X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 31 فروردین 1387 @ 01:35 ب.ظ

من می تونم!

کی میگه نمی تونم؟ خیلیم خوب می تونم...

من میتونم تمام افکاری و که یهو و با سرعت به ذهنم هجوم میارن و، بخاطر داشته باشم تا برسم خونه و ثبتشون کنم.... می تونم در آن واحد تو ذهنم هم به صدای فرزان گوش کنم که کت قرمز گوجه ایش و همراه پیرهنی سفید پوشیده و درحال رقص و آوازه که عیدی من یادت نره ... عیدی من... بوسه من عیدی من یادت نره... هم می تونم صدای برخورد لاستیک با کناره های اتوبان همونجایی که از یادگار امام وارد همت غرب میشی و بشنوم.... حتی میتونم به صدای سکوت توی ماشین هم گوش بدم و از ترنمش لذت ببرم و تو اعماقش شنا کنم.

من می تونم به پهنای صورت بخندم بدون اینکه نیازی باشه به لبهام کوچکترین تکونی بدم. حتی می تونم باچشمای بسته ببینم. می تونم عکس زیباترین نقاط دنیا رو باز کنم و با دیدن هر کدومشون، خودم و اونجا حس کنم؛ انقدر نزدیک که حتی بتونم صدای نفس های عکاسشون و بشنوم.

من میتونم کرم دور چشم 80 هزاتومنی و به کناری بندازم و به جاش از ویتامین آی 200 و خرده ای تومنی استفاده کنم و به چشمام اجازه ندم حتی ذره ای خارش بگیرن... یعنی دیگه جرات خاریدن ندارن... کوچکترین خارش مساویه با از حدقه دراومدن... آره حتی اونم می تونم... میتونم به وقت نیاز دست کنم تو کاسه چشام و قلپی از جا دربیارمشون!!! خیلی جالبه... چرا تا حالا فکر می کردم نمی تونم؟ ولی نگو میتونم، تو الان خودت دیدی که میتونم... من دیگه میتونم از چیزای چندش آور هم حرف بزنم....مثل چند جمله قبل! من می تونم زمانی که مدیر نیست و معاونش هم، حتی زمانی که خانوم همکار هم نیست از آقای معاون که رئیس مدیرمونه، مرخصی ساعتی بگیرم و بیام خونه!!! برام هم مهم نباشه که چی میشه!

من می تونم اینو برا خودم بی اهمیت کنم که به من چه که همه خبرا رو فقط من ترجمه کنم! بذار یه سریش هم به دیگری سپرده بشه! اصلا از شماره بعدی بولتن فقط میخوام مقاله ترجمه کنم، خبرها رو بدن یه نفر دیگه ترجمه کنه! من میتونم تو چشم آقای ایکس زل بزنم و با بدترین لحن ممکن بهش بگم مگه تو الان همه کارای بولتن و انجام دادی که اومدی سراغ من؟! حالا فقط مونده خبرای من؟! اصلا تا مدیر از ماموریت نیاد من چیزی برای ارائه ندارم! می تونم اگه به مدیر حرفی زد جواب هر دوشون و بدم!

من میتونم دیگه تو وبلاگای قدیمم چیزی ننویسم درحالیکه خدا میدونه چقدر دوسشون دارم... انگار 2 تا بچه دارم که یکیشون 5 سالشه و اون یکی 3 ساله است؛ حالا دادمشون به پرورشگاه که برام بزرگشون کنن آخه خودم نمیرسم ... دیگه باید به این یکی که همش 6 ماهشه برسم! میتونم پستی و که یک ساعت پیش گذاشته بودم اینجا، بفرستم تو قسمت ذخیره چرکنویس و بجاش این حرفا رو بزنم!

من میتونم خدا رو تو وجود هرچیزی که قابل لمس کردن باشه ببینم... حتی دیشب باهاش صحبت هم کردم؛ بدون اینکه ازش بترسم یا خجالت بکشم؛ با صدای بلند و رسا و بی وقفه باهاش حرف زدم و درد دل کردم و برا تمام موجودات روی زمین دعا کردم؛ من میتونم لبخند گرم خدا رو حس کنم... من میتونم تو تک تک سلولای تنم دست نوازشگرش رو حس کنم و صداش و بشنوم که داره تو گوشم میگه : آره عزیز دلم تو می تونی... می تونی! خودم بهت اجازه و قدرت دادم؛ تو میتونی هرکاری و که به صلاحت باشه انجام بدی. از بقیه اش هم نترس خودم پیشتم! همیشه باهاتم و حواسم بهت هست... برو جلو که زندگی، عشق، هوا،آسمان،زمین اصلا دنیا مال توه!

نمیدونم کی گفته بود من نمی تونم؟ منکه میتونم؛ خیلی خوب هم می تونم!