X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 16 اردیبهشت 1387 @ 09:28 ق.ظ

تعبیر...

نمی دونم اسمش و چی باید گذاشت؟ استرس؟ به فکرش بودم؟ ولی به فکرش نبودم که! اون به فکر منه؟ نمی دونم! خواب زن چپه؟ یا شایدم دیشب شام زیاد خوردم؟ ولی آخه این خواب مال شب نبود... درست یادمه ساعت ۶ صبح از خواب بیدار شدم محمد و بیدار کردم بعد دوباره خوابم برد؛ حتی برای اداره هم خواب موندم و با زنگ تلفن آقای محمدی که هر روز میاد دنبالم از خواب پریدم... پس ربطی به کابوس و شام دیشب نداره... چی؟ اعصابت و خرد کردم؟ درست حرف بزنم  که ببینی دارم از چی حرف می زنم؟ باشه از اول برات میگم:

خلاصه و خیلی مختصرش اینه که من و صمیمی ترین دوستم که ۱۷-۱۸ سال بود با هم دوست بودیم، سر حسادتها و زخم زبونای دوستم، رابطمون و با هم قطع کردیم... الان تقریبا ۴ سالی میشه... تو این مدت او به اون یکی وبلاگم میمود و با انواع و اقسام حرفای زشت و اعصاب خرد کن سعی میکرد سوهان روحم بشه... نمیدونم شایدم دلش تنگ شده بوده و این روش منت کشی خرکی و به سبک خودش بوده... حالا بماند... وبلاگ خودم کم بود، تو وبلاگ خودشم برام بدو بیراه مینوشت... ولی بعد از یه مدت این اذیت و آزارهاش قطع شد و اینار فقط تو وبلاگ خودش شروع کرد به آه و ناله و دست آخر هم یه پست مرموز گذاشت که مضمونش این بود که ام. اس گرفته! البته منکه باور نمی کنم... محمد میگه میخواد اینجوری دل تو رو به رحم بیاره که باهاش ارتباط برقرار کنی... بخدا اگه بدونم این جوریه حتما این کار و میکنم ولی از ۲ چیز می ترسم... یکی شوهر خشک مذهب و از طرفی خدانشناسشه که ناراحتی روحی هم داره و به قول دکترش ۲ شخصیتیه و اصلا نمیشه رو رفتارش حساب کرد... سایه من و محمد و با تیر میزنه چون به قول اون چون محمد بازتر از اون فکر میکنه و چون به آرایش و حجاب من گیر نمیده فکر میکنه ما جفتمون مشکل اخلاقی داریم پس حتما برا خانومش بدآموزی داریم و دوم از حسادتهای خود دوستم می ترسم، از زخم زبوناش که کافیه کوچکترین ایرادی در تو پیدا کنه و همون و علم کنه و هی بکوبه تو سرت! من تازه از شر اون زبون تیز و برنده اش راحت شدم...

قبل از اینکه جریان خواب و براتون بگم، این شعر و براتون میذارم اینجا که چند روز پیش دوستم تو وبلاگش نوشته بود... میخوام نظر شماها رو هم بدونم در مورد این شعر... به نظر شما هم اون داره جلب توجه میکنه و میخواد که من دوباره باهاش ارتباط برقرار کنم؟ یا اینکه نه، من اشتباه میکنم و این شعر هیچ ربطی به من نداره؟

برکنده ی تمام درختان جنگلی
نام ترا به ناخن برکندم
اکنون تراتمام درختان
بانام می شناسند
نام ترابه گرده ی گور و گوزن
با ناخن پلنگان بنوشتم
اکنون تراتمام پلنگان کوه ها
اکنون تراتمام گوزنان زردموی
بانام می شناسند
دیگر
نام ترا تمام درختان
گاه بهار زمزمه خواهند کرد
ومرغ های خوشخوان
صبح بهار، نام ترا
به جوجه های کوچک خود یاد خواهندداد
ای بی خیال مانده ز من،دوست!
دیگر ترا زمین و زمان
-از برکت جنون نجیب من
با نام می شناسند
ای آهوی رمنده ی صحرای خاطره
در واپسین غروب بهار
نام مرا به خاطر بسپار
 

 حالا خوابم چی بود... خواب دیدم جلو در خونه پدربزرگ مرحومم هستم و از در خونه میام بیرون و میخوام از جلو یک آقای مسن رد بشم که یهو جلوم و میگیره و میگه نمیذارم بری... باید با دختر من آشتی کنی... این آقا هیچ شباهتی به پدر مرحوم دوستم نداشت ولی تو خواب اینجور بهم فهمونده شده بود که این آقا پدرشه... بهش گفتم نمیخوام من با اون حرفی ندارم بعد از اونهمه اذیتی که من و کرد چطور باهاش آشتی کنم؟ نمیخوام! ولی او بازم اصرار کرد که تا آشتی نکنید نمیذارم برید و نمیدونم چطور شد که دخترش اومد و با اولین اشاره پدرش بدون هیچ ناز و نوزی در آشتی کردن، یه لبخند بهم زد و گفت بگو ببینم تو برا چی از دست من نارحتی؟ بعدش خیلی راحت دوباره باهم دوست شدیم و عجیب اینکه من تو خواب خیلیم خوشحال شدم از این جریان ولی حتی توی خواب هم از شوهرش می ترسیدم... اتفاقا او هم اومد ... یک قیافه درب و داغون و زشت و سیاه داشت تو خواب... بعد همینکه اون اومد، من از خواب پریدم! نمیدونم چی کار کنم؟ به نظر شما کدوم یکی از مطالبی که اول پستم گفتم درسته؟ فکر میکنید تو مشکل و دردسر افتاده و نیاز به کمک داره؟ اینم بگم که من حس ششم فوق العاده قویی دارم و حتی بعضی مواقع می تونم فکر افراد و بخونم... از طرفی هم معمولا خواب نمیبینم اگرم ببینم خوابم حتما تعبیری داره... اون دوست هم نه خواهری داره نه دلسوزی... فقط یک مادر پیر داره و با زمین و زمان قهره... حتی با برادارای خودش... نمیدونم چی کار کنم... کمکم کنید خیلی گیجم.