X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دوشنبه 9 اردیبهشت 1387 @ 08:58 ق.ظ

من و مامان و مامان بزرگ!

تو وقتی مادربزرگت بخواد برات کادو بخره، چی می خره؟ من نمی دونم چرا مادربزرگم بلا استثنا برا همه نوه هاش یک پتوی گلبافت یک نفره می خره! تا الان ۲ تا برا من خریده، یکی هم دیشب به مناسبتی که خودم هنوز ازش خبر ندارم، رفته خریده! من نمیدونم پیش خودش فکر میکنه خونه من قطب شماله؟ یا نه فکر می کنه اگه بیاد خونه ما از سرما و بی پتویی فریز میشه؟ نمی دونم والا چی فکر میکنه پیش خودش! منکه خودم همیشه سعی میکنم ببینم طرفم چی دوست داره، همونو براش میگیرم؛ اگرم واقعا خوردم به بن بست، می رم از خودش می پرسم که مثلا فلانی برا فلان مناسبت چی دوست داری یا لازم داری برات بگیرم، با دوستام تکلیفم روشنه ولی تا حالا که حریف عزیز خانوم نشدم که بالام جان جونی مرگ من، اینهمه پتو نخرم برام، بابا خودت که میبینی من از گرما فراریم اخه چرا هی لج منو درمیاری با این کادو خریدنت، اصلا نخر، بخدا هنوز نمیدونم به چه مناسبت رفته یه پتوی دیگه گرفته برام! فچ کنم پولش زیادی کرده.

من فکر می کردم نمایشگاه کتاب امسال از ۱۵ اردیبهشت شروع می شه، ولی تو نگو از همین ۴ شنبه که میاد (یازدهم) شروع میشه، بعدش دیشب با کلی ذوق و شوق به مامانم زنگ زدم و گفتم آخ جون مامان، ۵ شنبه میرم نمایشگاهمامان: ۵ شنبه من آقا هادی اینا و آقا مجید اینا و وجی خانوم اینا رو دعوت کردم، نمیایی بهم کمک نمی کنی؟! فکر نکنم دیگه نیازی به توصیف لب و لوچه آویزون و بعد از شنیدن این جمله باشه حالا باید جمعه برم، جمعه هم که نمایشگاه قیامت میشه از طرفی هم من یحتمل شب قبلش هلاک شدم از خستگی و یحتمل صبح جمعه می خوام تا خود لنگ ظهر بخوام، لنگ ظهرم که بیدار بشم دیگه نمایشگاه رفتن به درد همه ۵ تا عمه هام میخوره! وسط هفته هم نمی تونم برم، چون نمی خوام هی الکی یه روز ۲ روز مرخصی بگیرم، می خوام همه رو جمع کنم و یدفعه و یه جا یک هفته برم برا خودم صفا سیتی عشق و حال؛ خلاصه که بدجور مامان جان ضد حال زد بهم با این برنامه مهمونیش

با تو    من با بهار می رویم
با تو    من در عطر یاسها پخش می شوم
با تو    من در شیره ئ هر نبات می جوشم
با تو    من در هر شکوفه می شکفم
با تو    دریا با من مهربانی می کند
با تو    پرندگان این سرزمین خواهران شیرین زبان من اند
با تو    سپیده هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
با تو    نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می کند
با تو    همه رنگهای این سرزمین را آشنا میبینم
با تو    همه رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کنند
با تو    آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
با تو    کوهها حامیان وفادار خاندان من اند
با تو    زمین گاهواره  ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
ابر ...   حریری است که بر گاهواره ئ من کشیده اند

                                                                           دکتر شریعتی


پ.ن. چپ چپ نگاه کردن نداره، خودمم نمی دونم ربط این مطلب به غرغرای بالاییم چی بود!