X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 30 تیر 1387 @ 09:41 ق.ظ

من، جاده، زندگی ...

سرم و میگیرم بالا و نگاه می کنم ... تو راه همیشگی ام، جاده یی باریک و طولانی، تک و توک اطراف جاده درختهای چنار نه چندان بلند و پربرگی قرار دارند. در انتها، جائیکه بنظر آخر جاده میاد  کوهی ستبر و استوار قد برافراشته و پرصلابت ایستاده؛ تو گوئی که می خواهد به پیشباز مسافر جاده بیاید و خیر مقدمی عرض کند. جاده، راه زندگی ست، گاهی صاف و هموار است و گاهی خاکی و پردست انداز، درختهای لخت و عور کنار جاده دوستهای امین و بنظر وفاداری هستند که قراره تو این مسیر همراه و کمکم باشند و تنهام نذارند ولی نه با من هم مسیرند، نه میوه یی دارند برای رفع گرسنگی و نه برگی دارند برای ساعتی زیر سایه شان نشستن و آرمیدن البته هستند درختان پر برگ و ستبری که راسخانه قد برافراشته اند و انتظارت و می کشند ولی برای رسیدن به اونا راه درازی در پیش است ... و بالاخره کوه هم مصائب و مشکلات زندگیم است که هر چی جلوتر میرم پیش رویم بزرگ و بزرگتر می شوند و من پیش رویشان حقیر و ... نه! حقیر نیستم، فقط گاهی از دیدن کوهی به این بزرگی احساس ضعف و وحشت میکنم، به درختی باریک و خشک شده تکیه میدهم تا کم خستگی در کنم، سرم و میگیرم بالا و ... چشمم به آسمون میفته، آبیست و زیبا، اونقدر آبی و زیبا که میتونه آرومت کنه و بهت حس امنیت رو منتقل کنه، انگار که بخواهد دلگرمیت بده که نترس! من هستم، من اینجام، کمکت میکنم، از این کوه قلدر و قلچماق میترسی؟ اینکه ترسی نداره، کوه و باید فتح کرد نکه ازش ترسید، درسته بزرگه، وسیعه، پرقدرت و بلنده ولی من، هم از اون بزرگترم هم پر قدرت تر هم رفیع تر، بمحض اینکه اراده کنی دستت و میگیرم و میکشمت بالا، با خودم فکر می کنم آسمون و به چی تشبیه کنم، آها فهمیدم! آسمون تویی! تویی که مهربونی، تویی که همیشه و همه جا همراهمی، بین تمام آفریده هات فقط آسمونه که مثل تو همه جا هست، همه جا یکی و یه رنگه، درست مثل خودت که با همه یکی و یه رنگی، با همه مهربونی، با همه روراستی و خالص. پشت سر و نگاه میکنم هنوز نصف راه و هم نرفتم، بیشترش مونده، پاهام و نگاه میکنم خسته اند ولی پرتوان، با این حال نیاز به نگرانی نیست؛ آسمون بالا سرم هست، خودش گفت هر وقت خواستم دستم و میگیره و می بردم بالا... یه نفس عمیق میکشم و به راهم ادامه میدهم. به فواصل مختلف تک و توک درختهای کنار جاده جوانه یی زدند و گه گاه برگهای اندکی درآوردند ولی باز هم تا به سایه و بر برسند خیلی مونده؛ نگاهم و ازشون برمیگردونم و دوباره معطوف جاده میکنم ... کی قراره این سفر به پایان برسه؟ نمیدونم. نکنه میانه ئ راه خسته بشم؟ نه! زمان حرکت قرار بریدن نداشتیم! تازه، وسط بر بیابون دیگه راه برگشتی ندارم، باید برم، انقدر برم و برم تا بالاخره به جایی برسم که کوه و فتح کردم و دیگه بجای دیدن کوه ستبر و سیاه و قدر روبروم ... افقی روشن و زیبا پیش رویم باشه، ولی باید حواسم و جمع کنم، اونایی که پیش از من این راه وطی کردند می گفتند این راه خیلی خطرناکه، سر راه ممکنه به مار و عقرب (که همون آدمای شیطون صفت و حسود و نارفیقه) بربخورم، میگفتند نباید به چشمشون نگاه کنم فقط باید آروم و متین و با احتیاط از کنارشون رد بشوم، ها! یه چیز دیگه هم می گفتند، می گفتند طی سفر به چندین و چند دوراهی بدون هیچ نشونی از راه درست، برمیخورم. میگفتند در این مواقع باید چشام و ببندم، چند لحظه تمرکز کنم و برگردم به درونم، راه درست و نشونم میده، فقط باید بهش ایمان کامل داشته باشم و باورش کنم، باقیش دیگه حله. میگویند تو این راه خیلیهای دیگر هم همسفرم هستند ولی نه من اونها را میبینم و نه اونها من و میبینند  ولی همه با هم همسفریم. جالبه، مگه نه؟ عجب راهیه راه زندگی، عجب راهیه! نمیدونم چرا یاد این شعر اخوان افتادم:

 

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگست؟

( که من نرفته مطمئنم آسمان هرکجا آری همین رنگست...)

 

یا این تیکه:

هی فلانی!

با توام

زندگی شاید همین باشد.