صندوقدار صحبت می کردم یک دختری اومده بود دم صندوق که پول کتاباشو بده ولی صبر کرد تا من صحبتم با صندوقدار تموم بشه بعد بدون اینکه پول کتاباشو بده اومد دنبال من پیش قفسه ی کتابا و یه جا وایساد تا ببینه من چه کتابی بر میدارم، البته همون موقع نفهمیدم وقتی فهمیدم که خودش اومد جلو و ازم درمورد چندتا کتاب سوال کرد. داشتم می گفتم، وقتی دیدم خلوت همکلاسی و ندارند گفتم بگردم دنبال کتاب عطر سنبل عطر کاج که اینهمه همه جا خوندم که خیلی قشنگه و حتما حتما باید لااقل برا یه بارم که شده بخونمش، یکی از اون کتابخون خوره ها که ریش پورفوسوری هم دارند و صدالبته مامور انداختن کتابای سیخونکی به مشتری هستن و اصلا فقط و فقط برا این خلق شدند که هی کتاب غالب مردم کنن، اومد کمک و کتابی و که میخواستم بهم داد، منم دیدم حالا که اینجوره کتاب مهر من سیمین شیردل هم برام پیدا کنه، اینبار هرچی گشت پیدا نکرد و درست همین موقع بود که اون دختره که درموردش بهتون گفتم اومد جلو و ازم در مورد سیمین شیردل پرسید. گفتم کتاباش قشنگه، فوق العاده نیست ولی از خوندنش خوشت میاد، یه جورایی مثل همخونه ی مریم ریاحیه این دوتا کتابی که من ازش خوندم، بعد دیگه خلاصه معرفی کتابا به همدیگه شروع شد و چند تا کتاب اون به من معرفی کرد و چند تا هم من به اون، نتیجه اخلاقی این شد که نجاتش دادم و  نذاشتم بعدها هی به خودش بدو بیراه بگه که این چه کتابایی بود من خریدم! اون 2 تا کتابی و که خودش برداشته بود (هر دو از زهرا متین بودند، خدا نصیب نکنه!) گذاشت سر جاش و کتابایی و که من بهش معرفی کردم برداشت، منم که دیدم سلیقه هامون مثل همه، 2 تا کتابی و که اون گفت برداشتم البته بجز سهم من، میگن خیلی قشنگه و چنینه و چنانه ولی نمیدونم چرا هربار که میخوام برش دارم دست و دلم نمیره که بخرمش، خلاصه بجز اون 2 تا کتاب، ناتور دشت و عطر سنبل ع.... و هم گرفتم. یکی از کتابایی که دختره خودش و داشت براش می کشت کتاب کافه پیانو بود، تازه اونجا بود که یادم افتاد من این کتاب و چند ماه پیش خریدم ولی یادم رفته بود بخونمش؛ شاید برای اینکه گذاشته بودمش توی کتابخونه و نه روی پاتختی کنار تختم، آخه کتابایی و که میذارم تو کتابخونه 2 حالت دارند یا خوندمشون و فعلا خیال ندارم دوباره بخونمشون و یا اینکه یه فروشنده ی سیخونکی از همونا که توصیفش و برات کردم، بهم انداخته و منم از لجم نرفتم سراغ اون کتاب، کافه پیانو رو هم یادمه یکی از همونا بهم معرفی کرد و منم چون فکر می کردم کتاب رو مخیه نرفته بودم سراغش ولی 5 شنبه ای که دیدم دختره داره اونجور خودش و میکشه برا این کتاب فهمیدم که اون ریش بزیه برا یه بارم که شده تو عمرش یه کتاب خوب بهم معرفی کرده. خلاصه اینجور شد که به محض اینکه پام رسید خونه اول رفتم سروقت این کتاب و گرفتم دستم و جمعه بعدازظهر گذاشتمش زمین. حالا درموردش میگم برات. 

