X
تبلیغات
نماشا
رایتل
چهارشنبه 1 خرداد 1387 @ 09:34 ق.ظ

با سلام خدمت بابا ...

سلام بابا! حال من خوبست ... هوا هم خوبست ... کار هم خوبست ... زندگی هم خوبست ... مانتوی جدیدم، خوبست ... مشکلی نیست ... درد و غمی نیست ... بی پولی نیست ...همه جا امن و امانست ... نگرانی نیست ... دلهره ای نیست ... جای هیچ شکی نیست ... من بازندگی کنار می آیم ... زندگی با من کنار می آید... آن روز خوب که گفتم، می آید ...کلمات فراری به ذهنم می آیند ... بابا! دیگر غمی ندارم... دیگر گریه ام نمی گیرد ... دیگر از تنهایی نمی ترسم .... دیگر دلم برا کسی نمی سوزد... دیگر برای کودکی دلتنگ نمی گردم .... دیگر با کسی دردودلم نمی آید... بابا! دیگر این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست! دیگر قول می دهم که به هرآنچه که در بالا گفتم عمل نمایم... قول می دهم فقط ....... آن دندانی که پارسال پر کرده بودم، ریخت! هوا کمی گرفته و ابریست ...کارم زیاد جالب نیست ... زندگی، ای، بد نیست ...مانتوی جدیدم تنگ است... به نظرم یک چیزی اینجا اشتباهیست.... یه غم قد یه گردو گیر کرده در گلو و راه در رویی نیست ... می گویم، بابا! صد تومن داری تا سر برج قرض دهی؟ .... نا امنی بیداد می کند ... بابا! می ترسم ... از شبحی بی نام و ناپیدا می ترسم ... بابا تو میگویی کاری که می کنم درست است؟ بابا خسته ام از زندگی؟ ... تو می گویی زندگی با من بد است یا من با زندگی بد؟ .... بابا! چیزی به خاطرم نمی آید ... تو می گویی توانی برایم می ماند آیا؟ ... بابا! چرا این روزها اشکم دم مشک است؟! ...بابا دیشب از ترس تنهایی خواب به چشمانم راه نمی یافت ... بابا! کاش برای دختر همسایه که بابا ندارد و پول ندارد و دلش از اون عروسک قشنگها می خواهد، یک باربی خوشگل بخریم! ... چقد دلم برای ده سالگی ام تنگ است ... بابا دیروز باز درد دل کردمباز سعی دارد سرم را گول بمالد ... تو می گویی بهش اعتماد کنم آیا؟ .... بابا! من دیگر عقلم قد نمی دهد... تو بگو چه کنم؟ تو بزرگی ... تو دانایی ... تو عاقلی ... تو می دانی چه باید کرد و چه نکرد... ناسلامتی تو بابایی! تو بگو چه کنم؟!

بابا! من از این مجری شبکه جوان هیچ خوشم نمی آید ... به نظرم لوس و یخ و تهی، اصلا پوچ است.... ولی بابا من از آن یکی مجری شبکه جوان خیلی خوشم می آید ... برنامه اش روح دارد ... زندگی دارد.... جریاه دارد .... راســــــتی، بابا! دیشب فیلم گیس بریده را دیدم و می دانی چه شد؟ ====> دیگر هرگز فیلمهای گلشیفته را نمی بینم! از بس گریه کردم هرچه آرایش کرده بودم، پاک شد... دودفعه راستی بابا! یه چیز می گویم قول بده حضرت عباسی به هیچ روشنفکر نمای کتاب اصیل خوان عصا قورت داده ای نگویی، باشد؟ قول می دهی؟ ====> یک کتاب فارسی لمپن در پیت به دردنخور قشنگ از زهرا اسدی خریدم ببین بابا ... قول دادی به هیچ روشنفکرنمای عصا قورت داده ی اتوکشیده ای نگویی ... آخر می دانی بابا، خسته شدم از بس کتاب خوانهای روشنفکرکی هی اثرات نویسندگان سیخونکی را بهم معرفی کردند و من هم تو رودربایسی آن کتابها را خریدم و با خواندن ۲ صفحه اول خسته و کسل شدم و خواندن مابقی کتاب را به فردایی که هنوز نیامده موکول کردم و مث هاپوکومار از خریدن آن کتابها پشیمان شدم و آنچه تف و لعنت بود نثار فروشنده و آن کتاب خوان عصا قورت داده ی ریش بزی عینکی سیگاری از خودراضی لوس کردم که خیلی فکر می کرد همه چیز را فقط خودش میفهمد و دیگران همه از دم مغز دانکی خورده اند .... آخر بابا خسته شدم از اینهمه جدیت و من خود با همین گوشهای خود شنیدم که میگویند خواندن ماهانه یک کتاب درپیت به دردنخور لمپن برای روحیه و تلطیف عواطف آدمی بسیار مفید می باشد...آری دقیقا منظورم همان کتابهاییست که همیشه میگویی نویسنده اش در اثر یک دلدرد شبانه و یا شایدم مسمویت و یا شایدم نمیدانم چی آن کتاب را نوشته! تازه یارم آمد؛ بابا، آنقدر شوهر مربوطه مسخره ام کرد یادت باشد دفعه ی بعد تا می توانی هی به علی دایی بد و بیراه بگویی که شوهر مربوطه هی سرخ و سفید شود و نتواند روی حرفت حرفی بزند؛ باشد  که عبرتی باشد برای هرآنکه مرا مسخره می نماید!!! بابا می دانی، چند روز پیش نمیدانم چه شد که سر از وبلاگ جن زده درآوردم ... حال می دانی چه شده؟ هر جا می روم حس می کنم یک دوجین جن پشمالوی بداخلاق دارند مرا نظاه می کنند و به محض رسیدن این افکار به ذهنم، بابا آن می شود که دیشب شد ...از ترس، زهره ام داشت ترک بر می داشت .... همسر مربوطه که نصف شبی ددر رفتنش گرفته و یاد یاران قدیم نموده بود... هرچه با او تماس می گرفتم یا در دسترس نبود یا وعده ی سر خرمن می داد که الان می آیم، نه، نیم ساعت دیگر می آیم... با تو و مامان هم که تماس گرفتم بلکه شما بیاید پیش من بدبخت فلک زده ی وحشتزده، که شما هم کاشف بعمل آمد در اتوبان صدر مشغول رانندگی می باشید از طرفی چشمانم سنگین شده بود و از طرفی جگر خوابیدن نداشتم ... خلاصه گلاب به رویت که ... که ...خلاصــ.... بابا ... گمانم خستگی دیشب .. است ... که نمی گذارد ...دیگر ...ها... دی...ها....شب بخیر ....شب ... بخیر ... با....با....

