X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 1 تیر 1387 @ 09:56 ق.ظ

امید!

با شوق و ذوق فراوون براش از کارهایی که میخوام انجام بدم میگم؛ از امید و آرزوهام میگم؛ از هدف و برنامه ها یی که دارم میگم؛ از مزایا و منفعتهایی که در این تصمیم جدید برامون هست میگم؛ هی میگم و میگم و اونم هی با چشمای یخ و منجمدش نگام میکنه ... بالاخره بعد از دوساعت که از امید و موفقیت آینده براش میگم لبان مبارکش و باز میکند و بذر افشانی میفرماید:

حالا اینهمه میخوای خودت و عذاب بدی و خفه کنی که چی؟ آیا کارت بشه آیا نشه!!! انقدر گنده تر از تو مث .... موندن تو گل تو که جوجه یی! حالت خوشه ها! تازه مگه میتونی از پس این مردم گرگ بربیایی؟ لهت میکنن!!! بیچاره ات میکن! به خاک سیاهت میشونن و ... داره واسه خودش تند تند حرف میزنه ... من اما با هر کلمه یی که میگه قدم کوتاه و کوتاهتر میشه و فرو میرم تو خودم؛ یخ میکنم؛ سرم به تنم سنگینی میکنه؛ بدنم از درون شروع به لرزیدن میکنه؛ یعنی من اینقدر ساده و کوته فکرم؟ اینقدر احمقم؟ اینقدر تو خواب و خیالم؟ اینقدر نفهمم؟ اینقدر خرم؟! یعنی این چندرقاز (غاز؟) پول تودستم زیادی کرده و میخوام هر چه سریعتر از شرش خلاص بشم؟ آره؟ من اینجوریم؟ پس چرا خودم اینجوری فکر نمیکنم؟چرا اینقدر به خودم و کارم ایمان دارم؟ چرا دارم از الان موفقیتم و به چشم میبینم؟ مگه بار اولمه که چیزی و که خواستم بدست آوردم؟ مگه من نبودم از خودم اون منی و ساختم که دوس داشتم؟ بله قبول دارم پستی و بلندی همیشه هست، خیلی وقتها هم با سر خوردم زمین اما همون زمین خوردن هم ازفکر خودم بوده! خودم فکر کردم که زمین می خورم و در جا با مغز اومدم زمین ... پس این چی میگه؟ سرم و تکون میدهم. میگم: اصلا هیچی ولش کن ... بگذریم...راستـــــــــــــــــی! میخوام برم کلاس نقاشی ... تو جایی و سراغ نداری؟ با چشمای سردش نگام میکنه و با لحن چهل درجه زیر صفرش میگه : کلاس نقاشی برا چی میخوای بری؟

_ خوب دوست دارم. بهم آرامش میده. من از بچه گی نقاشی و دوست داشتم ولی هیچ وقت فرصتش پیش نیومد که یاد بگیرم. قبلا که بچه بودم و مدرسه میرفتم، تابستونا هم فقط کلاس زبان؛ بعد از اون چون مامان می رفت اداره باید میموندم پیش بهنام و بهزاد. بعدشم که درس و دانشگاه و بعد از اونم کار... هیچ وقت شانسش و پیدا نکردم که یاد بگیرم. البته ما خونوادگی به هنر و نقاشی علاقه داریم . عموهام دوتاشون نقاشای زبردستی هستند؛ ولی نمیتونم برم پیششون چون اولا راهشون خیلی دوره ... دوما خودشون کار و زندگی دارند درست نیست مزاحمشون بشم...خلاصه اگه کسی و سراغ داشتی بهم معرفیش کن.

_ میدونی چه کار سختیه؟ میدونی باید چقدر وقت بذاری؟ میدونی به همین راحتیها نیست که فکر میکنی؟میدونی زود تر از اونکه فکرشو بکنی پشیمون میشی؟میدونی خیلیها چند ساله دارند میرن کلاس ولی دریغ از یه خط صاف که بتونن بکشند؟ تــــــــــــــازه، خرجش و نگو ....سرسام آوره ...هرچی در میاری باید پول رنگ و قلم و این چیزا رو بدی؛ بدبخت میشی! بیچاره میشی !!!

نگاش میکنم، یهو از دهنم در میره: هی میدونی ... خیلی دلم گرفته ... از زمین و زمان بدم میام ... دلم میخواد بمیرم ... چقدر زندگی سخته ... چقدر گرونی ...

نیشش تا بناگوش باز میشه: آره ... خیلی سخته ...منم دلم گرفته ... دلم میخواد بمیرم ... این چه زندگی سگیی که ما داریم ... از صبح تا شب باید مث سگ جون بکنی و از شب تا صبح مث گاو بخوابی ... ای لعنت به این زندگی ...

حالا دیگه مطمئن شدم این تا خودش من و با دستای خودش نذاره سینه قبرستون ول کن نیست ... محمد بیخود نیست میگه با این دوستت زیاد هم کلام نشم...تو دلم براش دعا میکنم ...خدا ایشالا مسائلت و حل بکنه ... البته خیلی باید رو مغزت کار بشه ولی ایشالا نور امید تو قلبت راه پیدا بکنه ...ولی اگه بخوای مقاومت کنی و به زندگی برنگردی و چهار نفر دیگه رو هم مث خودت بکنی الهی که به آرزوی قلبیت برسی و زودتر بری همونجا که آرزوش و داری ... همین تو و امثال تو هستید که بذر غم و نا امیدی و تو دل بقیه می کارید ... تو وامثال تو هستید که اگه یکی بخواد جنب و جوش کنه و زندگیش و به تکاپو بندازه ... نمیذارید... خدا خودش کمکتون کنه ...برای آخرین بار ازش خداحافظی میکنم و سریع از اون خونه ئ بی دلیل غمبار و مصیبت زده خارج میشم ... به هوای آزاد که میرسم تا جاییکه جا داره ریه هام و از هوای آزاد پر میکنم ... برنامه های آینده ام و تو ذهنم مرور میکنم و راهی می شم.