X
تبلیغات
نماشا
رایتل
سه‌شنبه 1 مرداد 1387 @ 09:55 ب.ظ

وقتی بابا ...

وقتی بابا برای اولین بار راهی بیمارستان می شود....

وقتی بابا برای اولین بار دچار بیماری ای میشود که لاجرم به عمل جراحی نیازمند می شود...

وقتی بابا برای اولین بار بیهوش می شود...

وقتی تو که تا همین دیروز عین خیالتم نبود از این جراحی (آخه فکر میکردی درآوردن سنگ کیسه صفراست دیگر، مگر چه عمل سختیست؟) حالا هرچی به زمان مقرر نزدیک تر میشی نمیدونی چرا هی ضربان قلبت بالا و بالاتر میره...

وقتی بابا را برای اولین بار بعد از بیهوشی میبینی...که هی هذیان میگوید...

وقتی صورت جدی و مهربونش رو درهم فشرده و ناراحت میبینی...

وقتی صدای ناله ی بابا را میشنوی که  مادرت را صدا میکند که شاید بلکه مادر بتواند کاری کند که از درد بابا کم شود...

وقتی تو همه ی اینها را می بینی ولی کاری از دستت ساخته نیست الا حیرون و ویرون یه گوشه ایستادن و با استیصال هرچه تمامتر نگریستن...

وقتی مادر به هیچ قیمتی راضی نمی شود که پستش را با تو یا بهنام عوض کند....

وقتی در نگهداری از بهزاد (برادر کوچکترت که نیاز به توجه و کمک بیشتری دارد) هم تو و هم بهنام دست و پایتان را گم می کنید....

آنوقت ست که می فهمی تمام این لحظات، اتفاقات و جریاناتی بودند که قبلا نظیرش را در زمان بیماری پدربزرگت دیده بودی ولی هیچ وقت فکرش را نمی کردی که ممکن است روزی نیز نوبت پدر تو شود!!! چقدر دیدن این روز برایت دور و غیرممکن بود...چقدر همیشه فکر میکردی که پدر تو از ابتلا به هر نوع بیماری ای مصون است ... ولی همین بیماری کوچک زنگ خطری را برایت روشن کرده ست که بیشتر مراقبشان باشی... هم پدر را و هم مادر را... بیشتر قدرشان را بدانی و برای جلب نظرشان بیشتر و بیشتر سعی و تلاش کنی...

دلت برای بابا تنگ شده است... با اینکه همین ۳ ساعت پیش پیشش بودی ولی دلت طاقت نمیاورد و مجبورت میکند هر یه ربع ساعت زنگ بزنی و حالش را بپرسی... هم حال او را و هم حال مادرت را...

مامان!!! من بابای غرغرو و مهربون خودم رو میخواهم