                           رررررررررررررررررررررررررر

نتیجه اخلاقی از آخر به اول :
۱- به قول نادر سلیمانی ====> آخه تو که از جن و ای چیا می ترسی غلط میکنی میری در موردش فضولی میکنی! تو غلط می کنی!

۲- جان؟! زهرا اسدی میخونی شما؟ بـــــله! ( پارازیت ... ـــ اینو! تازه اگر شوهر مربوطه نبود، یه دونه هم فهیمه رحیمی می خریدم!  ـــ ببخشید اونوقت اوندفعه کی بود اون پسره فروشندهه رو وقتی با ذوق و شوق گفت خانوم این نویسنده مث فهیمه رحیمی می نویسه، خیلی قشنگه، پسره رو سنگ رو یخ کرد و صاف تو چشاش نگاه کرد و گفت بله، من وقتی بچه بودم و عقلم نمی رسید اراجیف فهیمه رحیمی و می خوندم ولی الان به نظرم خیلی چیپ و بی کلاسه! هاین؟ کی بود؟  ـــ منکه نبودم)

۳- حالا خودت دلت باربی می خواد، چرا بچه مردم و بهونه می کنی؟

۴- بچه پرو! کی هفته پیش اونهمه پول گرفت؟ اون شوهر مربوطه ی بدبخت دیگه از دیوار مردم بالا بره؟ بازم پول میخوای؟ اکه رو رو برم! ــ اااااااااااااه ه ه ه ه  خوب میخوام  ادونه مانتو بخلم

۵- به جا اینکه مانتوی گشاد بگیری، خودتو لاغر کن، گامبو!

۶- پس بگو چرا اینقدر هلو شدی! دندونت آفتیده! چشمت کور میخواستی نری پیش اون دکتره ... چقدر گفتم دندون پزشک زن کارش خوب نیست نرو پیشش ... کار خودت و کردی... بفرما ...خوب شد حالا بی دندون شدی؟

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ساعت ۴، همچنان اداره

با ذوق و شوق روی میزت را جمع میکنی و همه چیز را سر جای خود میگذاری، خدا رو شکر امروز از اون نادر روزهایی بود که زیاد کاری نداشتی و الان نیم ساعتی هست که بیکاری و فقط منتظری که ساعت ۴ بشود که بتوانی زودتر بروی خانه، هزارتا کار عقب افتاده داری که باید انجامشان دهی، یک لحظه میروی پیش خانم مدیر و همچین که برمیگردی، میبینی از بالا تماس گرفته اند و دستور داده اند که هم باید تا ساعت ۶ اداره بمانند چون جناب وزیر میخواهند از کل قسمتهای اداره دیدن فرمایند!!!!!!! این قسمت هیچ ربطی به پست ایندفعه ندارد و فقط با پست ضدحال ارتباط تنگاتنگ دارد! میخوام جیغ بزنم ... جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!