یه چیزی که برام جالب بود اینکه اون دختر خانوم که البته شاید یکی دو سال از من کوچیکتر بود (آخه همچین میگم دختر که لابد پیش خودتون فکر می کنید یه دختر خانوم 17-18 ساله است، درصورتی که این دخترخانوم حدودا 27-28 ساله به نظر می رسید) بعد از معرفی چندین کتاب قشنگ و سنگین، شروع کرد به تعریف کردن از کتاب غ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! برای من خیلی جای تعجب بود آخه کتاب غ یکی از اون کتاباییه که وقتی 50 صفحه ی اولش و خوندم بدجور احساس حماقت بهم دست داد و از حرص و لجم چنان کتاب و پرت کردم زمین که انتظار داشتم از وسط دو نیم بشه ولی نشد! آخه داستانش از اون داستاناییه که قهرمان داستانش یه دختر خیــــــــــــــــلی خوشگله و همه چی تمام و حاضر جوابه و هیچ گونه نقطه ضعفی هم نداره شکر خدا و خلاصه همه عالم و آدم عاشق این خانوم هستند و خلق شدند برای سرویس دادن به حضرت والا! آخه درسته من رمان عشقولکی خیلی دوست میدارم ولی بچه 14-15 ساله که نیستم همه  ی کتاب و باور کنم و با خوندنش برم تو عالم هپروت... داستان باید یه جوری باور پذیر باشه برای خواننده و اینهمه از واقعیت دور نباشه به این حد که خواننده بدبخت احساس درازگوشی بهش دست بده از خوندن این کتاب. ااااااه همش پرت میشم از مسیر. می گفتم، تا دختره گفت غ منکه چشام گرد شده بود گفتم : غ؟!!!! (یهو یادم افتاد 2 تا کتاب داریم با اسم غ) بعد گفتم کدوم غ؟ گفت: کتاب غ خانوم ا.ج! تا اومدم بگم بابا اونکه خیلی مزخرف و ابتدایی بود کتابش، دیدم ادامه داد: به نظر من همه ی کتابای این خانوم فوق العاده هستند و نمیدونم میدونید یا نه الان کتاباشون و تو ارشاد توقیف کردن، یعنی میگن یا باید سانسور کنی بعضی قسمتاش و یا باید عوضشون کنی، ایشون هم میگن محاله ممنکه ترجیح میدن کتاباشون چاپ نشوند تا اینکه سانسور بشن. اینه که فعلا کتاباشون تو ارشاد گیره. 

قیافه من و داشته باش با فک باز و چشای گرد از حدقه بیرون زده! برای چند لحظه نتونستم حرفی بزنم، بعدش فقط به گفتن یه آهان خشک و خالی بسنده کردم. راستش و بخوای بدجوری مشکوکم به اینکه این دختر خانوم خیلی موجه، خود خانم ا.ج بودش، وگرنه چرا من از این چیزا خبر نداشتم؟ یا لااقل چرا تو هیچ کجا در این مورد نخوندم؟ این خانوم تا خود نویسنده نباشه نمی تونه اینجور داغ و پرحرارت و متعصب در مورد سانسور کتاب و ارشاد حرف بزنه واصلا از کجا داشت اینهمه اطلاعات و. بعدش خدا رو خیلی شکر کردم که چیزی نگفتم که ناراحتش کنم آخه خیلی دختر نازی بود. 

در مورد  کافه پیانو هم به نظرم کتاب قشنگی بود یه جورایی شبیه کتاب عادت میکنیم بود البته منظورم نحوه ی نگارششه نه موضوعش. فقط یه چیزی که توجهم و جلب کرد این بود که آقای فرهاد خان بابا خیلی بی تربیته! از اول تا آخر کتاب با خیال راحت و در کمال آرامش هرچی به دهان مبارکش رسیده گفته و اصلنم خجالت نکشیده. من موندم چطور ارشاد که بلده به همه چی گیر بده چرا به این حرفا (یکی از اون حرفاش اونجایی بود که داشتند با همایون کنسرو قورمه سبزی و باز میکردن) و فحشا هیچ گیری نداده؟ هاین؟ بعد به نظر من آخرش و خوب تموم نکرد یا لااقل منکه از آخرش خوشم نیومد! به نظر تو چطور بود؟ خوب بود؟ البته اگه خوندیش؟ هاین؟