X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 11 آذر 1386 @ 03:22 ب.ظ

امروز

امروز زیاد حال و حوصله ندارم... از صبح که اومدم اداره همینجور پشت سر هم کار کردم دیگه الان بریدم از خستگی... یعنی یه جورایی تمرکز ندارم... گفتم چند دقیقه ای به خودم و مغزم استراحت بدم...

احتمالا از هفته دیگه قسمت ما منتقل میشه به یک ساختمان دیگه...زیاد از اینجا دور نیست همش چند تا خیابون پایین تره ولی فقط ۳ طبقه است اینجایی که ما هستیم طبقه پنجمه ... میز من درست روبروی پنجره است و منظره پیش روم تا دور دستها کوهه و کوه... هر وقت خسته میشم چند دقیقه ای میرم کنار پنجره و خیره میشم به اون دور دورا... این کار خیلی خستگیم و در میکنه ... حالا نمیدونم اتاق جدیدمون طبقه چندمه؟ چه جوراتاقیه؟ چشم نداز داره یا نه؟ اگه داره چه جور چشم انداریه؟ (پارازیت... دارم سر خودم و گول می مالم... احتمال ۹۹٪ طبقه سومه نمیدونم آسانسور داره یا نه...چون ساختمان داخل کوچه است احتمالا چشم اندازش پنجره پذیرایی یا اتاق خواب خونه روبرویهایـــــــــــــش) نمیدونم چرا حالا فقط واحد ما زیادی کرده بوده با سازمان؟ از بین اینهمه واحد فقط مای ببخت بیچاره باید از اینجا بریم....

۳ تا جزوه ۵۰ صفحه داییم مونده رو دستم و وقت ترجمه اش و ندارم... روم هم نمیشه به داییم بگم نمیرسم انجامش بدم از اول هم قرار بود فقط یه نگاهی بهش بندازم ببینم میرسم و یا اصلا از پسش برمیام که انجامش بدم یا نه ولی کم کم خان دایی جان اینو کرد وظیفه و بارش و گذاشت رو دوش من... حالا هرچی هم به مامان میگم آخه مادر من لااقل شما که خودت میبینی من نمیرسم خودت بهش بگو دخترم نمی تونه... میگه نمیشه! چطور اون موقع که وام ازدواجتون و جور کرد اون تونست حالا که یه کار ازت خواسته خودت و لوس میکنی براش؟ ....لطفا یکی بیاد حرفای منو برا مامانم ترجمه کنه !