X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دوشنبه 5 آذر 1386 @ 07:25 ب.ظ

سلام

نشستم پشت کامپیوتر و نظرات وب بلاگم و چک میکنم...اغلب دوستام (پارازیت... که شاید تعدادشون از انگشتان دست هم تجاوز نکنه) برام پیغام گذاشتند... دلم میخواد هر روز بیام و هی حرف بزنم و حرف بزنم... دوست دارم از حالات و روحیاتم بگم...دلم میخواد هر روز بیام و بگم مثلا فلان کار و انجام دادم ولی فلان کار و که دوست داشتم نتونستم انجام بدم... دلم میخواد برا خودم یه دفتر خاطرات الکترونیکی درست کنم ...دفتری که علی رغم اینکه همه جا قابل دسترسه هیچ جا قابل دسترسی نیست مگه اینکه خودم بخوام بگم کجاست...حیف نمیشه... آخه آدرس این خونه لعنتی و خیلیا دارند... دوستان نزدیکم... دختر خاله هام... یکی دو تا از همکارام ... چند تا از همکاران سابقم و خدا میدونه دیگه کی...نچ... نمیشه.... آخه چرا باید بذارم همه اونایی که من و میشناسن بدونن و بفهمند که تو دل من و تو زندگیم چی میگذره؟ از کجا معلوم بعدا همین دونستن و چماق نکنن و نکوبن تو سرم؟! اصلا مگه کی برا من از رو بازی کرده که من بخوام براش رو باز بازی کنم؟... دارم به این مسائل فکر میکنم که یهو به سرم میزنه یه وب بلاگ جدید درست کنم...آره... فکر خوبیه... یه خونه جدید با یه آدرس جدید و عنوان جدید که توش احدی تو رو نمیشناسه... به محض خطور این فکر به سرم عملیش میکنم... ولی همینجا با خودم عهد میکنم آدرس اینجا رو به هیچ کی ندم... حتا به دوستان نتیم که من و نمیشناسن... دوست ندارم حتی اونا هم بدونن تو دلم خبره (پارازیت... بیخود دارم شلوغش میکنم ... تو دلم هیچ خبری نیست... فقط اونا عادت ندارند من چپ و راست آپ کنم... عادتشون دادم که هر 10 روز یه بار منتظر پست جدیدم باشند... اینجوری اگه بخوام هر روز آپ کنم و یه روز آپ نکنم باید یه هزارتا سوا جواب بدم که چرا اون یه روز آپ نکردم) مخصوصا دوست ندارم یه نفر از حال و روزم با خبر بشه....اصلا همه رو ول کن و همون یه نفر و بچسب... نمیخوام بدونه مرده ام یا زنده... می دونم با دونستن کوچکترین خبری ازم فوری شروع میکنه به فرستادن سیگنالای منفی برام... اینجا رو حتی از محمدرضا هم مخفی میکنم... درسته زن و شوهر نباید چیزی و از هم مخفی کنند ولی با همه این حرفا برا خودم یه حریم میخوام...یه جا که بتونم بی دغدغه حرفا و فکرام و بزنم و بیان کنم... اینجا رو میخوام برای بعدها...روزها و شاید سالهای بعد که بتونم برم تو آرشیوش و با خیال راحت حس و حالات دوران ۲۸ سالگیم و برای خودم دوباره زنده کنم...فکر نکنم چیز زیادی باشه... نچ...نیست... اصلا نیست...  هست نیستهست  نیست