X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 20 مرداد 1387 @ 08:31 ق.ظ

یاد ایامی که

۴ سال پیش یه روز سرد زمستونی....

Hello everybody
How are  you
همه با هم جیغ میزنند:
_Fine,thank you,& you
_Fine,thanks.
کیفم و ضبط و لیست اسامی و میگذارم رو میز.هنوز خوابالودم.
_Dorsa
_present.
_Negin
_present.
_Niousha
_absent.
بر بر نگاش میکنم....میفهمه...
_oh! present.
_Maryam
_....
خوب بخودم تسلیت میگم امروز همشون حاضرند...کاش به آرزو  میگفتم یه لیوان اب قندی چیزی برام درست کنه...بعد از کلاس لازمم میشه...
_OK!Negin what's this (2
_two.
_very good.
_Bahareh...which number is it(1
یه لبخند ژوکند میزنه و همینجور  مات نگام میکنه.
_Bahar look!...this (2) is two(tou)... this(1) is
_بیرون!!
اه...چه ربطی داشت؟...بیرون از کجا اومد؟گیج و ویج نگاش میکنم...ها...ای خنگ خدا...
_No!this isn't biroun...this is ONE!
وای دلم....
Ok.Ne...
_خاله...
جیغ میزنه و گریه میکنه...
_teacher!
_teacher....خاله ...درسا مدادم و نمیده...
شدیدتر میزنه زیر گریه...
_Dorsa give it back!
_eh,,,,teacher...مال خو دمه...
_اینکه میگه مال خودشه مونس...
_خاله خودم پیداش کردم...رو زمین بود.
_خوب هر چی رو زمین بود که مال تو نسیت!
_مال خودمه...مامان...شروع کرد به کولی بازی درآوردن.
....ای خدا شروع شد دوباره...
ساعت 9:30...آخیش تموم شد...ضعف کردم...اشک آدم و درمیارند...یه بار میبینی همه ساکتند...ولی یدفعه انگار همشون و با هم نیشگون گرفتند همه با هم جیغ می زنند:
TEACHER
یکی از جلو داد میزنه...یکی از ردیف وسط...یکی از اون آخر... یکی مانتوی تیچر و میکشه اون یکی دستش و میگیره...تیچر بدبخت هم این وسط میمونه خودشو تقسیم بر چند بکنه آخه....
ووووووای!!!....این تازه اولیش بود حالا کوووو تا 8 شب.
ساعت 5...اون یکی آموزشگاه کلاس تقویتی دارم.
_سلام.
_سلام خانم.
_خوبید همگی؟
_...
کتم و در میاورم و آویزون میکنم پشت صندلی....
_خانم...جلسه پیش چرا نیومدید؟
_کاری برام پیش اومد نتونستم بیام.
یه لبخند موذیانه میزنه و مرموز نگام میکنه.
(کوفت...چیه؟...کافر همه را  به کیش خود پندارد!)
_خوب...شبنم...زمان این جمله رو از حال ساده ببر به حال استمراری ببینم:
Ali washes the dishes everyday.
_ام...خانم...مممم....صبر کنید الان میگما...
میشه:
Ali does washes dishing now
ای حیف نونلبم و گاز میگیرم....
_عسل؟ درست گفت؟
_نه خانم...میشه...: Ali washing  dishes no
_Now!
_عاطفه درست گفت؟
_نه خانم. میشه:    Ali is washing the dishes now
_چه عجب. یکی بلد بود.
_فاطمه این جمله رو...
ساعت 6...کیفم خودشو کشت از بس بالا پایین پرید...
_خانم موبایلتون...
_با ناراحتی  گوشی را بر میدارم (کاش خاموشش کرده بودم)
_بله؟
_منم مهدی نریمان. (خندم و قورت میدم...) علی جان من الان سر کلاسم، نمیتونم حرف بزنم.
_باشه باشه...کاری ندارم...فکر  کردم مامانم اینا خونه شما هستند. تلفن خونه اشغال بود شماره تو رو گرفتم.
_شایدم باشند...من خونه نیستم، نمیدونم.
_باشه...پس ببخشید خداحافظ.
_خداحافظ.
گوشی را میگذارم تو کیفم.
_خوب...(با پوزخند و نگاههای ریمدام دارام نگام میکنند.)
_بله؟!چیه؟
_هیچی خانم...
_پس چرا اینجوری نگام میکنید؟...البته شما که فضول نیستید اصلا ....ولی برای اینکه کنجکاوی خفه تون نکنه و بتونید بقیه درس و با دقت گوش بدید فکر کنم لازم باشه بگم پسر خالم بود و دنبال مامانش اینا میگشت.
_خانم ببخشید...میشه یه سوال خارج از درس بپرسم؟
_بفرمایید؟
_شما چند سالتونه؟
_2 ماه دیگه 25 سالم تموم میشه.
_میخواهید با پسر خالتون عروسی کنید؟
چپ چپ نگاش میکنم...دلم میخواهد این کتابو بکوبونم تو سرش...چرا دخترا تو این سن اینقدر خنگ و خرفت متمایل به ابله میشند؟!!! آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
_پسر خاله من 7 سال از من کوچیکتره...!!! حالا اگه مارپل بازیتون تموم شد بقیه تمرینا رو حل کنیم...
 7:30 دوباره آموزشگاه اولیه...نیم ساعت به پایان کلاس مونده...از خستگی دارم غش میکنم...زودتر این نیم ساعت بگذره برم خونه...بچه ها دارند تکالیفشون رو انجام میدند..
_جیغ.......teacher!!!!!!
اومده چسبیده به من...
_what happened
_تیچر اون جونوره چیه؟
_کدوم جونوره؟
_همین دیگه...همینکه اینقدریه (یه بند انگشتشو نشون میده...)
_خیلی از جونورا اینقدریند...
_نه تیچر...(به بچه ها نگاه میکنه)
_بابا بگید دیگه...(از ترس زبونش بند اومده)
_بابا همونیکه بو بد میده...چ..ونکه ...چیه اسمش؟
کلاس منفجر میشه از خنده...
_خر چ...
نمیتونم چیزی بگم...دارم میمیرم از خنده...بزور جلو خودم و میگیرم.
_خر... چیه...زشته...اسمش سن است.
_تیچر افتاده بود رو انگشتم...پرتش کردم رفت زیر شوفاژ.
_خوب بیا بشین جلو.
تند تند وسایلشو جمع میکنه میاد جلو...دستش و مشت کرده فقط یه انگشتش و باز نگه داشته...
_چرا دستتو اینجوری کردی؟
_تیچر این دستمون بود آخه!
Ok.Go out and wash your hands.
حرفم تموم نشده از کلاس رفت بیرون.
از دست اینا با این کاراشون...آدم میمونه چی بگه...بخنده...جدی باشه...آخی...خستگیم در رفت...
ساعت 8...دینگ دینگ (صا ایران...هر روز بهتر از دیروز)
_Bye teacher.
_Bye honey...
8:10...می رسم خونه...باز خدا رو شکر راهم نزدیکه...
****

ای طلایی رنگ...
ای تو را چشمان من دلتنگ
زندگی را با ترنمهای رنگین نگاهت، بسته می بینم
با من آن رامشگران را آشتی فرمای
تک درختی دور و تنها مانده ام ای باد کولی پای!
با من از گلگشت زرین بهاران مژدگانی ده!
من تو را بانوی قصر پر شکوه عشق خواهم کرد...

شاعر:فرهاد شیبانی